FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part: 5
───
روزهای بعد، تبدیل شد به یک نمایش بیپایان.
هر روز صبح، تهیونگ در اتاقمو میزد. هر روز، تمرین جدید. راه رفتن، حرف زدن، نگاه کردن، خندیدن. حتی نحوهی خوردن غذا رو تمرین میکردیم. میگفت:
«توی مهمونی، پارک جونگ-هو به کوچکترین جزئیات توجه میکنه. اینکه من چطور نان رو میشکنم، تو چطور نوشابه میخوری، همهش براش مهمه.»
میدونم چرته ولی مجبور بودم انجام بدم.
با بیمیلی، با دلخوری، ولی انجام میدادم. چون حرفهای بودم. چون این ماموریت برام مهمتر از نفرت شخصیم بود.
تمرین بوسه هم ادامه داشت. هر روز. دو بار، سه بار. تهیونگ با خونسردی میگفت: «باز هم.» و من انجام میدادم. لبهام به لبهاش، دستام به کمرش، و قلبم... قلبمو مجبور میکردم که نزند. که نلرزد. که چیزی حس نکند.
[چهار روز مانده به مهمونی.]
تهیونگ لپتاپو روی میز آشپزخانه باز کرد و نقشهی خونهی پارک را نشانم داد.
_«اطلاعات جدیدی رسیده. زیرزمین سه تا اتاق داره که توی نقشهی اصلی نبود. احتمالاً اونجا محموله رو نگه میدارن.»
با اخم به صفحه نگاه کردم.
+«چطور قراره به اونجا دسترسی پیدا کنم؟»
_«از راه پلههای عقب. توی نقشهی کور، یه دری هست که به انباری وصل میشه. اونجا رو بزن. من توی مهمونی حواس پارک رو پرت میکنم، تو برو.»
نگاهش کردم.
+ «چطور میخوای حواسشو رو پرت کنی؟»
تهیونگ گوشهی لبش را بالا برد. چیزی که شاید بشه اسمش رو نیملبخند گذاشت.
_«با پیشنهاد تجاریام. یه استارتاپ جدید توی حوزهی امنیت سایبری. پارک عاشق پولهای تمیز و جدیدِه. تا وقتی دارم براش سرمایهگذاری تعریف میکنم، حواسش به تو نیست.»
با بیاعتمادی گفتم:
+ «امیدوارم بتونی حواسش رو پرت کنی. چون اگه توی اون طبقه گیر بیوفتم، کسی نیست به به دادم برسه.»
تهیونگ نگام کرد. برای یه لحظه، اون نگاه سردش تغییر کرد. چیزی توش بود که نتونستم بخونمش.
_«نگران نباش. من اجازه نمیدم اتفاقی بیوفته.»
دلم لرزید. ولی اجازه ندادم توی صورتم مشخص بشه. با سردی گفتم:
+«لازم نیست نگران من باشی. من خودم بلدم از خودم محافظت کنم.»
و پروندهها را برداشتم و رفتم اتاقم....
Part: 5
───
روزهای بعد، تبدیل شد به یک نمایش بیپایان.
هر روز صبح، تهیونگ در اتاقمو میزد. هر روز، تمرین جدید. راه رفتن، حرف زدن، نگاه کردن، خندیدن. حتی نحوهی خوردن غذا رو تمرین میکردیم. میگفت:
«توی مهمونی، پارک جونگ-هو به کوچکترین جزئیات توجه میکنه. اینکه من چطور نان رو میشکنم، تو چطور نوشابه میخوری، همهش براش مهمه.»
میدونم چرته ولی مجبور بودم انجام بدم.
با بیمیلی، با دلخوری، ولی انجام میدادم. چون حرفهای بودم. چون این ماموریت برام مهمتر از نفرت شخصیم بود.
تمرین بوسه هم ادامه داشت. هر روز. دو بار، سه بار. تهیونگ با خونسردی میگفت: «باز هم.» و من انجام میدادم. لبهام به لبهاش، دستام به کمرش، و قلبم... قلبمو مجبور میکردم که نزند. که نلرزد. که چیزی حس نکند.
[چهار روز مانده به مهمونی.]
تهیونگ لپتاپو روی میز آشپزخانه باز کرد و نقشهی خونهی پارک را نشانم داد.
_«اطلاعات جدیدی رسیده. زیرزمین سه تا اتاق داره که توی نقشهی اصلی نبود. احتمالاً اونجا محموله رو نگه میدارن.»
با اخم به صفحه نگاه کردم.
+«چطور قراره به اونجا دسترسی پیدا کنم؟»
_«از راه پلههای عقب. توی نقشهی کور، یه دری هست که به انباری وصل میشه. اونجا رو بزن. من توی مهمونی حواس پارک رو پرت میکنم، تو برو.»
نگاهش کردم.
+ «چطور میخوای حواسشو رو پرت کنی؟»
تهیونگ گوشهی لبش را بالا برد. چیزی که شاید بشه اسمش رو نیملبخند گذاشت.
_«با پیشنهاد تجاریام. یه استارتاپ جدید توی حوزهی امنیت سایبری. پارک عاشق پولهای تمیز و جدیدِه. تا وقتی دارم براش سرمایهگذاری تعریف میکنم، حواسش به تو نیست.»
با بیاعتمادی گفتم:
+ «امیدوارم بتونی حواسش رو پرت کنی. چون اگه توی اون طبقه گیر بیوفتم، کسی نیست به به دادم برسه.»
تهیونگ نگام کرد. برای یه لحظه، اون نگاه سردش تغییر کرد. چیزی توش بود که نتونستم بخونمش.
_«نگران نباش. من اجازه نمیدم اتفاقی بیوفته.»
دلم لرزید. ولی اجازه ندادم توی صورتم مشخص بشه. با سردی گفتم:
+«لازم نیست نگران من باشی. من خودم بلدم از خودم محافظت کنم.»
و پروندهها را برداشتم و رفتم اتاقم....
- ۴۸۵
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط