{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۴۱

«ویو داهی»

مراسم تازه تموم شده بود.

همه داشتن کم‌کم سالن رو ترک می‌کردن.

من از دور...

جونگ‌کوک و دوین رو زیر نظر داشتم.

اون نگاه‌ها...

اون سکوت‌ها...

برای کسی که سال‌ها جونگ‌کوک رو می‌شناخت، معنی داشت.

آروم رفتم سمتش.

_«کوکی.»

جونگ‌کوک برگشت.

_«بله؟»

لبخند زدم.

_«امشب می‌رسونیم خونه؟ مثل قدیما...»

همون لحظه...

دوین که داشت از کنارمون رد می‌شد، مکث کرد.

چند ثانیه فقط ایستاد.

جونگ‌کوک حتی فرصت جواب دادن پیدا نکرد.

دوین خیلی آروم گفت:

+«شب بخیر، آقای رئیس.»

و رفت.

جونگ‌کوک اخم کرد.

_«نه داهی.»

_«خودت رانندگی کن.»

_«من کار دارم.»

داهی لبخندش محو شد.

_«کار... یا یه نفر؟»

جونگ‌کوک فقط نگاهش کرد.

هیچی نگفت.

اما...

همون سکوت برای داهی کافی بود.

همون شب...

بوراک به داهی پیام داد.

«فردا مرحله‌ی دوم نقشه.»

داهی فقط نوشت:

«باشه.»
دیدگاه ها (۷)

همخونه اجباری... پارت ۱۴۲«ویو پارک دوین»فردا صبح...با اعصاب ...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۳«ویو بوراک»ظهر...همه توی سالن کنفرا...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۰«ویو جئون جونگ‌کوک»نمی‌دونستم چرا.....

همخونه اجباری... پارت ۱۳۹«ویو پارک دوین»دیگه طاقت نداشتم.هوا...

همخونه اجباری... پارت 123"ویو پارک دوین"نتونستم طاقت بیارم.آ...

همخونه اجباری... پارت 128"ویو بوراک"کنار پنجره ایستاده بودم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط