{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت خوش به حالت

گفت: خوش به حالت!
گفتم: چرا؟
گفت: عقل نداری راحت هستی...
خندیدیم...
نگاهش کردم؛
گفتم: راست میگی...
خندید و گفت: دیوانه!
گفتم: دیوانه اگر نمی بودم حالا پیش خودت نبودم...
گفت: شوخی میکنم به دل نگیر...
گفتم: نه تو زندگیم هستی!
جواب نداد ، گفت: تشکر!
گفتم: پس من چی؟
خودش را جمع و جور کرد،
گفت: یک دوست خوب!
نگاهش کردم، سرش را پایین انداخت،
گفتم: بیخیال! چای میخوری یا جوس؟
گفت: پوهنتونم دیر شده باید بروم...
گفتم: میشه بمانی؟
گفت: منتظرم هستن...
اشکم سر خورد افتاد روی تسمه بکسش...
بکسش را برداشت...
گفتم: بعد از پوهنتون ات یک چای مهمان من باش!
گفت: منتظرم نباش!
گفتم: یعنـی تنها بروم؟
گفت: عادت میکنـی!
راه افتاد و رفت...
رفتنش در چشانم مـی لرزید...
فریاد زدم مطمئن هستی؟
رویش را برگرداند،
گفت: ببخش من را!
گفتم: یعنـی چی؟
گفت: عادت میکنـی...

میدانـی!
بعد از آن روز تنهایی قدم میزنم، تنهایـی چای میخورم...
بیشتر از همیشـه مینویسم...
راستش فکر کنم بخشیدمت ولـی...
ولـی هیچ وقت عادت نکردم...
هیچ وقت....
دیدگاه ها (۲)

مگر در زندگی چند بار پیش می آید که آدم ،برای دیدن کسی که دیو...

عشق چیست ؟ جز آنکه زن همدمی باشد برای مرد ، و مرد تکیه گاهی ...

🌷 🌷 🌷 پروردگارادر انتظار رحمتت نشسته ایم بدهی 🌙 کریمی ...

در این دنیا غرور، دمار از روزگار ادم در میاره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط