ستارهای در میان تاریکی فصل۱ پارت۱۱🌌
ستارهای در میان تاریکی فصل۱ پارت۱۱🌌
کلاسها بالاخره تموم شد. همه داشتن با هیاهو مدرسه رو ترک میکردن. ایمی: خب دیگه...از اشنایی تون خوشبخت شدم برید خونتون😒 حوصله ندارم
دکو: اععع هی بنبدبهب یعنی چیزه اه باشه خودافظ..م.م.م.می بینمن اععع راستی میگم نظرت چیه باهم بریم خونه حتی اگه مسیرمون هم نباشه میتونیم تا متر رو باهم بریم😁😁😁😁😃🤩
ایدا:😌اره فکر خوبیه اینجوری روابطمون بیشتر قوی میشه
ایمی: نچ🙄
دکو:😵💫😰چی اهه ی.یی.ینی چیزه چرا
ایمی:نیاز ندارم ...یعنی بخوام بهتر بگم با مترو نمیرم موتور دارم با اون میرم خونه
( بعدشم سوییچ موتورش رو از جیبش در اورد و درحالی که داشت تو انگشتش میچرخوندش دزدگیر موتور رو زد و موتور که گوشه خیابون پارک شده بوده چراغاش روشن شد
چشم دکو افتاد به موتورِ ایمی
دکو (چشماش برق زد):وای... این موتورِ توئه؟ چقدر خفنه ی. یی. عنی منظورم اینه باورم نمیشه موتور داری
هوشیکاوا-سان تو واقعاً هر روز با این میای
ایمی (کلاه رو میذاره سرش):آره کمتر وقت تلف میکنم کمتر هم با بقیه بحث میکنم البته تا وقتی که..🙄🙄🙄🙄هوووف چی بگم»
ایدا:رانندگی با وسیلهی نقلیه موتوری در این سن نیاز به دقتِ بالایی داره و تازشم به عنوان بچه نمیتونی همین جوری سوار وسایل نقلیه شی امیدوارم قوانینِ راهنمایی و رانندگی رو کاملاً رعایت کنی!
ایمی سوار موتور شد و استارت خوردن موتور سکوت پارکینگ رو شکست صدای بم و گیرایی داشت
ایمی: ایدا نترس گواهینامه دارم تازه کار نیستم
ایدا: اع که پس اینطوره گستاخی من رو ببخشید
دکو:هوشیکاوا-سان، فردا... فردا هم میبینمت نه؟
ایمی: نگاهی به هر دوتاشون انداخت ایمی (در حالی که موتور رو میچرخونه):اگه تا فردا از دستِ تمرینهایِ آیزاوا-سنسی زنده موندیم... آره میبینمتون
با یه گازکوتاه موتور حرکت کرد. ایمی توی آینهاش دید که دکو و ایدا هنوز وایسادن و دارن نگاهش میکنن. دکو داشت با هیجان برای موتور دست تکون میداد و ایدا هم با ادب سرش رو به نشونهی خداحافظی خم کرده بود
ایمی زیرِ لب خندید
توی راه خونه بادِ خنک عصر به صورتش میخورد ایمی حس کرد که شاید فقط شاید زندگی قهرمانی اونقدرها هم که فکر میکرد قراره تنهایی و تاریک نباشه
"خب..." لبش رو گزید "اول از همه باید برم خونه. لباسامو عوض کنم. بعدش..." یه مکثِ طولانی. "تکلیفام... اوه درست شد! یادم رفت به اون کتابفروشی سر راه سر بزنم باید یه چند تا دفتر نقاشی با یه چند تا کتاب اموزشی بخرم دیگه هر چی مسخره بازی بود تمومه باید از الان جدی درس بخونم درسته بلدمشون ولی یو ای جای مسخره بازی نیست اگه روز اولش اینه بقیه ش میخواد چی باشه"
چند دقیقه بعد از خرید کردن
رسید به خونه
دسته کلیدش رو تویِ جیبش پیدا کرد و با انگشت شستش لمسش کرد. سرد و آشنا بود وارد خونه شد و ماسک و چشم بندش رو در اورد موهاش از زیر ماسک و کلاه حسابی بهم ریخته پف پفی شده بود البته با اون چهره قشنگش حسابی ناز و کاوایی شده بود بعدشم سریع پرید هوا و ورجه ورجه کرد
ایمی هورا ااااااا بالا خره ههه وای من خوابم یا بیدار من الان از یوای اومدمممممم باورمم نمیشه
بعدشم پرید رو تخت با پشت افتاد روش و
ایمی اهههههه ههههه خخخ( در حال خندیدن و لبخند زدن ) و موهاش تو هوا تکون میخورد 😁😄😁😁
......................................................................
ساعت ۶:۳۰ صبح.
ایمی با چشمهای نیمهباز هدفونش رو گذاشت روی گوشش آهنگِ ملایم و آرومی توی گوشش پخش میشد با اینکه موتور داشت تصمیم گرفت پیاده بره چون حسابی خسته بود ( انگاریی که بازم یه نفر نتونسته شب بخوابه 🙄)
رفت سمت ایستگاه مترو تا خودش رو به یو.ای برسونه
خیابونها پر بود از آدمهایی که با عجله میرفتن سر کار. ایمی مثل یه روح از بینشون رد میشد طوری که انگار میخواست هیچکس متوجه وجودش نشه
ایمی (توی ذهنش):خونه... مدرسه... خونه... مدرسه... این ریتمِ زندگی جدیدمه هالالای عااالیه 😒😒😒😒
وقتی رسید به سکوی مترو جمعیت مثل یهموج سیاه بود. ایمی رفت گوشهی سکو
اما... سرنوشت انگار امروز با ارامش ایمی لج داشت
کلاسها بالاخره تموم شد. همه داشتن با هیاهو مدرسه رو ترک میکردن. ایمی: خب دیگه...از اشنایی تون خوشبخت شدم برید خونتون😒 حوصله ندارم
دکو: اععع هی بنبدبهب یعنی چیزه اه باشه خودافظ..م.م.م.می بینمن اععع راستی میگم نظرت چیه باهم بریم خونه حتی اگه مسیرمون هم نباشه میتونیم تا متر رو باهم بریم😁😁😁😁😃🤩
ایدا:😌اره فکر خوبیه اینجوری روابطمون بیشتر قوی میشه
ایمی: نچ🙄
دکو:😵💫😰چی اهه ی.یی.ینی چیزه چرا
ایمی:نیاز ندارم ...یعنی بخوام بهتر بگم با مترو نمیرم موتور دارم با اون میرم خونه
( بعدشم سوییچ موتورش رو از جیبش در اورد و درحالی که داشت تو انگشتش میچرخوندش دزدگیر موتور رو زد و موتور که گوشه خیابون پارک شده بوده چراغاش روشن شد
چشم دکو افتاد به موتورِ ایمی
دکو (چشماش برق زد):وای... این موتورِ توئه؟ چقدر خفنه ی. یی. عنی منظورم اینه باورم نمیشه موتور داری
هوشیکاوا-سان تو واقعاً هر روز با این میای
ایمی (کلاه رو میذاره سرش):آره کمتر وقت تلف میکنم کمتر هم با بقیه بحث میکنم البته تا وقتی که..🙄🙄🙄🙄هوووف چی بگم»
ایدا:رانندگی با وسیلهی نقلیه موتوری در این سن نیاز به دقتِ بالایی داره و تازشم به عنوان بچه نمیتونی همین جوری سوار وسایل نقلیه شی امیدوارم قوانینِ راهنمایی و رانندگی رو کاملاً رعایت کنی!
ایمی سوار موتور شد و استارت خوردن موتور سکوت پارکینگ رو شکست صدای بم و گیرایی داشت
ایمی: ایدا نترس گواهینامه دارم تازه کار نیستم
ایدا: اع که پس اینطوره گستاخی من رو ببخشید
دکو:هوشیکاوا-سان، فردا... فردا هم میبینمت نه؟
ایمی: نگاهی به هر دوتاشون انداخت ایمی (در حالی که موتور رو میچرخونه):اگه تا فردا از دستِ تمرینهایِ آیزاوا-سنسی زنده موندیم... آره میبینمتون
با یه گازکوتاه موتور حرکت کرد. ایمی توی آینهاش دید که دکو و ایدا هنوز وایسادن و دارن نگاهش میکنن. دکو داشت با هیجان برای موتور دست تکون میداد و ایدا هم با ادب سرش رو به نشونهی خداحافظی خم کرده بود
ایمی زیرِ لب خندید
توی راه خونه بادِ خنک عصر به صورتش میخورد ایمی حس کرد که شاید فقط شاید زندگی قهرمانی اونقدرها هم که فکر میکرد قراره تنهایی و تاریک نباشه
"خب..." لبش رو گزید "اول از همه باید برم خونه. لباسامو عوض کنم. بعدش..." یه مکثِ طولانی. "تکلیفام... اوه درست شد! یادم رفت به اون کتابفروشی سر راه سر بزنم باید یه چند تا دفتر نقاشی با یه چند تا کتاب اموزشی بخرم دیگه هر چی مسخره بازی بود تمومه باید از الان جدی درس بخونم درسته بلدمشون ولی یو ای جای مسخره بازی نیست اگه روز اولش اینه بقیه ش میخواد چی باشه"
چند دقیقه بعد از خرید کردن
رسید به خونه
دسته کلیدش رو تویِ جیبش پیدا کرد و با انگشت شستش لمسش کرد. سرد و آشنا بود وارد خونه شد و ماسک و چشم بندش رو در اورد موهاش از زیر ماسک و کلاه حسابی بهم ریخته پف پفی شده بود البته با اون چهره قشنگش حسابی ناز و کاوایی شده بود بعدشم سریع پرید هوا و ورجه ورجه کرد
ایمی هورا ااااااا بالا خره ههه وای من خوابم یا بیدار من الان از یوای اومدمممممم باورمم نمیشه
بعدشم پرید رو تخت با پشت افتاد روش و
ایمی اهههههه ههههه خخخ( در حال خندیدن و لبخند زدن ) و موهاش تو هوا تکون میخورد 😁😄😁😁
......................................................................
ساعت ۶:۳۰ صبح.
ایمی با چشمهای نیمهباز هدفونش رو گذاشت روی گوشش آهنگِ ملایم و آرومی توی گوشش پخش میشد با اینکه موتور داشت تصمیم گرفت پیاده بره چون حسابی خسته بود ( انگاریی که بازم یه نفر نتونسته شب بخوابه 🙄)
رفت سمت ایستگاه مترو تا خودش رو به یو.ای برسونه
خیابونها پر بود از آدمهایی که با عجله میرفتن سر کار. ایمی مثل یه روح از بینشون رد میشد طوری که انگار میخواست هیچکس متوجه وجودش نشه
ایمی (توی ذهنش):خونه... مدرسه... خونه... مدرسه... این ریتمِ زندگی جدیدمه هالالای عااالیه 😒😒😒😒
وقتی رسید به سکوی مترو جمعیت مثل یهموج سیاه بود. ایمی رفت گوشهی سکو
اما... سرنوشت انگار امروز با ارامش ایمی لج داشت
- ۴۹۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط