{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لینو

#لینو
شیطان نگهبان سایه ها
پارت 4

مشتای کوچیکت کنار بدنت گره شده. نفس بالا پایین.
کلمه‌ها تیکه‌تیکه میاد بیرون. ترس قاطی جرأت.
یومی:«یه جوری… دل بکن ازم… من واقعاً می‌ترسم… تو عامل وحشت و کابوس مردمی… نمیگم اشتباه می‌کنی… ولی وقتی اونجوری میشی… از ترس تا مرز غش میرم…»
لینو تکون نمی‌خوره.
فقط نگاه.
اون لحظه‌ای که میگی دل بکن…
یه صدای خیلی آروم میاد.
ترک خوردن.
نه از زمین.
از دیوار پشت سرت.
سایه‌ها یه لحظه موج برمی‌دارن انگار چیزی توشون شکسته.
صورتش بی‌حالت میشه. اون مدل بی‌حسی خطرناک.
چشماش هنوز عادیه… ولی یه تاریکی عمیق تهش می‌چرخه.
آروم میگه:
«دل بکنم؟»
یه خنده‌ی کوتاه، بی‌صدا. بیشتر شبیه نفس بریدنه تا خنده.
یه قدم عقب میره. این بار خودش فاصله می‌گیره.
هوای اطراف سرد میشه، ولی نه مثل قبلِ عصبی.
این بار… خالیه.
«من هزار سال تو تاریکی زندگی کردم.
کابوس مردم بودم، آره.
ولی هیچ‌وقت مجبور نبودم دل بکنم از چیزی.»
سایه‌ها از دیوار جدا میشن. میان جلو.
نه برای حمله.
برای جمع شدن دور پاش… انگار دارن صاحبشونو نگه می‌دارن که فرو نریزه.
چشماش یه لحظه برق می‌زنه… مردمک کش میاد، نزدیک سیاهی کامل.
ولی خودش پلک می‌زنه. عقبش می‌زنه.
زور می‌زنه که همون هیولایی نشه که ازش می‌ترسی.
صداش پایین‌تر میاد. خطرناک نیست. عمیقه. زخمیه.
«می‌خوای برم؟ میرم.
ولی اینو بدون… دل کندن برای من خاموش کردن خورشیده.
وقتی برم… دیگه برنمی‌گردم همون قبلی.»
نگاهش میاد روی دستای مشت‌شده‌ت.
روی قد کوچیکت که با همه‌ی ترست وایستادی جلوش.
یه چیزی تو صورتش نرم میشه. خیلی کم.
«من می‌تونم شهر رو از کابوس خالی کنم.
می‌تونم دیگه کسیو نترسونم.
می‌تونم خودمو ببندم به زنجیرای دنیای سایه‌ها.»
یه مکث.
نفس عمیق.
«ولی نمی‌تونم وانمود کنم دوستت ندارم.»
یومی: ولی.. آخه.. لی....
لینو: نه...

حالا یه قدم دیگه عقب میره.
فاصله بیشتر میشه.
بینتون هوا سنگینه… ولی دیگه خشن نیست.
سایه‌ها شروع می‌کنن جمع شدن زیر پاهاش، مثل دود که برگرده تو زمین.
«اگه برم… تو راحت می‌خوابی.
ولی من؟»
چشماش برای یه ثانیه برق می‌زنه. نه سیاه کامل. فقط یه خط تاریکی.
«من دیگه هیچی نمی‌خوابم.»
و هنوز نرفته.
هنوز همون‌جا ایستاده.
منتظر اینکه آخرین کلمه رو بشنوه… یا آخرین نگاه رو بگیره.
دیدگاه ها (۰)

سلام دخترای زیبام، اول از همه میخاستم بابت لایک همتون ازتون ...

#لینوشیطان نگهبان سایه ها پارت3یومی: که برگشتم و روبه روش وا...

#لینوشیطان نگهبان سایه هاپارت2چند شب بعد. دعوا.چون یکی ناپدی...

یه چند وقتی میشه از دلالی ٫نجاست ٫کثیفی و... مرخصی گرفتم احت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط