{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۴۶

«ویو داهی»

همون شب...

بوراک باهام تماس گرفت.

_«همه‌چی طبق برنامه پیش رفت؟»

کنار پنجره‌ی خونه ایستاده بودم.

چراغ‌های شهر روشن بودن.

آروم گفتم:

_«آره.»

_«اون دختر، برگه‌ی رزرو رو دید.»

بوراک خندید.

_«عالیه.»

_«فردا توی سفر...»

_«کار رو تموم می‌کنیم.»

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد پرسیدم:

_«اگه...»

_«جونگ‌کوک واقعاً عاشقش شده باشه چی؟»

بوراک بی‌درنگ جواب داد.

_«اون‌وقت...»

_«کاری می‌کنیم خودشون رابطه‌شونو خراب کنن.»

تماس قطع شد.

از اون طرف شهر...

دوین روی تختش نشسته بود.

چمدون سفر باز بود.

اما...

هیچی داخلش نمی‌ذاشت.

فقط...

به گوشی خیره شده بود.

چند بار اسم جونگ‌کوک رو باز کرد.

خواست پیام بده.

«می‌خواستم یه چیزی بپرسم...»

نوشت.

دوباره پاک کرد.

«اتاق سفر...»

باز هم پاک کرد.

در نهایت...

هیچی نفرستاد.

گوشی رو خاموش کرد.

و زیر لب گفت:

+«اگه خودش بخواد...»

+«حتماً بهم می‌گه...»

اما پشت صفحه‌ی گوشی...

جونگ‌کوک هم چند دقیقه بود که صفحه‌ی چت دوین رو باز کرده بود.

او هم چند بار نوشت:

«فردا زود بخواب.»

پاک کرد.

«درباره‌ی سفر...»

باز هم پاک کرد.

در آخر...

او هم هیچ پیامی نفرستاد.

و درست همین سکوت...

چیزی بود که بوراک و داهی می‌خواستند.

دو آدمی که فقط یک جمله کم داشتند...

تا همه‌چیز بینشان عوض شود.
دیدگاه ها (۱۵)

همخونه اجباری.. پارت ۱۴۷«ویو پارک دوین»صبح ساعت شش...جلوی شر...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۸«ویو جئون جونگ‌کوک»از لحظه‌ای که ات...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۵«ویو جئون جونگ‌کوک»غروب...کارمندها ...

همخونه اجباری.. پارت ۱۴۴«ویو پارک دوین»تمام بعدازظهر...فقط ب...

White Lotus | Part 21یک ماه گذشت...اما شایعه‌ها هنوز کاملاً ...

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

White Lotus | Part 20صبح همان روز...سوآ هنوز خواب بود که صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط