فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۴۳ ﴾
نیما در حالی که از خشم و نگرانی برای آنیا لبریز بود، تمام وجودش مثل کوره میسوخت. نیکی که انگار برای این لحظه ماهها نقشه کشیده بود، با آن لباس ورزشیِ چسبان و تحریککنندهاش که هر حرکتی را برجستهتر نشان میداد، گام آخر را برداشت. او با انگشتان کشیدهاش، تکهای شکلاتِ کوچک را جلوی لبهای لرزان نیما گرفت و گفت بخور نیما... این فقط یه تلخیِ کوتاهه که بیقراریت رو از بین میبره. قول میدم.
نیما که ذهنش از هجوم افکار سیاه فلج شده بود، بدون هیچ سؤالی شکلات را بلعید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که تأثیرِ وحشتناکِ موادِ داخل شکلات شروع شد. حرارتی غیرعادی و لجامگسیخته در رگهایش دوید. ضربان قلبش به شدت بالا رفت و تمامِ منطقش زیر سایهی یک غریزه کور تیره و تار شد. حالا دیگر تصویر آنیا در ذهنش کمرنگ میشد و تنها چیزی که میدید، لبخندِ پیروزمندانهی نیکی و بوی عطرِ تند او بود.
نیکی که متوجه تغییرِ حالت چشمان نیما و نفسهای سنگین او شده بود، دستش را دور گردن او حلقه کرد و در گوشش زمزمه کرد: بیا بریم جایی که هیچکس مزاحمم نباشه... جایی که بتونی فراموش کنی اون دختر چطور بهت خیانت کرد.
نیما، در حالی که دیگر خودش نبود و تحت تأثیر کامل آن ماده تحریککننده قرار گرفته بود، با خشونتی آمیخته به نیاز، بازوی نیکی را گرفت و او را به سمت ماشینش در پارکینگ خلوت کشاند.
سارا از دور شاهد دور شدنِ آنها بود. او میدانست که نیکی با این کار، نه تنها نیما را از آنیا گرفت، بلکه پلهای پشت سر نیما را هم خراب کرد. آن شب، در حالی که آنیا در خلوت خودش با دردهایش میجنگید، نیما در بسترِ خیانتی که برایش پهن شده بود، در آغوش کسی افتاد که بدترین دشمنِ رابطهشان بود. بازیِ نیکی به نتیجه رسیده بود و او حالا تملکِ مردی را داشت که همیشه آرزویش را میکرد، حتی به قیمتِ نابودیِ یک انسان...
………
بدون لایک و کامنت حلال نیست...
نیما در حالی که از خشم و نگرانی برای آنیا لبریز بود، تمام وجودش مثل کوره میسوخت. نیکی که انگار برای این لحظه ماهها نقشه کشیده بود، با آن لباس ورزشیِ چسبان و تحریککنندهاش که هر حرکتی را برجستهتر نشان میداد، گام آخر را برداشت. او با انگشتان کشیدهاش، تکهای شکلاتِ کوچک را جلوی لبهای لرزان نیما گرفت و گفت بخور نیما... این فقط یه تلخیِ کوتاهه که بیقراریت رو از بین میبره. قول میدم.
نیما که ذهنش از هجوم افکار سیاه فلج شده بود، بدون هیچ سؤالی شکلات را بلعید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که تأثیرِ وحشتناکِ موادِ داخل شکلات شروع شد. حرارتی غیرعادی و لجامگسیخته در رگهایش دوید. ضربان قلبش به شدت بالا رفت و تمامِ منطقش زیر سایهی یک غریزه کور تیره و تار شد. حالا دیگر تصویر آنیا در ذهنش کمرنگ میشد و تنها چیزی که میدید، لبخندِ پیروزمندانهی نیکی و بوی عطرِ تند او بود.
نیکی که متوجه تغییرِ حالت چشمان نیما و نفسهای سنگین او شده بود، دستش را دور گردن او حلقه کرد و در گوشش زمزمه کرد: بیا بریم جایی که هیچکس مزاحمم نباشه... جایی که بتونی فراموش کنی اون دختر چطور بهت خیانت کرد.
نیما، در حالی که دیگر خودش نبود و تحت تأثیر کامل آن ماده تحریککننده قرار گرفته بود، با خشونتی آمیخته به نیاز، بازوی نیکی را گرفت و او را به سمت ماشینش در پارکینگ خلوت کشاند.
سارا از دور شاهد دور شدنِ آنها بود. او میدانست که نیکی با این کار، نه تنها نیما را از آنیا گرفت، بلکه پلهای پشت سر نیما را هم خراب کرد. آن شب، در حالی که آنیا در خلوت خودش با دردهایش میجنگید، نیما در بسترِ خیانتی که برایش پهن شده بود، در آغوش کسی افتاد که بدترین دشمنِ رابطهشان بود. بازیِ نیکی به نتیجه رسیده بود و او حالا تملکِ مردی را داشت که همیشه آرزویش را میکرد، حتی به قیمتِ نابودیِ یک انسان...
………
بدون لایک و کامنت حلال نیست...
- ۱۶۲
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط