My professor
My professor
Part:82
اون قطعا یه چیزی فراتر از فضای زیر صندلی بود ....
جایی که گذشته ی تلخ و آینده ی مبهمم رو فراموش میکنم
و فقط میخوام عطر تسکین دهنده ش رو به عمیق ترین حفرات غرق خون و درد ریه م بفرستم
صورتمو سمت گردنش متمایل کردم و چشمامو بستم ... صورتشو از اون بالا سمت صورتم
مایل کرد ... چشمامو باز کردم و دیدم داره لبامو با اخم نگاه میکنه ...
قلبم از جا کنده شد ... هیچوقت چشماش سمت این نقطه از صورتم نچرخیده بود ....
مردمک چشمای لرزونم رو اجزاء ماشین چرخید ... و صدای ضربان کوبنده ی قلبمو زیر گلوم
شنیدم ... هنوز داشت لبامو نگاه میکرد ... با همون اخم عميق ... بزاقمو قورت دادم
نیم نگاهی به چشمام انداخت و نزدیک تر شد ... نفس گرمشو رو صورتم حس کردم
و دیوونه شدم ... میخواست اولین بوسه ی زندگیمو بهم بده! ....
دست و پام یخ کرد ... همونطور که لبامو نگاه میکرد نزدیک و نزدیک تر شد ...
براش آماده بودم؟! ... لباشو نگاه کردم .... حالا معنی حرفشو میفهمیدم! ... ممکن بود واقعا
دنیا برام به آخر برسه اگه لباشو به لبام میرسوند ! ... میتونستم برای لباش بمیرم ....
لبایی که از شدت خشم نسبت به اتفاقاتی که برام افتاده بود به هم فشارشون میداد
اونقدر نزدیک شد که نفسشو بین بینی و لب بالاییم حس کردم .
پلکام داشت ناخودآگاه بسته میشد که یهو خودشو عقب کشید و روشو ازم چرخوند
با وجود اینکه تو اون ثانیه ها روحم داشت از بدنم جدا میشد حس کردم واقعا اون اتفاقو میخواستم.
ولی نشد ... این کارو نکرد ..... ازش فاصله گرفتم و سر جام سر به زیر نشستم
....
خونه به قدری ساکت و تاریک بود که صدای نفس بمی که رها کرد رو کاملا شنیدم ...
کلید لامپا رو زد و از کنارم رد شد
جونگکوک:کتابخونم اگه چیزی لازم داشتی
یهو سرجاش موند و خمار نگاهم کرد ... به نگاه طلبکار ... مثل چشم غره
جونگکوک ؛موهاتم خشک کن.
خب چطور لبخند نزنم؟ تمام تلاشمو کردم زیاده از حد نیشم باز نشه و همین باعث شد با لبای غنچه شده به لبخند کنترل شده بزنم و سرمو بندازم پایین
هیزل :باشه توام همینطور .....
لحن حرفش و حالت چشماش باعث شد تو تمام مسیر رفتن به اتاقم لبخند رو لبام جا خوش کنه...
اما وقتی در اتاقمو باز کردم لبخندم از وحشت پاک شد ... یه نفر روی تختم بود
دستمو رو قلبم گذاشتم و دو دل و وحشت زده بهش نزدیک شدم ...
یه مرد که به یه طرف خوابیده بود و از سرما توی خودش جمع شده بود ....
ادامه دارد...
بچها یه پارت هم برای جبران اینکه ویس نیومد گذاشتم...امیدوارم بپذیرید😭😭
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر پنج پارت میشه)
لایک:۷۵
کامنت:هر چقدر که دوست دارید (دیروز دیدم ۳۰۰ تا کامنت گذاشتید انگار پروانه ها توی دلم پرواز میکردن😭😭)
#رمان #فیک #فیکشن
Part:82
اون قطعا یه چیزی فراتر از فضای زیر صندلی بود ....
جایی که گذشته ی تلخ و آینده ی مبهمم رو فراموش میکنم
و فقط میخوام عطر تسکین دهنده ش رو به عمیق ترین حفرات غرق خون و درد ریه م بفرستم
صورتمو سمت گردنش متمایل کردم و چشمامو بستم ... صورتشو از اون بالا سمت صورتم
مایل کرد ... چشمامو باز کردم و دیدم داره لبامو با اخم نگاه میکنه ...
قلبم از جا کنده شد ... هیچوقت چشماش سمت این نقطه از صورتم نچرخیده بود ....
مردمک چشمای لرزونم رو اجزاء ماشین چرخید ... و صدای ضربان کوبنده ی قلبمو زیر گلوم
شنیدم ... هنوز داشت لبامو نگاه میکرد ... با همون اخم عميق ... بزاقمو قورت دادم
نیم نگاهی به چشمام انداخت و نزدیک تر شد ... نفس گرمشو رو صورتم حس کردم
و دیوونه شدم ... میخواست اولین بوسه ی زندگیمو بهم بده! ....
دست و پام یخ کرد ... همونطور که لبامو نگاه میکرد نزدیک و نزدیک تر شد ...
براش آماده بودم؟! ... لباشو نگاه کردم .... حالا معنی حرفشو میفهمیدم! ... ممکن بود واقعا
دنیا برام به آخر برسه اگه لباشو به لبام میرسوند ! ... میتونستم برای لباش بمیرم ....
لبایی که از شدت خشم نسبت به اتفاقاتی که برام افتاده بود به هم فشارشون میداد
اونقدر نزدیک شد که نفسشو بین بینی و لب بالاییم حس کردم .
پلکام داشت ناخودآگاه بسته میشد که یهو خودشو عقب کشید و روشو ازم چرخوند
با وجود اینکه تو اون ثانیه ها روحم داشت از بدنم جدا میشد حس کردم واقعا اون اتفاقو میخواستم.
ولی نشد ... این کارو نکرد ..... ازش فاصله گرفتم و سر جام سر به زیر نشستم
....
خونه به قدری ساکت و تاریک بود که صدای نفس بمی که رها کرد رو کاملا شنیدم ...
کلید لامپا رو زد و از کنارم رد شد
جونگکوک:کتابخونم اگه چیزی لازم داشتی
یهو سرجاش موند و خمار نگاهم کرد ... به نگاه طلبکار ... مثل چشم غره
جونگکوک ؛موهاتم خشک کن.
خب چطور لبخند نزنم؟ تمام تلاشمو کردم زیاده از حد نیشم باز نشه و همین باعث شد با لبای غنچه شده به لبخند کنترل شده بزنم و سرمو بندازم پایین
هیزل :باشه توام همینطور .....
لحن حرفش و حالت چشماش باعث شد تو تمام مسیر رفتن به اتاقم لبخند رو لبام جا خوش کنه...
اما وقتی در اتاقمو باز کردم لبخندم از وحشت پاک شد ... یه نفر روی تختم بود
دستمو رو قلبم گذاشتم و دو دل و وحشت زده بهش نزدیک شدم ...
یه مرد که به یه طرف خوابیده بود و از سرما توی خودش جمع شده بود ....
ادامه دارد...
بچها یه پارت هم برای جبران اینکه ویس نیومد گذاشتم...امیدوارم بپذیرید😭😭
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر پنج پارت میشه)
لایک:۷۵
کامنت:هر چقدر که دوست دارید (دیروز دیدم ۳۰۰ تا کامنت گذاشتید انگار پروانه ها توی دلم پرواز میکردن😭😭)
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴.۵k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط