My professor
My professor
Part:83
یه طرف صورتش رو بالشتم بود و موهای مشکیش تو صورتش ریخته بودن از تی شرت لانگ مشکی ای که تنش بود شناختم ... تهیونگه
از اینکه لااقل یه غریبه تو اتاقم نیست خیالم راحت شد... متعجب بهش نزدیکتر شدم. نکنه از وقتی رفتم همین جا تو سرما خوابش برده ... !
نفسی که تو سینم گره خورده بودو بیرون دادم...
آروم پتومچ رو باز کردم و تا روی شونش بالا کشیدم و موقع دور شدن ازش سعی کردم کوچک ترین صدایی تولید نکنم .
تهیونگ:ممنون...
سر جام خشکم زد و سریع رومو سمتش چرخوندم ... هنوز چشماش بسته بود... و مینیک چهرهش اونقدر آروم بود که اگه حرف نمیزد نمیفهمیدم بیدار شده.
هیزل :خواهش میکنم ... چرا تو سرما خوابیدی مریض میـــ
تهیونگ: تشکرم بابت پتو نبود .
ابرومو متعجب بالا دادم و اون از جاش بلند شد بی هیچ حرف دیگه ای بدون اینکه نگاهم کنه از کنارم رد شد و رفت بیرون...
هر روز بیشتر از قبل بهم ثابت میشه که نه من حرف تهیونگو میفهمم و نه تهیونگ حرف منو...اصلا همدیگه رو درک نمیکردیم.
برخلاف هر روز تو ردیف اول کلاس نشسته بودم درست جلوی میز کنفرانس...
با یادآوری اینکه چی باعثش شده لبخند زدم و لبامو گاز گرفتم.
ده دقیقه قبل/ پارکینگ
هیزل:من دیگه میرم... تو کلاس...میبینمت
جونگکوک:جلو چشمم باش میری اون ته که چی بشه؟
دستم رو دستگیره ی در بی حرکت موند
هیزل :خب چیزه.. عادت کردم... -
جونگکوک:نمیخوام مثل همیشه مدام حواسم به اون ته باشه خانم پارک تمرکز نمیزاری واسم طولانیش نکنم صندلی اول ببینمت امروز .
چشمام از ذوق گرد شد
هیزل:چشم!
زمان حال / کلاس فیزیک
...
لبامو رو هم فشار دادم ... با اینکه این ویژگیش یکم ترسناک بود و تمام حرکات ریز و درشتم توسط یه موجود ریزبین رصد شده بود چیزی کنج قلبمو قلقلک میداد ...
یه مرد در تمام مدت منو به طرز ماهرانه ای مخیانه نگاه میکرده ... طوری که روحمم ازش بی خبر بود
کسی وارد کلاس شد و طبق معمول قلبم با فکر کردن به اینکه جئونه لرزید.
اما اون نبود.
یه دختر ترم بالاتر بود...با اون ابروهای به هم گره خورده و قدمای محکم بی نهایت عصبی به نظر میرسید ... گامهای محکم و سریعشو سمت من برداشت و من متعجب نگاهش کردم ... از کنارم رد شد و یقه ی دختر پشت سریمو گرفت
جیا:پاشو ببینم!!!
هم کلاسیم که فقط میدونستم اسمش هوایونگه با چشمای گرد دستای دخترو گرفت و سعی سر جاش ثابت بمونه
هوایونگ:چته تو چی میخوای؟ ولم کن
دختره با دندون قروچه ژاکت پر برق و اسپورتی که تن هوایونگ بود رو نگاه کرد
جیا :از کجا آوردیش؟! هان؟!!!
هوایونگ گیج و متعجب نگاهش کرد و اون دختر چند بار داد زد
جیا :میگم از کجا آوردیش؟؟؟؟؟؟!!!! با توام بنال از کجا آوردیش؟!!!
کلاس تو سکوت فرو رفت و سر همه بچه ها سمتشون چرخید هوایونگ بلند شد و هولش داد
هوایونگ :به تو چه دیوونه گورتو گم کن !
دختر بهش نزدیک شد و سعی کرد ژاکتو از تنش بیرون بکشه.
جیا:بدش به من دخترهی آویزون ! ژاکتش تن تو چیکار میکنه؟
هوایونگ که تقلا میکرد دستای دخترو از لباسش جدا کنه با چشمای از کاسه بیرون زده داد کشید :
هوایونگ: سگ کی باشی تو؟!!! ژاکت دوست پسرمه !
با شنیدن کلمه ی آخرش خشم دخترک فوران کرد و موهای هم کلاسیمو چنگ زد .
جیا:دهنتو ببند عوضی جیمین دوست پسر منه ! -
کلاسو صدای پچ پچ و همهمه پر کرد و من یکی از ابروهامو بالا دادم ... که اینطور
هوایونگ:نه بابا؟... جدی میگی؟!.... چه دوست دختری هستی که تو مهمونی دیشب ندیدمت؟!
جیا :کدوم مهمونی؟!
هوایونگ دست به سینه ایستاد و نیشخند پیروزمندانه ای بهش زد
هوایونگ:آخی دعوت نشدی؟!
دستای دختر از ژاکت هوایونگ شل شد با اینکه زبان بدنش خبر از تسلیم شدنش میداد. کم نیورد و هوایونگ رو به دروغگویی محکوم کرد . .... و گفت ماجرای مهمونی چرنده و داره از خودش
قصه میبافه ... زمزمه ی دخترای کلاس بالا گرفت
به حدی که کاملا واضح میشنیدمشون.
اونچه:اوه اوه ! گاو جیمین زایید !
لیا:گاوش کجا بود؟ گردن نمیگیره هیچکدومو
لونا: قضیه مهمونی چیه دیگه ؟!
اونچه: یه مهمونی توپ گرفته با کلی ریخت و پاش با این هوایونگ عتیقه هم رقصیده
لیا:نمیدونستم جیمین بچه مایهس
لونا:قیمت اون ژاکت طرفای 2000000 وونه !
اونچه:تو از کجا میدونی !
لونا: بابا از کله سحر نشسته به همه پز قیمتشو میده خوابی تو؟!
دختر ترم بالاتر چشماشو رو هوایونگ ریز کرد!
جیا:من پدر تو و اون جیمینو در میارم ! دلتو به این تیکه گوشتایی که پرت میکنه جلوی سگش خوش نکن هرزه کوچولو !
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیک #فیکشن
Part:83
یه طرف صورتش رو بالشتم بود و موهای مشکیش تو صورتش ریخته بودن از تی شرت لانگ مشکی ای که تنش بود شناختم ... تهیونگه
از اینکه لااقل یه غریبه تو اتاقم نیست خیالم راحت شد... متعجب بهش نزدیکتر شدم. نکنه از وقتی رفتم همین جا تو سرما خوابش برده ... !
نفسی که تو سینم گره خورده بودو بیرون دادم...
آروم پتومچ رو باز کردم و تا روی شونش بالا کشیدم و موقع دور شدن ازش سعی کردم کوچک ترین صدایی تولید نکنم .
تهیونگ:ممنون...
سر جام خشکم زد و سریع رومو سمتش چرخوندم ... هنوز چشماش بسته بود... و مینیک چهرهش اونقدر آروم بود که اگه حرف نمیزد نمیفهمیدم بیدار شده.
هیزل :خواهش میکنم ... چرا تو سرما خوابیدی مریض میـــ
تهیونگ: تشکرم بابت پتو نبود .
ابرومو متعجب بالا دادم و اون از جاش بلند شد بی هیچ حرف دیگه ای بدون اینکه نگاهم کنه از کنارم رد شد و رفت بیرون...
هر روز بیشتر از قبل بهم ثابت میشه که نه من حرف تهیونگو میفهمم و نه تهیونگ حرف منو...اصلا همدیگه رو درک نمیکردیم.
برخلاف هر روز تو ردیف اول کلاس نشسته بودم درست جلوی میز کنفرانس...
با یادآوری اینکه چی باعثش شده لبخند زدم و لبامو گاز گرفتم.
ده دقیقه قبل/ پارکینگ
هیزل:من دیگه میرم... تو کلاس...میبینمت
جونگکوک:جلو چشمم باش میری اون ته که چی بشه؟
دستم رو دستگیره ی در بی حرکت موند
هیزل :خب چیزه.. عادت کردم... -
جونگکوک:نمیخوام مثل همیشه مدام حواسم به اون ته باشه خانم پارک تمرکز نمیزاری واسم طولانیش نکنم صندلی اول ببینمت امروز .
چشمام از ذوق گرد شد
هیزل:چشم!
زمان حال / کلاس فیزیک
...
لبامو رو هم فشار دادم ... با اینکه این ویژگیش یکم ترسناک بود و تمام حرکات ریز و درشتم توسط یه موجود ریزبین رصد شده بود چیزی کنج قلبمو قلقلک میداد ...
یه مرد در تمام مدت منو به طرز ماهرانه ای مخیانه نگاه میکرده ... طوری که روحمم ازش بی خبر بود
کسی وارد کلاس شد و طبق معمول قلبم با فکر کردن به اینکه جئونه لرزید.
اما اون نبود.
یه دختر ترم بالاتر بود...با اون ابروهای به هم گره خورده و قدمای محکم بی نهایت عصبی به نظر میرسید ... گامهای محکم و سریعشو سمت من برداشت و من متعجب نگاهش کردم ... از کنارم رد شد و یقه ی دختر پشت سریمو گرفت
جیا:پاشو ببینم!!!
هم کلاسیم که فقط میدونستم اسمش هوایونگه با چشمای گرد دستای دخترو گرفت و سعی سر جاش ثابت بمونه
هوایونگ:چته تو چی میخوای؟ ولم کن
دختره با دندون قروچه ژاکت پر برق و اسپورتی که تن هوایونگ بود رو نگاه کرد
جیا :از کجا آوردیش؟! هان؟!!!
هوایونگ گیج و متعجب نگاهش کرد و اون دختر چند بار داد زد
جیا :میگم از کجا آوردیش؟؟؟؟؟؟!!!! با توام بنال از کجا آوردیش؟!!!
کلاس تو سکوت فرو رفت و سر همه بچه ها سمتشون چرخید هوایونگ بلند شد و هولش داد
هوایونگ :به تو چه دیوونه گورتو گم کن !
دختر بهش نزدیک شد و سعی کرد ژاکتو از تنش بیرون بکشه.
جیا:بدش به من دخترهی آویزون ! ژاکتش تن تو چیکار میکنه؟
هوایونگ که تقلا میکرد دستای دخترو از لباسش جدا کنه با چشمای از کاسه بیرون زده داد کشید :
هوایونگ: سگ کی باشی تو؟!!! ژاکت دوست پسرمه !
با شنیدن کلمه ی آخرش خشم دخترک فوران کرد و موهای هم کلاسیمو چنگ زد .
جیا:دهنتو ببند عوضی جیمین دوست پسر منه ! -
کلاسو صدای پچ پچ و همهمه پر کرد و من یکی از ابروهامو بالا دادم ... که اینطور
هوایونگ:نه بابا؟... جدی میگی؟!.... چه دوست دختری هستی که تو مهمونی دیشب ندیدمت؟!
جیا :کدوم مهمونی؟!
هوایونگ دست به سینه ایستاد و نیشخند پیروزمندانه ای بهش زد
هوایونگ:آخی دعوت نشدی؟!
دستای دختر از ژاکت هوایونگ شل شد با اینکه زبان بدنش خبر از تسلیم شدنش میداد. کم نیورد و هوایونگ رو به دروغگویی محکوم کرد . .... و گفت ماجرای مهمونی چرنده و داره از خودش
قصه میبافه ... زمزمه ی دخترای کلاس بالا گرفت
به حدی که کاملا واضح میشنیدمشون.
اونچه:اوه اوه ! گاو جیمین زایید !
لیا:گاوش کجا بود؟ گردن نمیگیره هیچکدومو
لونا: قضیه مهمونی چیه دیگه ؟!
اونچه: یه مهمونی توپ گرفته با کلی ریخت و پاش با این هوایونگ عتیقه هم رقصیده
لیا:نمیدونستم جیمین بچه مایهس
لونا:قیمت اون ژاکت طرفای 2000000 وونه !
اونچه:تو از کجا میدونی !
لونا: بابا از کله سحر نشسته به همه پز قیمتشو میده خوابی تو؟!
دختر ترم بالاتر چشماشو رو هوایونگ ریز کرد!
جیا:من پدر تو و اون جیمینو در میارم ! دلتو به این تیکه گوشتایی که پرت میکنه جلوی سگش خوش نکن هرزه کوچولو !
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیک #فیکشن
- ۳۹۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط