حس ناشناس
حس ناشناس🎀
پارت:۱۸🍡🍧
از زبان دامیان
دستاش و آورد نزدیک صورتم و من و بوسید حدس میزدم سرخ شده باشم و واقعا شده بودم و تعجب کرده بودم اما بعد آروم شدم و همراهی کردم
(و بله این بود اولین بوسه ی انیا و دامیان😢(اشک شوق)مبارکه)
از زبان بکی
انیا دامیان و بوسید واقعا تعجب کردم و زوق زده شدم خیلی خوشحال شدم وای خدا دوست عزیز من عاشق شده وای
همچنان قیافه ی بکی:🤭🤭🤭🤭😊😊😍😍😍😍
قیافه های امیل و ایون:😚😚😚😌😌😌😢😢😢😢😳😳😳😳😳🤭🤭🤭🤭🤧🤧🤧😳😳😳😱😱😬😬😍😍😍😍😍
از زبان نویسنده
انیا و دامیان قرق شده بودن تو لحظه شون چون هیچکدوم مخصوصا دامیان فکر چنین اتفاقی رو نمی کرد
بعد از ۵ یا شایدم۱۰ دقیقه اون دوتا جدا شدن
(نه به اون موقعه که می گفتن هنوز برامون زوده نه به الان🙄🙄🙄😑)
بکی:مسابقه ۵ ثانیه بود شما ده دقیقه کلا داشتین.....ول کن بابا بیخیال
دامیان به نگاه به انیا میکنه و میگه:رنگ چشمت برگشت
بعد به بکی نگاه میکنه و میگه:به تو مربوط نیست خرگوش
انیا:تو که از من بدت می اومد چی شد همراهی کردی؟
دامیان سرخ میشه و میگه:خب...ام..شاید بعدا بفهمی
انیا:میگه من که میدونم چرا بعد یه چشمک به دامیان میزنه
دامیان سرخ سرخ شده بود و گفت:و وا واق واقعا،خب پس بعدا بگو چطوری فهمیدی
انیا تو ذهنش:یعنی بگم من یه ذهن خانم
نکته:انیا هنوز بغل دامیان بود
انیا:خب اگه میشه باهم بریم یه جای خلوت که بهت بگم
انیا تو ذهنش:نمیدونم اگه بفهمه چی میشه ولی میخوام بگم
دامیان:باشه بعد همون طور که انیا رو بغل کرده میبره
انیا:میشه بزاریم زمین؟
دامیان:مطمئنی،اخه پات زخمه ممکنه درد بگیره اگه راه بری
انیا:نه چیزی نمیشه
دامیان یهویی انیا رو همون طور که وایساده بود ول کرد
انیا ام بی از اینکه بیفته سفت گردن دامیان و میگیره بعد صورت شون به هم خیلی نزدیک شد جوری که میتونستن نفس هم و حس کنن انیا پاهاش و دور کمر دامیان حلقه میکنه و همونطوری می مونه (عجیبه چرا انقدر یهویی باهم گرم گرفتن🤔🤔)
دامیان یه لبخند میزنه و میگه:بعید میدونم بخوای خودت راه بری
انیا:نه خب نمیخوام حالا اگه میشه بغلم کن و ببرم میشه؟
دامیان انیا رو به قول شما پرنسسی بغل میکنه و میگه:اره میشه
دامیان تو ذهنش:از خدامه
انیا ذهن دامیان و میخونه و سرخ میشه
اونا میرن
نکته جولیکا خواب بود اما نه کامل داشت زیر چشمی نگاه میکرد
جولیکا:وای!!!چقدر سریع گرم گرفتن
بکی میترسه و جیغ می کشه بعد میگه:تو کی بلند شدی؟!سکتم دادی دختر
جولیکا:ببخشید نمیخواستم این کارو کنم شرمنده
بکی:مهم نیست
قیافه ی امیل و ایون همچنان:🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤭🤭🤭🙃🙃🙃😢😍😍😍🤗🤗🤗🤗😊😊😊
ویو دامیان و انیا
از زبان انیا
دامیان من و بغل کرده بود و داشتیم می رفتیم یه جای خلوت شانس آوردیم همه رفته بودن گردش وگرنه الان بیچاره بودیم
از زبان دامیان
انیا رو بغل کرده بودم و داشتم میبردم یه جای خلوت که یه چیزی بهم بگه مونده بودم چی میخواد بگه او چه عجب رسیدیم البته همه جا خلوت و بود و کسی نبود ولی فکر کنم معلما باشن حتما چیزه مهمیه که انیا میخواست یه جا دور از هم ها باشیم حتی دور از چادر رای خالی همینطوری تو فکر بودم که انیا گفت
انیا:میشه بزاریم زمین لطفا
منم گفتم باشه و اون و گذاشتم زمین
از زبان نویسنده
انیا همینطوری مونده بود چطوری بگه که یهو دامیان گفت
دامیان:خب چی میخواستی بگی
انیا:چی...آها.. اره.....خب..من..من..من..نمیدونم چطوری بهت بگم ولی خب من...........من.....قبلش باید بدونم اگه بهت بگم ازم فاصله نمیگیری یا مثلا به کسی نمی گی قول میدی
دامیان تو ذهنش:چی میخواد بگه؟!
دامیان دست انیا رو میگیره و میگه:قول میروم
انیا یه لبخند مهربون میزنه و میگه:ممنون
دامیان:اگه میخوای بگی بگو اگرم نمیخوای خب نگو
انیا:نه میگم،خب یه چیزی تو ذهنت بگو
دامیان:میگه برای چی؟
انیا: تو بگو میفهمی
دامیان تو ذهنش:چی بگم چی بگم چی بگم
انیا:هرچی دوست داری
دامیان:چی!!!!!!!!!!!!!🤯🤯🤯🤯🤯🤯از کجا فهمیدی؟!!
انیا:خب....راستش من یه تلپاتم
دامیان:وای چه خفن
انیا:یعنی واقعا ازم بدت نیومد
دامیان:معلومه که نه چرا بدم بیاد،حالا چه اتفاقی افتاد که تلپات شدی
انیا همه ی چیزایی که شماره ۷ آزمایشگاه بوده و مادرش و از دست داده و اینارو برای دامیان تعریف میکنه با کلی گریه اخرشم کلی گریه میکنه رو به دامیان میکنه و میگه:هنوزم ازم بدت نمیاد؟
دامیان:نه اصلا،راستش میتونم درک کنم،میتونم یه چیزی تو ذهنم بگم اخه وقتی میخوام رو درو بگم نمیتونم و غرورم ازیتم میکنه
انیا:اره بگو
دامیان تو ذهنش......
الان پارت بعد و مینویسم😘
پارت:۱۸🍡🍧
از زبان دامیان
دستاش و آورد نزدیک صورتم و من و بوسید حدس میزدم سرخ شده باشم و واقعا شده بودم و تعجب کرده بودم اما بعد آروم شدم و همراهی کردم
(و بله این بود اولین بوسه ی انیا و دامیان😢(اشک شوق)مبارکه)
از زبان بکی
انیا دامیان و بوسید واقعا تعجب کردم و زوق زده شدم خیلی خوشحال شدم وای خدا دوست عزیز من عاشق شده وای
همچنان قیافه ی بکی:🤭🤭🤭🤭😊😊😍😍😍😍
قیافه های امیل و ایون:😚😚😚😌😌😌😢😢😢😢😳😳😳😳😳🤭🤭🤭🤭🤧🤧🤧😳😳😳😱😱😬😬😍😍😍😍😍
از زبان نویسنده
انیا و دامیان قرق شده بودن تو لحظه شون چون هیچکدوم مخصوصا دامیان فکر چنین اتفاقی رو نمی کرد
بعد از ۵ یا شایدم۱۰ دقیقه اون دوتا جدا شدن
(نه به اون موقعه که می گفتن هنوز برامون زوده نه به الان🙄🙄🙄😑)
بکی:مسابقه ۵ ثانیه بود شما ده دقیقه کلا داشتین.....ول کن بابا بیخیال
دامیان به نگاه به انیا میکنه و میگه:رنگ چشمت برگشت
بعد به بکی نگاه میکنه و میگه:به تو مربوط نیست خرگوش
انیا:تو که از من بدت می اومد چی شد همراهی کردی؟
دامیان سرخ میشه و میگه:خب...ام..شاید بعدا بفهمی
انیا:میگه من که میدونم چرا بعد یه چشمک به دامیان میزنه
دامیان سرخ سرخ شده بود و گفت:و وا واق واقعا،خب پس بعدا بگو چطوری فهمیدی
انیا تو ذهنش:یعنی بگم من یه ذهن خانم
نکته:انیا هنوز بغل دامیان بود
انیا:خب اگه میشه باهم بریم یه جای خلوت که بهت بگم
انیا تو ذهنش:نمیدونم اگه بفهمه چی میشه ولی میخوام بگم
دامیان:باشه بعد همون طور که انیا رو بغل کرده میبره
انیا:میشه بزاریم زمین؟
دامیان:مطمئنی،اخه پات زخمه ممکنه درد بگیره اگه راه بری
انیا:نه چیزی نمیشه
دامیان یهویی انیا رو همون طور که وایساده بود ول کرد
انیا ام بی از اینکه بیفته سفت گردن دامیان و میگیره بعد صورت شون به هم خیلی نزدیک شد جوری که میتونستن نفس هم و حس کنن انیا پاهاش و دور کمر دامیان حلقه میکنه و همونطوری می مونه (عجیبه چرا انقدر یهویی باهم گرم گرفتن🤔🤔)
دامیان یه لبخند میزنه و میگه:بعید میدونم بخوای خودت راه بری
انیا:نه خب نمیخوام حالا اگه میشه بغلم کن و ببرم میشه؟
دامیان انیا رو به قول شما پرنسسی بغل میکنه و میگه:اره میشه
دامیان تو ذهنش:از خدامه
انیا ذهن دامیان و میخونه و سرخ میشه
اونا میرن
نکته جولیکا خواب بود اما نه کامل داشت زیر چشمی نگاه میکرد
جولیکا:وای!!!چقدر سریع گرم گرفتن
بکی میترسه و جیغ می کشه بعد میگه:تو کی بلند شدی؟!سکتم دادی دختر
جولیکا:ببخشید نمیخواستم این کارو کنم شرمنده
بکی:مهم نیست
قیافه ی امیل و ایون همچنان:🤯🤯🤯🤯🤯🤯🤭🤭🤭🙃🙃🙃😢😍😍😍🤗🤗🤗🤗😊😊😊
ویو دامیان و انیا
از زبان انیا
دامیان من و بغل کرده بود و داشتیم می رفتیم یه جای خلوت شانس آوردیم همه رفته بودن گردش وگرنه الان بیچاره بودیم
از زبان دامیان
انیا رو بغل کرده بودم و داشتم میبردم یه جای خلوت که یه چیزی بهم بگه مونده بودم چی میخواد بگه او چه عجب رسیدیم البته همه جا خلوت و بود و کسی نبود ولی فکر کنم معلما باشن حتما چیزه مهمیه که انیا میخواست یه جا دور از هم ها باشیم حتی دور از چادر رای خالی همینطوری تو فکر بودم که انیا گفت
انیا:میشه بزاریم زمین لطفا
منم گفتم باشه و اون و گذاشتم زمین
از زبان نویسنده
انیا همینطوری مونده بود چطوری بگه که یهو دامیان گفت
دامیان:خب چی میخواستی بگی
انیا:چی...آها.. اره.....خب..من..من..من..نمیدونم چطوری بهت بگم ولی خب من...........من.....قبلش باید بدونم اگه بهت بگم ازم فاصله نمیگیری یا مثلا به کسی نمی گی قول میدی
دامیان تو ذهنش:چی میخواد بگه؟!
دامیان دست انیا رو میگیره و میگه:قول میروم
انیا یه لبخند مهربون میزنه و میگه:ممنون
دامیان:اگه میخوای بگی بگو اگرم نمیخوای خب نگو
انیا:نه میگم،خب یه چیزی تو ذهنت بگو
دامیان:میگه برای چی؟
انیا: تو بگو میفهمی
دامیان تو ذهنش:چی بگم چی بگم چی بگم
انیا:هرچی دوست داری
دامیان:چی!!!!!!!!!!!!!🤯🤯🤯🤯🤯🤯از کجا فهمیدی؟!!
انیا:خب....راستش من یه تلپاتم
دامیان:وای چه خفن
انیا:یعنی واقعا ازم بدت نیومد
دامیان:معلومه که نه چرا بدم بیاد،حالا چه اتفاقی افتاد که تلپات شدی
انیا همه ی چیزایی که شماره ۷ آزمایشگاه بوده و مادرش و از دست داده و اینارو برای دامیان تعریف میکنه با کلی گریه اخرشم کلی گریه میکنه رو به دامیان میکنه و میگه:هنوزم ازم بدت نمیاد؟
دامیان:نه اصلا،راستش میتونم درک کنم،میتونم یه چیزی تو ذهنم بگم اخه وقتی میخوام رو درو بگم نمیتونم و غرورم ازیتم میکنه
انیا:اره بگو
دامیان تو ذهنش......
الان پارت بعد و مینویسم😘
- ۱.۳k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط