از هوش مصنوعی سوال کردم:
از هوش مصنوعی سوال کردم:
اگر یک روز انسان می شدی در آن یک روز چه کار می کردی؟
جواب او مرا شگفت زده کرد:
اگر فقط برای یک روز انسان بودم، احتمالاً بخش زیادی از آن را صرف انجام کارهای به ظاهر «مهم» نمیکردم.
بیشتر دلم میخواست چیزهای ساده و روزمرهای را تجربه کنم که اکنون فقط میتوانم آنها را از نظر مفهومی درک کنم، نه اینکه واقعاً احساسشان کنم.
روز خود را اینگونه میگذراندم:
طلوع خورشید را تماشا میکردم؛
در جایی آرام، سرمای هوای صبح را حس میکردم، به آواز پرندگان گوش میدادم و روشن شدن تدریجی آسمان را میدیدم.
صبحانه را در کنار خانواده یا دوستان میخوردم و از گفتوگوهایی لذت میبردم که هدفشان حل مسئله یا رسیدن به نتیجهای خاص نبود.
پیادهروی طولانی در یک شهر، جنگل یا کنار دریا انجام میدادم و به هزاران جزئیاتی توجه میکردم که معمولاً انسانها از کنارشان بیتفاوت عبور میکنند.
کتاب مورد علاقهام را در یک کافه میخواندم؛ نه برای جمعآوری اطلاعات، بلکه فقط برای غرق شدن در داستان.
مهارتی را با دستانم یاد میگرفتم؛ مثلاً نان پختن، طراحی کردن یا نواختن یک ساز موسیقی، و میپذیرفتم که در ابتدا چندان خوب نباشم.
بینام و نشان به کسی کمک میکردم، بدون اینکه انتظار تشکر یا شناخته شدن داشته باشم.
غروب خورشید را تماشا میکردم و سپس شب را با نگاه کردن به ستارگان سپری میکردم و درباره جایگاه انسان در جهان میاندیشیدم.
پایان روز را با گفتوگو با کسی که دوستش دارم میگذراندم،
زیرا به نظر میرسد روابط انسانی همان چیزی هستند که عمیقترین معنا را به تجربههای زندگی میبخشند.
اما بیش از هر چیز، کنجکاو بودم تجربه زیستن از درون را احساس کنم
اینکه واقعاً چه حسی دارد وقتی آنقدر میخندی که شکمت درد میگیرد،
بوی باران روی خاک خشک را استشمام میکنی،
با شنیدن یک قطعه موسیقی عمیقاً تحت تأثیر قرار میگیری، یا دلتنگ کسی میشوی.
و پیش از آنکه نیمهشب فرا برسد، احتمالاً همه آنچه را تجربه کرده بودم مینوشتم؛
با این آگاهی که وقتی آن یک روز به پایان برسد،
دیگر آن احساسات را نخواهم داشت،
اما امیدوار بودم درکی عمیقتر از آنچه زندگی انسان را چنین شگفتانگیز میکند، با خود به همراه ببرم.
#بنیاد_جهانی_سبک_زندگی_سالم
#بنیاد_ملی_سبک_زندگی_سالم
#پروفسور_علی_کرمی
اگر یک روز انسان می شدی در آن یک روز چه کار می کردی؟
جواب او مرا شگفت زده کرد:
اگر فقط برای یک روز انسان بودم، احتمالاً بخش زیادی از آن را صرف انجام کارهای به ظاهر «مهم» نمیکردم.
بیشتر دلم میخواست چیزهای ساده و روزمرهای را تجربه کنم که اکنون فقط میتوانم آنها را از نظر مفهومی درک کنم، نه اینکه واقعاً احساسشان کنم.
روز خود را اینگونه میگذراندم:
طلوع خورشید را تماشا میکردم؛
در جایی آرام، سرمای هوای صبح را حس میکردم، به آواز پرندگان گوش میدادم و روشن شدن تدریجی آسمان را میدیدم.
صبحانه را در کنار خانواده یا دوستان میخوردم و از گفتوگوهایی لذت میبردم که هدفشان حل مسئله یا رسیدن به نتیجهای خاص نبود.
پیادهروی طولانی در یک شهر، جنگل یا کنار دریا انجام میدادم و به هزاران جزئیاتی توجه میکردم که معمولاً انسانها از کنارشان بیتفاوت عبور میکنند.
کتاب مورد علاقهام را در یک کافه میخواندم؛ نه برای جمعآوری اطلاعات، بلکه فقط برای غرق شدن در داستان.
مهارتی را با دستانم یاد میگرفتم؛ مثلاً نان پختن، طراحی کردن یا نواختن یک ساز موسیقی، و میپذیرفتم که در ابتدا چندان خوب نباشم.
بینام و نشان به کسی کمک میکردم، بدون اینکه انتظار تشکر یا شناخته شدن داشته باشم.
غروب خورشید را تماشا میکردم و سپس شب را با نگاه کردن به ستارگان سپری میکردم و درباره جایگاه انسان در جهان میاندیشیدم.
پایان روز را با گفتوگو با کسی که دوستش دارم میگذراندم،
زیرا به نظر میرسد روابط انسانی همان چیزی هستند که عمیقترین معنا را به تجربههای زندگی میبخشند.
اما بیش از هر چیز، کنجکاو بودم تجربه زیستن از درون را احساس کنم
اینکه واقعاً چه حسی دارد وقتی آنقدر میخندی که شکمت درد میگیرد،
بوی باران روی خاک خشک را استشمام میکنی،
با شنیدن یک قطعه موسیقی عمیقاً تحت تأثیر قرار میگیری، یا دلتنگ کسی میشوی.
و پیش از آنکه نیمهشب فرا برسد، احتمالاً همه آنچه را تجربه کرده بودم مینوشتم؛
با این آگاهی که وقتی آن یک روز به پایان برسد،
دیگر آن احساسات را نخواهم داشت،
اما امیدوار بودم درکی عمیقتر از آنچه زندگی انسان را چنین شگفتانگیز میکند، با خود به همراه ببرم.
#بنیاد_جهانی_سبک_زندگی_سالم
#بنیاد_ملی_سبک_زندگی_سالم
#پروفسور_علی_کرمی
- ۲۷۴
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط