{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت ۱۴۷

«ویو پارک دوین»

صبح ساعت شش...

جلوی شرکت شلوغ بود.

همه با چمدون و لیوان قهوه جمع شده بودن.

ملیس با ذوق گفت:

_«آخرین نفر باز هم بوراکه!»

بوراک با خنده چمدونش رو داخل اتوبوس گذاشت.

_«خانم، آدم‌های مهم دیر میان.»

سوآ زد پشت سرش.

_«مهم یا خوابالو؟»

همه خندیدن.

من اما...

نگاهم دنبال یه نفر بود.

جونگ‌کوک.

چند دقیقه بعد...

ماشینش وارد محوطه شد.

پیاده شد.

کت اسپرت سرمه‌ای پوشیده بود و عینک آفتابی روی چشمش بود.

طبق معمول، همه بهش سلام کردن.

_«صبح بخیر، آقای رئیس.»

_«صبح بخیر.»

چشمش بین جمعیت گشت...

تا منو پیدا کرد.

برای یه لحظه نگاهمون به هم گره خورد.

اما قبل از اینکه سمتم بیاد...

داهی از ماشین دیگه‌ای پیاده شد.

_«صبح بخیر، کوکی.»

دوباره...

همون اسم.

جونگ‌کوک فقط سرش رو تکون داد.

_«صبح بخیر.»

همه سوار اتوبوس شدن.

من عمداً آخرین نفر رفتم.

یه صندلی کنار پنجره انتخاب کردم.

خواستم تنها بشینم.

اما درست وقتی داشتم هدفونم رو درمی‌آوردم...

بوراک کنارم نشست.

_«اینجا خالیه؟»

+«آره...»

چند ردیف جلوتر...

جونگ‌کوک نشست.

درست کنار...

داهی.

قلبم فرو ریخت.

آروم سرمو به شیشه تکیه دادم.

«پس اون برگه واقعاً اشتباه نبود...»
دیدگاه ها (۱۴)

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁰ویو: جونگ کوکصبح با نور افتاب بی...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت ۱۸۷ شب عروسی...بعد از رفتن آخرین مهمان، به خانه برگشتند...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

𝖕𝖆𝖗𝖙۲۳از آن شب، همه چیز عوض شد.روزها، لیسا همان محافظ سرد بو...

پارت ۱۲: جلسه‌ای که نباید برگزار می‌شد 😂صبح روز بعد، تهیونگ ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط