[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶²
آلیس درحالیکه دستش رو گذاشته بود روی دهنش تا صدای خندههای بلندش راهرو رو برنداره، با اون ستِ صورتیِ خرسیش بدوبدو داشت میرفت سمتِ اتاقِ جونکوک.
نصفِ راه متوقف شد. چرخید و عقب رو نگاه کرد. نینا با لپهای سرخ و دستپاچه آروم درِ اتاقش رو باز کرده بود، سرش رو آورده بود بیرون و با التماس و آبروریزی زل زده بود به آلیس! تهیونگ هم از پشتِ سرش، دستهاش رو به حالتِ تسلیم آورده بود بالا و ردیفِ دندونهای مرتبش توی تاریکیِ راهرو معلوم بود.
آلیس با چشمهای خاکستریِ برقزدهاش، یه چشمکِ موذیانه به نینا زد، انگشتِ سبابهاش رو آورد بالا و روی لبهاش گذاشت تا بگه «سکوت!». بعد دوباره پرید و رفت سمتِ اتاقِ جونکوک.
درِ اتاقِ جونکوک نیمهباز بود. آلیس بدون معطلی خزید داخل و در رو آروم پشتِ سرش بست.
جونکوک دکمههای بالای پیراهنِ مشکیش رو باز کرده بود، آستینهاش رو تا زیرِ آرنج بالا زده بود و پشتِ میزِ چوبیِ بزرگش نشسته بود. داشت یه سری برگه رو امضا میکرد که با صدای آرومِ در، سرش رو آورد بالا.
با دیدنِ آلیس توی اون لباسخوابِ خرسیِ بامزه، موهای گوجهایِ آشفته و اون چشمهایی که مشخص بود پر از نقشهی شیطانی و خندهست، ابروهاش رفت بالا. قلم رو گذاشت روی میز، تکیه داد به صندلیِ چرمیش و با اون صدای بم و جذابش گفت:
«چیو قایم کردی خانمِ کوچولو؟ داری از خنده منفجر میشی.»
آلیس بدوبدو آمد جلو، دورِ میز رو دور زد و رفت درست کنارِ صندلیِ جونکوک ایستاد. دستهاش رو زد به کمرش، خم شد توی صورتِ جونکوک و با لحنِ رازآلود و پر از هیجانش گفت:
«جونکوک... اگه بدونی همین دو دقیقه پیش چی دیدم، کلاً شاخ درمیاری!»
جونکوک دستِ داغش رو فرستاد دورِ کمرِ آلیس، کشیدش سمتِ خودش و آلیس خیلی طبیعی نشست روی پای جونکوک. جونکوک سرش رو برد توی انحنای گردنِ آلیس، عطرِ موهاش رو نفس کشید و با پوزخندِ خشدارش زیر گوشش زمزمه کرد:
«چی دیدی که انقدر انرژیت زده بالا؟ نکنه دوباره هَرین رو با سیلی نفله کردی؟»
آلیس خندید، دستهاش رو دورِ گردنِ عضلانیِ جونکوک حلقه کرد، خودش رو کشید نزدیکتر و آروم، جوری که انگار داره بزرگترین رازِ قرن رو لو میده زیر گوشش گفت:
«هَرین که عددی نیست... من رفتم سراغِ نینا، ولی گیرشون انداختم! نینا و... تهیونگ!»
جونکوک کلاً متوقف شد. سرش رو آورد عقب، زل زد دقیقاً توی چشمهای آلیس. یک تای ابروش رفت بالا:
«تهیونگ و نینا؟»
آلیس با ذوق و کیف سرش رو تندتند تکون داد:
«آره! تهیونگ چسبونده بودتش به دیوار و داشتن همدیگه رو میبوسیدن! خواهرِ کوچولوت رسماً با دستِ راستت ریخته روی هم آقای رئیس! اون وقت تو تمامِ این مدت روحتم خبر نداشت!»
جونکوک چند ثانیه فقط به چهرهی پر از ذوقِ آلیس نگاه کرد. بعد گوشهی لبش بالا رفت، پوزخندِ عمیق و پر از شرارتش پررنگ شد. دستش رو برد توی موهای آلیس، آروم نوازشش کرد و با صدای بمش گفت:
«پس تهیونگ بالاخره جرات پیدا کرد... خودم میدونستم یه خبرایی هست بچه، فقط منتظر بودم ببینم کی لومیرن.»
آلیس چشماش گرد شد: «چی؟! یعنی تو میدونستی؟!»
جونکوک خم شد، لبهای آلیس رو کوتاه و محکم بوسید، بعد با اون چشمهای تیره و گیرایش گفت:
«من همهچیز رو توی این عمارت میدونم... ولی الان مهمتر از تهیونگ و نینا، خانمیه که توی بغلم نشسته و با لباس خرسی اومده توی اتاقم.»
آلیس خواست از خجالت جیغ بزنه و فرار کنه، اما جونکوک امان نداد؛ دستش رو برد زیرِ زانوهای آلیس، آغوشش رو محکم کرد و بلندش کرد تا ببرتش سمتِ تخت...
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶²
آلیس درحالیکه دستش رو گذاشته بود روی دهنش تا صدای خندههای بلندش راهرو رو برنداره، با اون ستِ صورتیِ خرسیش بدوبدو داشت میرفت سمتِ اتاقِ جونکوک.
نصفِ راه متوقف شد. چرخید و عقب رو نگاه کرد. نینا با لپهای سرخ و دستپاچه آروم درِ اتاقش رو باز کرده بود، سرش رو آورده بود بیرون و با التماس و آبروریزی زل زده بود به آلیس! تهیونگ هم از پشتِ سرش، دستهاش رو به حالتِ تسلیم آورده بود بالا و ردیفِ دندونهای مرتبش توی تاریکیِ راهرو معلوم بود.
آلیس با چشمهای خاکستریِ برقزدهاش، یه چشمکِ موذیانه به نینا زد، انگشتِ سبابهاش رو آورد بالا و روی لبهاش گذاشت تا بگه «سکوت!». بعد دوباره پرید و رفت سمتِ اتاقِ جونکوک.
درِ اتاقِ جونکوک نیمهباز بود. آلیس بدون معطلی خزید داخل و در رو آروم پشتِ سرش بست.
جونکوک دکمههای بالای پیراهنِ مشکیش رو باز کرده بود، آستینهاش رو تا زیرِ آرنج بالا زده بود و پشتِ میزِ چوبیِ بزرگش نشسته بود. داشت یه سری برگه رو امضا میکرد که با صدای آرومِ در، سرش رو آورد بالا.
با دیدنِ آلیس توی اون لباسخوابِ خرسیِ بامزه، موهای گوجهایِ آشفته و اون چشمهایی که مشخص بود پر از نقشهی شیطانی و خندهست، ابروهاش رفت بالا. قلم رو گذاشت روی میز، تکیه داد به صندلیِ چرمیش و با اون صدای بم و جذابش گفت:
«چیو قایم کردی خانمِ کوچولو؟ داری از خنده منفجر میشی.»
آلیس بدوبدو آمد جلو، دورِ میز رو دور زد و رفت درست کنارِ صندلیِ جونکوک ایستاد. دستهاش رو زد به کمرش، خم شد توی صورتِ جونکوک و با لحنِ رازآلود و پر از هیجانش گفت:
«جونکوک... اگه بدونی همین دو دقیقه پیش چی دیدم، کلاً شاخ درمیاری!»
جونکوک دستِ داغش رو فرستاد دورِ کمرِ آلیس، کشیدش سمتِ خودش و آلیس خیلی طبیعی نشست روی پای جونکوک. جونکوک سرش رو برد توی انحنای گردنِ آلیس، عطرِ موهاش رو نفس کشید و با پوزخندِ خشدارش زیر گوشش زمزمه کرد:
«چی دیدی که انقدر انرژیت زده بالا؟ نکنه دوباره هَرین رو با سیلی نفله کردی؟»
آلیس خندید، دستهاش رو دورِ گردنِ عضلانیِ جونکوک حلقه کرد، خودش رو کشید نزدیکتر و آروم، جوری که انگار داره بزرگترین رازِ قرن رو لو میده زیر گوشش گفت:
«هَرین که عددی نیست... من رفتم سراغِ نینا، ولی گیرشون انداختم! نینا و... تهیونگ!»
جونکوک کلاً متوقف شد. سرش رو آورد عقب، زل زد دقیقاً توی چشمهای آلیس. یک تای ابروش رفت بالا:
«تهیونگ و نینا؟»
آلیس با ذوق و کیف سرش رو تندتند تکون داد:
«آره! تهیونگ چسبونده بودتش به دیوار و داشتن همدیگه رو میبوسیدن! خواهرِ کوچولوت رسماً با دستِ راستت ریخته روی هم آقای رئیس! اون وقت تو تمامِ این مدت روحتم خبر نداشت!»
جونکوک چند ثانیه فقط به چهرهی پر از ذوقِ آلیس نگاه کرد. بعد گوشهی لبش بالا رفت، پوزخندِ عمیق و پر از شرارتش پررنگ شد. دستش رو برد توی موهای آلیس، آروم نوازشش کرد و با صدای بمش گفت:
«پس تهیونگ بالاخره جرات پیدا کرد... خودم میدونستم یه خبرایی هست بچه، فقط منتظر بودم ببینم کی لومیرن.»
آلیس چشماش گرد شد: «چی؟! یعنی تو میدونستی؟!»
جونکوک خم شد، لبهای آلیس رو کوتاه و محکم بوسید، بعد با اون چشمهای تیره و گیرایش گفت:
«من همهچیز رو توی این عمارت میدونم... ولی الان مهمتر از تهیونگ و نینا، خانمیه که توی بغلم نشسته و با لباس خرسی اومده توی اتاقم.»
آلیس خواست از خجالت جیغ بزنه و فرار کنه، اما جونکوک امان نداد؛ دستش رو برد زیرِ زانوهای آلیس، آغوشش رو محکم کرد و بلندش کرد تا ببرتش سمتِ تخت...
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۶۷۵
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط