چندپارتی جونگکوک
(part 1)
ا/ت=
جونگکوک= _
بچه=&😔🔪
______________________________
(چند وقتی میشه که جونگکوک رفته ماموریت و نیومده،
طبق چیزی که آخرین بار پشت تلفن بهت گفت این بود که ۸ آوریل برمی گرده یعنی دقیقا امروز، تو داشتی غذا رو آماده میکردی و پسر ۵ ساله تون اونقدر خوشحال بود که روی مبل ها میپرید)
(بلاخره صدای در اومد و پسرتون با سوق و ذوق رفت سمت در و در رو باز کرد)
&:مامان بابایی اومددددد
_ : (بغلش میکنه )😑
(از داخل آشپزخانه به بیرون میای و با دیدن اون صحنه لبخند میزنی)
:چه عجب آقای جئون بلاخره تشریف آوردن
_: ا/ت حوصله ندارم میخوابم برم بخوابم حرف زدن رو بزار برای بعد(پسرتون رو گزاشت روی زمین و به سمت اتاق رفت)
: جونگکوک ولی من غذا درست کردم
_:گفتم که حوصله ندارم(تقریباً میشه گفت با داد گفت)
(پسرتون که تا حالا ندیده بود باباش اینجوری داد بزنه ترسید و پاهاتو بغل کرد)
&:مامان بابا چرا اینجوری شده
:(تو ی شک بودی ولی سعی کردی نشون ندی ولی مغزت پر از سوال)خب....عزیزم اون خسته است برای همین ، بیا بریم باهم بخوابیم وقتی بابات بیدار شد قول میدم کلی باهم بازی میکنیم
(پسر تو بغل کردی و رفتی سمت اتاقش)
(بعد از کلی حرف زدن بلاخره خوابش برد و تو هم همونجا خوابیدی)
__________________________________
صبح
(بیدار شدی دیدی پسرتون هنوز خوابه بلند شدی و رفتی صبحانه درست کردی،مشغول درست کردن صبحانه بودی متوجه صدای صندلی شدی،جونگکوک با حالت خیلی خواب آلود روی صندلی نشسته بود،صبحانه رو بردی و روی میز گزاشتی)
:صبح بخیر آقای خواب آلو (با لبخند)
_:(فقط نگاهت میکنه و هیچی نمیگه)
:(می خواستی درباره سرد شدنش بپرسی که....)
&:صبح بخیر من بیدار شدم
:بیا بشین صبحانه بخور(آروم)
(همه درحال خوردن صبحانه بودین)
&:بابایی میشه بریم شهر بازی
_:نه وقت ندارم
&:تلوخداااا
_:گفتم بهت وقت ندارم(جدی)
&:گفتم میخوام بلممم
_:وقتی بهت میگم وقت ندارم یعنی دیگه خفه شو (محکم میزنه روی میز و داد میزنه)
:هی چرا سر بچه داد میزنی
_:تو یکی دیگه خفه شو............
#کیپاپ #سناریو #تکپارتی #وانشات #رمان #تصور_کن #بی_تی_اس #کره_جنوبی #جونگکوک #تهیونگ #جیمین #شوگا #جیهوپ #جیمین #نامجون #bts #jk
ا/ت=
جونگکوک= _
بچه=&😔🔪
______________________________
(چند وقتی میشه که جونگکوک رفته ماموریت و نیومده،
طبق چیزی که آخرین بار پشت تلفن بهت گفت این بود که ۸ آوریل برمی گرده یعنی دقیقا امروز، تو داشتی غذا رو آماده میکردی و پسر ۵ ساله تون اونقدر خوشحال بود که روی مبل ها میپرید)
(بلاخره صدای در اومد و پسرتون با سوق و ذوق رفت سمت در و در رو باز کرد)
&:مامان بابایی اومددددد
_ : (بغلش میکنه )😑
(از داخل آشپزخانه به بیرون میای و با دیدن اون صحنه لبخند میزنی)
:چه عجب آقای جئون بلاخره تشریف آوردن
_: ا/ت حوصله ندارم میخوابم برم بخوابم حرف زدن رو بزار برای بعد(پسرتون رو گزاشت روی زمین و به سمت اتاق رفت)
: جونگکوک ولی من غذا درست کردم
_:گفتم که حوصله ندارم(تقریباً میشه گفت با داد گفت)
(پسرتون که تا حالا ندیده بود باباش اینجوری داد بزنه ترسید و پاهاتو بغل کرد)
&:مامان بابا چرا اینجوری شده
:(تو ی شک بودی ولی سعی کردی نشون ندی ولی مغزت پر از سوال)خب....عزیزم اون خسته است برای همین ، بیا بریم باهم بخوابیم وقتی بابات بیدار شد قول میدم کلی باهم بازی میکنیم
(پسر تو بغل کردی و رفتی سمت اتاقش)
(بعد از کلی حرف زدن بلاخره خوابش برد و تو هم همونجا خوابیدی)
__________________________________
صبح
(بیدار شدی دیدی پسرتون هنوز خوابه بلند شدی و رفتی صبحانه درست کردی،مشغول درست کردن صبحانه بودی متوجه صدای صندلی شدی،جونگکوک با حالت خیلی خواب آلود روی صندلی نشسته بود،صبحانه رو بردی و روی میز گزاشتی)
:صبح بخیر آقای خواب آلو (با لبخند)
_:(فقط نگاهت میکنه و هیچی نمیگه)
:(می خواستی درباره سرد شدنش بپرسی که....)
&:صبح بخیر من بیدار شدم
:بیا بشین صبحانه بخور(آروم)
(همه درحال خوردن صبحانه بودین)
&:بابایی میشه بریم شهر بازی
_:نه وقت ندارم
&:تلوخداااا
_:گفتم بهت وقت ندارم(جدی)
&:گفتم میخوام بلممم
_:وقتی بهت میگم وقت ندارم یعنی دیگه خفه شو (محکم میزنه روی میز و داد میزنه)
:هی چرا سر بچه داد میزنی
_:تو یکی دیگه خفه شو............
#کیپاپ #سناریو #تکپارتی #وانشات #رمان #تصور_کن #بی_تی_اس #کره_جنوبی #جونگکوک #تهیونگ #جیمین #شوگا #جیهوپ #جیمین #نامجون #bts #jk
- ۱۱.۷k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط