هیاهوی تنهاییخاکستری
"هیاهوی تنهایی،خاکستری"
به اطراف نگاه کرد،دورش شلوغ بود اما تنها بود. صدای همهمه مردم گوش هایش را پر کرده بود. چهره مردم را تار میدید آنها در نظرش همانند فیلم های نوستالژی سیاه سفید بودند و فقط خود را میان این هیاهو رنگی و تنها میدید. گاهی میان جمع دوستانهاش هم همینطور بود،همه سیاه سفید بودند و خودش رنگی. هربار که از این هیاهوی تنهایی میگذشت و تعدادشان بیشتر میشد خودش کم رنگ تر میشد.
روزی در میان خنده های دوستانش خاکستری سراغش امد،صدای دوستانش را میشنید اما گوش نمیکردم،نمیتوانست گوش کند. اهنگی مانند سکوت در مغزش پلی شده بود. در این هنگام خاکستری شروع به حرف زدن به او کرد. او از آن روز به بعد دقیقه ها و ساعت ها با خاکستری حرف میزد و در ذهنش هیاهو ایجاد شده بود.
او با خاکستری در همه جا میرفت،او همراه خاکستری به عمق کتاب ها میرفت، به رقص میان افکارش همراه با صدای پیانو میرفت. خاکستری افکارش را میخواند و سر صحبت را با او باز میکرد . موقع خواب وقتی که رز های سرخ صورتش را آب میداد ،خاکستری کنارش بود و با دستش صورت او را پاک میکرد.
آری...او همان من بودم...!
من و خاکستری همیشه و همه جا باهم بودیم! ولی از نظر بقیه صحبت با او کار احمقانه ای است، بقول مامان ممنوعه رابطهمون...ولی من این را دوست دارم...! من دوست دارم که یک گوشه بشینم به دیوار زل بزنم و منتظر خاکستری باشم تا افکارم بخواند و سر صحبت را باز کند.
روزی برای دیدن خاکستری حاظر شدم برای آخرین بار چشم هایم را بستم و با یک نفس عمیق بازشان کردم، به خاکستری زل زدم،او هم همانند من به چشم های گوه افتاده ام زل زده بود؛ دستم را دراز کردم تا صورتش را لمس کنم اما دستم به آینه برخورد کرد....!
آری خاکستری همان هیاهوی تنهایی من بود که من را از کل دنیا جدا میکرد،من نه سفید بودم نه سیاه،من بین این همه فیلم نوستالژی خاکستری بودم...!
خاکستری بودم و
خاکستری بودم....
به اطراف نگاه کرد،دورش شلوغ بود اما تنها بود. صدای همهمه مردم گوش هایش را پر کرده بود. چهره مردم را تار میدید آنها در نظرش همانند فیلم های نوستالژی سیاه سفید بودند و فقط خود را میان این هیاهو رنگی و تنها میدید. گاهی میان جمع دوستانهاش هم همینطور بود،همه سیاه سفید بودند و خودش رنگی. هربار که از این هیاهوی تنهایی میگذشت و تعدادشان بیشتر میشد خودش کم رنگ تر میشد.
روزی در میان خنده های دوستانش خاکستری سراغش امد،صدای دوستانش را میشنید اما گوش نمیکردم،نمیتوانست گوش کند. اهنگی مانند سکوت در مغزش پلی شده بود. در این هنگام خاکستری شروع به حرف زدن به او کرد. او از آن روز به بعد دقیقه ها و ساعت ها با خاکستری حرف میزد و در ذهنش هیاهو ایجاد شده بود.
او با خاکستری در همه جا میرفت،او همراه خاکستری به عمق کتاب ها میرفت، به رقص میان افکارش همراه با صدای پیانو میرفت. خاکستری افکارش را میخواند و سر صحبت را با او باز میکرد . موقع خواب وقتی که رز های سرخ صورتش را آب میداد ،خاکستری کنارش بود و با دستش صورت او را پاک میکرد.
آری...او همان من بودم...!
من و خاکستری همیشه و همه جا باهم بودیم! ولی از نظر بقیه صحبت با او کار احمقانه ای است، بقول مامان ممنوعه رابطهمون...ولی من این را دوست دارم...! من دوست دارم که یک گوشه بشینم به دیوار زل بزنم و منتظر خاکستری باشم تا افکارم بخواند و سر صحبت را باز کند.
روزی برای دیدن خاکستری حاظر شدم برای آخرین بار چشم هایم را بستم و با یک نفس عمیق بازشان کردم، به خاکستری زل زدم،او هم همانند من به چشم های گوه افتاده ام زل زده بود؛ دستم را دراز کردم تا صورتش را لمس کنم اما دستم به آینه برخورد کرد....!
آری خاکستری همان هیاهوی تنهایی من بود که من را از کل دنیا جدا میکرد،من نه سفید بودم نه سیاه،من بین این همه فیلم نوستالژی خاکستری بودم...!
خاکستری بودم و
خاکستری بودم....
- ۵.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط