{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟰

[ویو تهیونگ]

عظمت سالن اپرای گارنیه پاریس، با اون لوسترهای کریستال غول‌پیکر، مخمل‌های سرخ صندلی‌ها و دیوارهای طلاکاری شده‌اش، دستای پرقدرت معماری فرانسه رو به رخ می‌کشید...

برای بقیه، اینجا مهد هنر و رویا بود؛ اما برای من، یه جهنم شیک و مجلل بیشتر به نظر نمی‌رسید...

بوی عطرها و ادکلن‌های گرون‌قیمتِ آدم‌های اشرافیِ سالن، نفسم رو بند می‌آورد.

توی جایگاه VIP، دقیقا صندلی وسط نشسته بودم. پدرم سمت راستم بود و خانواده‌ی لارا سمت چپم. سنگینی نگاه مقتدرانه‌ی پدرم رو ثانیه‌به‌ثانیه روی خودم حس می‌کردم.

ته‌سون: تهیونگ، درست بنشین.

فکم رو منقبض کردم و بدون اینکه حرفی بزنم، تنم رو صاف کردم..
چراغ‌های سالن به مرور تاریک شدن و نورهای فوکوس، مستقیما‌ روی استیجِ بزرگ قفل شدن.

مجری روی صحنه رفت.
اسم گروه اول اعلام شد.
صدای تشویق بلند شد.

لارا همراه اعضای تیمش روی صحنه رفت.

لارا وسط ایستاده بود؛ با اون لباس باله سفیدِ پف‌دار و غرور همیشگی‌ش.

آهنگ ملایمی شروع به نواختن کرد و رقص اون‌ها آغاز شد.

مجبور بودم... به معنای واقعی کلمه مجبور بودم تک‌تک حرکاتش رو تا ثانیه‌ی آخر تماشا کنم...

هر چرخشش، هر پرشش و هر لبخند فیکی که به سمت تماشاچی‌ها و داورها می‌زد، برای من مثل مته روی مغزم راه می‌رفت...

رقصش بی‌نقص و تکنیکی بود، اما برای من، کاملا توخالی، بی‌روح و زهرآلود به نظر می‌رسید.

با پایان آهنگ، سالن منفجر شد... همه ایستادن و صدای تشویق‌های جمعیت بلند شد....

لارا و گروهش تعظیم کردن.
لارا در حال تعظیم، سرش رو بالا آورد و مستقیم به جایگاه VIP، به من زل زد...
دستام رو توی جیب شلوارم قفل کرده بودم و حتی یک‌بار هم تشویقش نکردم.

مادر لارا با هیجان و غرور دست زد و گفت...

هانا: خدای من! دیدین؟ دخترم واقعا بی‌نظیر بود! جایزه نفر اول امشب مال خودشه، من مطمئنم!

مینهو: کاملا درسته. افتخارآمیز بود. نظر شما چیه؟

پدرم با رضایت سرش رو تکون داد..
ته‌سون: عالی بود.

بعد از تموم شدن تشویق‌ها، لارا و تیمش استیج رو ترک کردن و مستقیما به اتاق استراحت رفتن تا برای اعلام نتایج نهایی در آخر شب آماده بشن.

خانواده‌ها اما قصد رفتن نداشتن. مادر لارا اصرار داشت که باید بقیه اجراها رو هم ببینن تا سطح رقیب‌های لارا رو ارزیابی کنن. پدرم هم باهاش موافقت کرد و همگی سر جاهاشون موندن.

یک ساعت گذشت... دو ساعت گذشت...
چند اجرای دیگه از کشورهای مختلف اومدن و رفتن... اما ذهن من فرسنگ‌ها دورتر از این سالنِ پر زرق‌وبرق بود.

به شدت خسته، کلافه و عصبی شده بودم. سرم رو به صندلی تکیه دادم. نور سالن که دوباره برای اجرای بعدی کم شد، از فرصت استفاده کردم و گوشیم رو آروم از جیبم درآوردم...

نور صفحه‌اش رو تا آخرین حد پایین آوردم تا جلب توجه نکنه و پدرم متوجه نشه.

انگشتام روی صفحه می‌لرزید. به یکی از افرادم توی لندن پیام دادم...

تهیونگ: چیز جدیدی پیدا نکردین؟ مطمئنی هیچ ردی ازش توی لندن یا حومه‌ش نیست؟ کلینیک‌ها، بیمارستان‌ها، ایستگاه‌های قطار... دوباره همه‌جا رو چک کنید.

قلبم توی سینه‌ام مچاله شده بود... تنها چیزی که برام اهمیت داشت، درست وسط پاریس،خطِ آنتن گوشیم و شنیدن یه خبر از ا.ت بود.

بعد از چند ثانیه، صفحه روشن شد.

_قربان، متاسفم...ما...

نفسم رو با حرص و ناامیدی بیرون دادم..ادامه پیام رو نخوندم و چشمام رو برای چند لحظه بستم... گوشی رو توی مشتم فشردم، در حالی که صدای آهنگِ اجرای جدید روی استیج شروع شده بود...

[ویو ا.ت]

ترافیک سنگین و قفل‌شده‌ی پاریس توی این شب زمستونی، مثل یه بختک روی سینه‌ی همه‌مون افتاده بود.
ماشین ون آکادمی اصلا تکون نمی‌خورد و خانم لی مدام با عصبانیت و استرس به ساعتش نگاه میکرد..آقای هان زیر لب چیزی گفت که احتمالا معنی خوبی نداشت.

راشل بالاخره طاقت نیاورد.
راشل: اگه دیر برسیم چی؟

هیچ‌کس جواب نداد.
همه به همون چیز فکر می‌کردن.
تپش قلبم رو توی گوش‌هام می‌شنیدم.

جهت تصورات بهتر : [ اسلاید ۲،۳،۴ ]

شرط: ۱۰۰ کامنت
دیدگاه ها (۱۲۱)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟰صبح روز بعد، آسمون پاریس پ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟯همین طور که داشتیم به سمت ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟬[ویو تهیونگ - دو روز قبل]ص...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟮ا.ت: فکر کن بهشون بگم می‌خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط