ستاره ای در میان تاریکی پارت
ستاره ای در میان تاریکی پارت 8
نویسنده
کلاس تموم شد ایمی بدون اینکه چیزی بگه یا کاری کنه سریع دویید و از رو مانع های سر راهش پرید و خودشو به اپارتمانش رسوند و رفت داخل
کلا خیس عرق شده بود نفسش بالا نمی اومد نه بخاطر اینکه دویده بود بلکه بخاطر احساس بدی که داشت دلش می خواست جیغ بزنه و پاش بکوبه زمین هق هق گریه کنه داد بزنه و مثل بچه هاا که نق میزدن تا مامانشون بیاد مامانش بیاد و دلداریش بده
اما 😕ایمی که کسی رو نداشت که دلداریش بده حتی کسی رو نداشت که بدونه واقعا کیه واقعا تنها بود الانم باید اروم میرفت اماده میشد چون باید میرفت سر کار
ویو خونه
ایمی باید سریع اماده میشد میرفت سر کار ولی چون کمی حالش بد بود ماسک و چشم بندش رو برداست تا یکم نفس بکشه
بعدش هم اماده شد بره سرکار برا همین لباس ساده و راحت و پوشیده برداشت تا بپوشه اخه سرکار ش زیاد کار میکرد و میخواست زیاد اذیت نشه
.... اماده شد رفت سمت پارکینگ دستکش موتور سواریش رو دستش و کلاه کاسکتش رو سرش کرد سوار موتور مشکیش شد
تو تمام این دنیا دارو ندارش همین موتور بود که همین چند ماه پیش بعد گرفتن گواهینامه گرفتش
سوار موتور شد و وسایلش رو چک
کرد
ایمی: اعععععع... وایی گواهینامه کارت شناساییمم جاا گذاشتم ههههههه خدااااا😫😮💨
رفتش کارتاش رو برداشت اومد سوار موتور شد رفت سمت کافه ای که توش پیشخدمت بود
وووو. ووووووشششششش. ویییییییییی💨💨🏍🏍🏍🏍🏍🏍
( حال میکنید که چقدر جزییات میزار🤣🤣)
رسید به کافه دم در کافه دنیل وایساده بود
( همکارش : یه پسر 24 دانشجو حقوق که برادر زاده ی صاحب کافه هستش که برا پس انداز و زدن یک دفتر اونجا کار میکنه
البته تا دو ماه اولی که ایمی رو دیده بود فکر میکرد پسره و از لحاظ فنی ایمی زیاد حرف نمیزنه و وقتی هم میزنه بخاطر ماسکش صداش تغییر میکنه وقتی هم فهمید که دختره قیافش دیدنی و عالی بود🤣🤣
در کل میونه خوبی با ایمی داره وون ایمی با وجود رفتار ادم منظم و محترم هستش از کار کردن باهاش لذت می بره دلیل اینکه هم ایمی تونسته تو این کار برخلاف بقیه شغل هاش دوم بیاره دنیل هستش)
دنیل : هوی یاکوزا خانوم دیر کردی .. یه شیفت بهم بدهکاری .. امشبو من زود میرم خونه😜 تو میمونی
ایمی: اععع باشه دستت درد نکنه یکی طلبت...فقط از الان بگم حوصله تو ندارم شوخی کنی من میدونم و تو
دنیل :دستاش رو برد بالا و گفتت
باش باش من تسلیم فقط نکشیمون 🙌
خلاصه دوتاشون رفت سر کاشون کافه مثل همیشه شلوغ بود ولی خب همه عادت داشتن کارشون کردن
ایمی هم طبق قولش یک شیفت بیشتر از دنیل موند و حدود ا ساعت یازده رسید خونه ووو.......
😆😆😆😆تمومم
دیگه قراره از پارت های بعدی داستان اصلی شروع لایک و کامنتتت
نویسنده
کلاس تموم شد ایمی بدون اینکه چیزی بگه یا کاری کنه سریع دویید و از رو مانع های سر راهش پرید و خودشو به اپارتمانش رسوند و رفت داخل
کلا خیس عرق شده بود نفسش بالا نمی اومد نه بخاطر اینکه دویده بود بلکه بخاطر احساس بدی که داشت دلش می خواست جیغ بزنه و پاش بکوبه زمین هق هق گریه کنه داد بزنه و مثل بچه هاا که نق میزدن تا مامانشون بیاد مامانش بیاد و دلداریش بده
اما 😕ایمی که کسی رو نداشت که دلداریش بده حتی کسی رو نداشت که بدونه واقعا کیه واقعا تنها بود الانم باید اروم میرفت اماده میشد چون باید میرفت سر کار
ویو خونه
ایمی باید سریع اماده میشد میرفت سر کار ولی چون کمی حالش بد بود ماسک و چشم بندش رو برداست تا یکم نفس بکشه
بعدش هم اماده شد بره سرکار برا همین لباس ساده و راحت و پوشیده برداشت تا بپوشه اخه سرکار ش زیاد کار میکرد و میخواست زیاد اذیت نشه
.... اماده شد رفت سمت پارکینگ دستکش موتور سواریش رو دستش و کلاه کاسکتش رو سرش کرد سوار موتور مشکیش شد
تو تمام این دنیا دارو ندارش همین موتور بود که همین چند ماه پیش بعد گرفتن گواهینامه گرفتش
سوار موتور شد و وسایلش رو چک
کرد
ایمی: اعععععع... وایی گواهینامه کارت شناساییمم جاا گذاشتم ههههههه خدااااا😫😮💨
رفتش کارتاش رو برداشت اومد سوار موتور شد رفت سمت کافه ای که توش پیشخدمت بود
وووو. ووووووشششششش. ویییییییییی💨💨🏍🏍🏍🏍🏍🏍
( حال میکنید که چقدر جزییات میزار🤣🤣)
رسید به کافه دم در کافه دنیل وایساده بود
( همکارش : یه پسر 24 دانشجو حقوق که برادر زاده ی صاحب کافه هستش که برا پس انداز و زدن یک دفتر اونجا کار میکنه
البته تا دو ماه اولی که ایمی رو دیده بود فکر میکرد پسره و از لحاظ فنی ایمی زیاد حرف نمیزنه و وقتی هم میزنه بخاطر ماسکش صداش تغییر میکنه وقتی هم فهمید که دختره قیافش دیدنی و عالی بود🤣🤣
در کل میونه خوبی با ایمی داره وون ایمی با وجود رفتار ادم منظم و محترم هستش از کار کردن باهاش لذت می بره دلیل اینکه هم ایمی تونسته تو این کار برخلاف بقیه شغل هاش دوم بیاره دنیل هستش)
دنیل : هوی یاکوزا خانوم دیر کردی .. یه شیفت بهم بدهکاری .. امشبو من زود میرم خونه😜 تو میمونی
ایمی: اععع باشه دستت درد نکنه یکی طلبت...فقط از الان بگم حوصله تو ندارم شوخی کنی من میدونم و تو
دنیل :دستاش رو برد بالا و گفتت
باش باش من تسلیم فقط نکشیمون 🙌
خلاصه دوتاشون رفت سر کاشون کافه مثل همیشه شلوغ بود ولی خب همه عادت داشتن کارشون کردن
ایمی هم طبق قولش یک شیفت بیشتر از دنیل موند و حدود ا ساعت یازده رسید خونه ووو.......
😆😆😆😆تمومم
دیگه قراره از پارت های بعدی داستان اصلی شروع لایک و کامنتتت
- ۱.۶k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط