فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۴۵ ﴾
خورشید هنوز کاملاً طلوع نکرده بود که صدایِ لرزشِ پیدرپیِ گوشی، آنیا را از کابوسِ کوتاهش پراند. با دستانی لرزان گوشی را برداشت؛ پیامی از یک شمارهی ناشناس که حاوی دو فایل ویدیویی بود. آنیا با تردید روی اولین ویدیو زد. با دیدنِ صحنههایی که در آن نیما و نیکی در وضعیتی آشفته بودند و نیکی به ظاهر در حال التماس و گریه بود، نفس در سینهاش حبس شد. ویدیوی دوم بدتر بود؛ باربد و سارا در خانهی ییلاقی، در حالی که سارا جوری جلوه میداد که انگار دارد از دستِ باربد فرار میکند.
دنیا دورِ سرِ آنیا چرخید. او بدونِ معطلی لباسی پوشید و خودش را به خانهی نیکی رساند، جایی که سارا هم آنجا بود. به محض ورود، با صحنهای روبرو شد که قلبش را به درد آورد. نیکی و سارا، با چشمانی سرخ و متورم، روی کاناپه کز کرده بودند و پتویی دور خودشان پیچیده بودند.
آنیا با صدایی که به زور شنیده میشد، پرسید: این... این فیلما چیه؟ دیشب چه اتفاقی افتاد؟
نیکی هقهقی کرد و خودش را در آغوش آنیا انداخت. با صدایی که از گریه میگرفت، گفت: آنیا... اونا هیولا بودن! ما فکر میکردیم اونا دوستایِ ما هستن، ولی دیشب... نیما اصلاً خودش نبود، مثل یه آدمِ وحشی به من حمله کرد. هر چقدر التماسش کردم، هر چقدر گفتم نیما ما با هم بزرگ شدیم... گوش نکرد.
سارا هم در حالی که میلرزید، ادامه داد: باربد هم همینطور... اون منو با فریب کشوند به اون خونه و... آنیا، ما هنوز دختر بودیم! اونا زندگیِ ما رو سیاه کردن. اونا فقط به فکرِ هوسِ خودشون بودن و اصلاً براشون مهم نبود که ما چه بلایی سرمون میاد.
آنیا که قدرتِ هضمِ این همه تلخی را نداشت، در سکوت به حرفهای آنها گوش میداد. سارا و نیکی با مهارتی عجیب، تمامِ اتفاقاتِ تلخِ آن شب را طوری تعریف کردند که انگار قربانیِ یک تعرضِ وحشیانه شدهاند. آنیا حس میکرد تمامِ تصویرهایِ خوبی که از نیما و باربد داشت، مثل یک آینهی شکسته هزار تکه شده است. او حالا با تمام وجود، از آن دو نفر متنفر شده بود، بیخبر از اینکه تمامِ این اشکها و حرفها، بخشی از یک بازیِ کثیف برایِ دور کردنِ او از آنهاست.
.............
هوراااا بدون لایک و کامنت قهر میکنم
خورشید هنوز کاملاً طلوع نکرده بود که صدایِ لرزشِ پیدرپیِ گوشی، آنیا را از کابوسِ کوتاهش پراند. با دستانی لرزان گوشی را برداشت؛ پیامی از یک شمارهی ناشناس که حاوی دو فایل ویدیویی بود. آنیا با تردید روی اولین ویدیو زد. با دیدنِ صحنههایی که در آن نیما و نیکی در وضعیتی آشفته بودند و نیکی به ظاهر در حال التماس و گریه بود، نفس در سینهاش حبس شد. ویدیوی دوم بدتر بود؛ باربد و سارا در خانهی ییلاقی، در حالی که سارا جوری جلوه میداد که انگار دارد از دستِ باربد فرار میکند.
دنیا دورِ سرِ آنیا چرخید. او بدونِ معطلی لباسی پوشید و خودش را به خانهی نیکی رساند، جایی که سارا هم آنجا بود. به محض ورود، با صحنهای روبرو شد که قلبش را به درد آورد. نیکی و سارا، با چشمانی سرخ و متورم، روی کاناپه کز کرده بودند و پتویی دور خودشان پیچیده بودند.
آنیا با صدایی که به زور شنیده میشد، پرسید: این... این فیلما چیه؟ دیشب چه اتفاقی افتاد؟
نیکی هقهقی کرد و خودش را در آغوش آنیا انداخت. با صدایی که از گریه میگرفت، گفت: آنیا... اونا هیولا بودن! ما فکر میکردیم اونا دوستایِ ما هستن، ولی دیشب... نیما اصلاً خودش نبود، مثل یه آدمِ وحشی به من حمله کرد. هر چقدر التماسش کردم، هر چقدر گفتم نیما ما با هم بزرگ شدیم... گوش نکرد.
سارا هم در حالی که میلرزید، ادامه داد: باربد هم همینطور... اون منو با فریب کشوند به اون خونه و... آنیا، ما هنوز دختر بودیم! اونا زندگیِ ما رو سیاه کردن. اونا فقط به فکرِ هوسِ خودشون بودن و اصلاً براشون مهم نبود که ما چه بلایی سرمون میاد.
آنیا که قدرتِ هضمِ این همه تلخی را نداشت، در سکوت به حرفهای آنها گوش میداد. سارا و نیکی با مهارتی عجیب، تمامِ اتفاقاتِ تلخِ آن شب را طوری تعریف کردند که انگار قربانیِ یک تعرضِ وحشیانه شدهاند. آنیا حس میکرد تمامِ تصویرهایِ خوبی که از نیما و باربد داشت، مثل یک آینهی شکسته هزار تکه شده است. او حالا با تمام وجود، از آن دو نفر متنفر شده بود، بیخبر از اینکه تمامِ این اشکها و حرفها، بخشی از یک بازیِ کثیف برایِ دور کردنِ او از آنهاست.
.............
هوراااا بدون لایک و کامنت قهر میکنم
- ۹۱
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط