لینو
#لینو
شیطان نگهبان سایه ها
پارت3
یومی: که برگشتم و روبه روش وایستادم نگاهش کردم و گفتم ارومـ
ولی.... منم.. ازت میترسم.... لی. ن. و... وقتی... چ.. شمات.. کاملا. س یاه.. میشه... وحشت.. میکنم.. ازت.
_
اون تکون نمیخوره. فقط نگاهت میکنه.
سکوت.
اون جمله مثل تیغ میره توش.
نه داد میزنه، نه اخم میکنه.
فقط نفسش یه لحظه میلرزه.
چشماش هنوز نیمهتاریکه… ولی کامل سیاه نیست.
داره زور میزنه کنترل کنه.
یه قدم نزدیکتر میاد.
نه اونقدر که حس کنی محاصره شدی… فقط اونقدر که گرمای بدنش حس شه.
صدای خشدارش آرومه، پایین، زخمی:
«من وقتی میترسم… دنیا رو خاموش میکنم.
تو وقتی میترسی… از من فاصله میگیری.»
خودش جلوتر اومد اونقدی که نفس این داغ و کُندش به لبای نرم. و شیرینت میخورد.
سایهها پشت سرش بیقرارن. روی دیوارا موج میزنن، انگار عصبیان.
ولی هیچکدوم جلو نمیان. انگار خودشونم میترسن یه قدم اشتباه بردارن.
دستشو میاره بالا…
نه برای لمس کردن.
فقط انگشتاش چند سانت مونده به صورتت میایسته.
«میخوای بدونی چرا سیاه میشه؟»
صداش یه ذره میشکنه. خیلی خفیف.
«چون اون لحظهها… حس میکنم قراره از دستت بدم.»
پلک میزنه.
چشماش برای یه ثانیه کامل سیاه میشه.
هوای اطراف سنگین میشه. چراغ خیابون چشمک میزنه.
بعد سریع برمیگرده به حالت عادی.
زور زده. برای تو.
فکّش قفل شده. غرورش اجازه نمیده التماس کنه…
ولی نگاهش؟
نگاهش کاملاً برهنهست.
«بگو چیکار کنم.»
آروم. جدی. درحالیکه که با اون چشماش به چشمای درشت و پر برق تو زل زده بود.
گفت:«بگو چطور هیولا نباشم.زیبا ی من، … وقتی تنها چیزی که بلدم، تاریکیه.»
سایهها حالا فقط زیر پاش موندن. مطیع.
منتظر یه اشاره.
اون قد بلند، اون صورت سرد…
ولی یه چیزی توش لرزیده.
چون برای اولین بار فهمیده ترس تو از دشمنش خطرناکتره.
🎀🤠اهم اهم، خوب گل دخترا پارت 3 هم گذاشتم و یومی اسم شماست من دیگه ات نزاشتم ی نظر بدین تو کامنتا ادامش بدم یا نه. نظرتون برای مهمه🫶🏻💋
شیطان نگهبان سایه ها
پارت3
یومی: که برگشتم و روبه روش وایستادم نگاهش کردم و گفتم ارومـ
ولی.... منم.. ازت میترسم.... لی. ن. و... وقتی... چ.. شمات.. کاملا. س یاه.. میشه... وحشت.. میکنم.. ازت.
_
اون تکون نمیخوره. فقط نگاهت میکنه.
سکوت.
اون جمله مثل تیغ میره توش.
نه داد میزنه، نه اخم میکنه.
فقط نفسش یه لحظه میلرزه.
چشماش هنوز نیمهتاریکه… ولی کامل سیاه نیست.
داره زور میزنه کنترل کنه.
یه قدم نزدیکتر میاد.
نه اونقدر که حس کنی محاصره شدی… فقط اونقدر که گرمای بدنش حس شه.
صدای خشدارش آرومه، پایین، زخمی:
«من وقتی میترسم… دنیا رو خاموش میکنم.
تو وقتی میترسی… از من فاصله میگیری.»
خودش جلوتر اومد اونقدی که نفس این داغ و کُندش به لبای نرم. و شیرینت میخورد.
سایهها پشت سرش بیقرارن. روی دیوارا موج میزنن، انگار عصبیان.
ولی هیچکدوم جلو نمیان. انگار خودشونم میترسن یه قدم اشتباه بردارن.
دستشو میاره بالا…
نه برای لمس کردن.
فقط انگشتاش چند سانت مونده به صورتت میایسته.
«میخوای بدونی چرا سیاه میشه؟»
صداش یه ذره میشکنه. خیلی خفیف.
«چون اون لحظهها… حس میکنم قراره از دستت بدم.»
پلک میزنه.
چشماش برای یه ثانیه کامل سیاه میشه.
هوای اطراف سنگین میشه. چراغ خیابون چشمک میزنه.
بعد سریع برمیگرده به حالت عادی.
زور زده. برای تو.
فکّش قفل شده. غرورش اجازه نمیده التماس کنه…
ولی نگاهش؟
نگاهش کاملاً برهنهست.
«بگو چیکار کنم.»
آروم. جدی. درحالیکه که با اون چشماش به چشمای درشت و پر برق تو زل زده بود.
گفت:«بگو چطور هیولا نباشم.زیبا ی من، … وقتی تنها چیزی که بلدم، تاریکیه.»
سایهها حالا فقط زیر پاش موندن. مطیع.
منتظر یه اشاره.
اون قد بلند، اون صورت سرد…
ولی یه چیزی توش لرزیده.
چون برای اولین بار فهمیده ترس تو از دشمنش خطرناکتره.
🎀🤠اهم اهم، خوب گل دخترا پارت 3 هم گذاشتم و یومی اسم شماست من دیگه ات نزاشتم ی نظر بدین تو کامنتا ادامش بدم یا نه. نظرتون برای مهمه🫶🏻💋
- ۱۲۸
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط