{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گروگان_قلبم

#گروگان_قلبم
#part_34

و حالا اون  ها این جا بودن توی مراسم ازدواجشون و همون طور که دستش دور بازوی الفا حلقه کرده بود با مهمون ها خوش بش میکردن و بابت تبریک اون ها تشکر میکردن )

(بعد از گذشت چند ساعت بلاخره مهمونی تموم شده بود هر دو برگشته بودن به عمارت خودشون و جونگکوک همون طور که ساعتش را از دستش باز میکرد غر غر میکرد )
+وای خسته شدم دیگه دو روزه درست نخوابیدم !
(و با دراز کشیدن روی تخت به پهلو خوابید و وفقط حلقه شدن های دست تهیونگ دور کمرش حس کرد و با برگردوندنش به طرف خودش نق نق هاش بلند شد )
+ولم کن بزار راحت بخوابم تهیونگ !
(با نیشخند خبیثی جواب امگا را داد)
-نه دیگه بیب نشد !
(اروم لای پلک هایی که از خستگی بسته شده بودن باز کرد )
+منظورت چیه ؟
(تهیونگ دست هاش دو طرف بدن امگا گذاشت و روش خیمه زد )
-خودت خوب منظورم میفهمی ؟
(رایحه ی الفا که هر لحظه شدت میگرفت باعث شد ابرویی بالا بندازه )
+تهیونگ
(سعی کرد حلش بده و از دستش در بره اما موفق نبود و رایحه الفا هم هر لحظه تاقتش کم تر میکرد )
(با رسوندن لب هاشون به هم اولین بوسه اون شب را شروع کردن )
+تهیونگ لعنت بهت
(امگا عاجزانه گفت و باعث خنده تهیونگ شد
..
..
...


( با برخورد نور خورشید از لای پنجره اتاق با صورتش باعث شد پلک هاش از هم جدا کنه به محض باز کردن چشم هاش سردرد وحشت ناکی سراغش اومد بعد چند دقیقه موندن توی اون حالت از روی تخت بلند شد و با بلند شدنش چشم هاش چهار تا شد )
(چرا لخت بود ؟؟ با چرخوندن نگاهش توی اتاق نگاهش روی امگای بهار نارنج نشست که بی جون گوشه ای از تخت دراز کشیده بود ،بدو سمتش رفت و توی بغلش گرفت )
-جونگکوک ؟بهار نارنج ؟خوبی ؟
(با نشنیدن جوابی از سمت امگا دستش روی پیشونیش گذاشت با بالا بودن گرمای تنش فهمید که تب داره )
(از روی تخت بلند شد و سمت لباس هاش رفت و سریع لباس های خودش پوشید و به هر زحمتی بود لباس های امگا را هم پوشوند و با بغل کردنش سمت در رفت ؛سمت بیمارستان رفت و توی راه با نامجون هم صحبت کرده بود و با رسیدنشون سریع جونگکوک منتقل کردن )

( با بیرون اومدن نامجون از اتاق سمتش رفت )
هیونگ حالش ... حالش چطوره ؟

(همون جور که مشغول برسی پرونده سری تکون داد )
€رابطه براش سنگین بوده از اون جایی که خودتون گفتید توی هیت رفته مگرنه نیاز به بخیه داشت ،
(سرش بالا اورد و با قیافه ترسیده الفا روبه رو شد؛ لبخندی بهش زد وادامه داد)
€ولی حالش خوبه بهتره فعلا مهمون ما باشه ! میتونید برید پیشش ولی بیدارش نکنید .
-ممنونم هیونگ
(تعظیم کوتاهی بهش کرد و سریع به اتاقی که کوک داخلش بستری بود رفت ؛ روی صندلی نزدیک تخت امگا نشسته بود و دستش زیر چونش بود داشت به چهره غرق در خوابش نگاه میکرد )

(دل درد زیادی داشت ولی در همین هین هم خوابش میومد ولی دردش در حدی بود که جلوی خوابیدنش میگرفت در نهیت هم چشم هاش باز کرد اما با برخورد نور لامپ به چشم هاش سریع بستشون )
(با باز شدن چشم امگا هول کرده خودش جلو کشید )
-بیدار شدی عزیزم ؟؟؟
(با حس کردن رایحه الفا زیر بینیش حس بهتری پیدا کرد و اروم چشم هاش کامل باز کرد و تهیونگ لبخندی زد )
- خوبی بهار نارنجم ؟؟؟درد داری ؟
(سرش به بالا و پایین حرکت داد که تهیونگ با گرفتن جواب اره از جاش بلند شد )
-الان نامجون هیونگ خبر میکنم .
(هنوز قدمی بر نداشته بود که صدای ضعیف شده امگا به گوشش رسید )
+ته..یونگ
-جانم ؟چیزی میخوای
+ا..اره
-چی ؟
+رایحت
(گفت و به خنده نشستن لب های تهیونگ را نگاه کرد؛کنار امگا نشست و با باز کردن سه دکمه اول پیراهن مردونه رایحه اش ازاد کرد ؛ با فرو رفت سر امگا داخل گردنش نفس عمیقی کشید و موهاش نوازش کرد ، بعد کمی بوسیدن غده رایحه الفا که جایی بین گردن و ترقوه اش بود ؛بوسه کوتاهی روی جای مارکی که خودش روی گردن گذاشته بود زد و ازش فاصله گرفت .
با عقب کشیدن بهار نارنجش سرش پایین اورد و روی پیشونیش اروم بوسید و با دیدن نگاه خمار جونگکوک خنده تو گلویی کرد)
 -اگه تو تو این حالی من چی بگم
 ( و از کنارش پاشد ،امگا را روی تخت دراز کرد و پتو را روش مرتب کرد)
دیدگاه ها (۰)

چند روزی بود حال امگا بهتر میشد و این از نگرانی الفاش کم میک...

#گروگان_قلبم #part_35و گوشیش برداشت با دیدن شماره همسرش لبخن...

#گروگان_قلبم #part_33(با موافقت امگا سمت ساحل رفتن و روی یکی...

#گروگان_قلبم #part_33+تهیونگ(از ماشین پیاده شد و با لبخندی ب...

#گروگان_قلبم #part_24چند هفته ای گذشتع بود و امروز اخرین روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط