{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🏠پسر همسایه🏠 🪐P9🪐

🏠پسر همسایه🏠 🪐P9🪐

سوهو با دیدن نگاه نافذ یونگی، کمی عقب کشید. اون متوجه شد که این پسر معمولی نیست. رقابت از همین‌جا شروع شد. سوهو که همیشه فکر می‌کرد بهترین گزینه برای من هست، حالا با یه آدم دیگه روبرو شده بود که حتی بدون حرف زدن، تمام توجهات رو به خودش جلب می‌کرد.

چند هفته بعد

زندگی ما در آرامشِ کاذب پیش می‌رفت تا اینکه یه روز، یه خبر تکان‌دهنده به مطب رسید. یکی از بزرگترین بیمارانِ شهر، که از نزدیکان یکی از سرمایه‌گذاران بزرگ بود، دچار سکته‌ی قلبی شدید شد. من باید سریع عمل کنم.

توی اتاق عمل، تمام تمرکز من روی قلب اون بیمار بود. اما در حالی که داشتم کار می‌کردم، یه حس بدی ته دلم نشست. یه جور بی‌قراری که انگار قراره اتفاق بدی بیفته.

بعد از ساعت‌ها تلاش، عمل با موفقیت تموم شد. وقتی داشتم لباس‌های جراحیم رو عوض می‌کردم، سوهو با چهره‌ای پریشون وارد شد.
- ا.ت! باید با من بیای. یه اتفاقی برای یونگی افتاده!

دنیا دور سرم چرخید. با سرعت از مطب بیرون زدم و دویدم سمت خونه. وقتی رسیدم، دیدم پلیس و آمبولانس جلوی خونه‌ی یونگی و مامابزرگ هستن.

ویو یونگی

بیدار شدم و سقف سفید بیمارستان رو دیدم. بدنم درد می‌کرد. یادم اومد که داشتم با ا.ت از آینده حرف می‌زدم که یهو احساس تنگی نفس کردم و از هوش رفتم.
وقتی چشمام رو باز کردم، ا.ت رو دیدم. اون لباس‌های جراحیش رو هنوز تنش بود، چشم‌هاش قرمز بود و داشت گریه می‌کرد.

- یونگی! خدایا، واقعاً ترسیدم... - ا.ت با صدای لرزان گفت.
- ا.ت... من خوبم... فقط یه لحظه... - سعی کردم بخندم ولی دردم باعث شد ناله کنم.

همون لحظه سوهو هم وارد شد. اون با یه پوزخند تلخ گفت:
- دیدی ا.ت؟ هر جا می‌ری، یه دردسر بزرگ پشت سرت میاری. حتی زندگی اون پسر هم به خاطر حضور تو به خطر افتاد.

من با تمام توانم، نگاهش کردم.
- سوهو، تو اصلاً نمی‌فهمی داری درباره‌ی چی حرف می‌زنی. ا.ت هیچ تقصیری نداره.


ماه‌ها گذشت. یونگی دوران نقاهت رو با من گذروند. اون روزهایی که من از خستگیِ مطب به خونه برمی‌گشتم، اون با یه آهنگ ملایم یا یه لیوان چای گرم منتظرم بود. سوهو هم کم‌کم متوجه شد که جای اون در زندگی من، هیچ‌وقت پر نمی‌شه و کم‌کم از زندگی ما فاصله گرفت.

روزهایی که خونه‌ی جدیدِ من و یونگی (که حالا با همکاری دوست طراحم تموم شده بود) آماده شد، انگار یه رویای واقعی بود. یه پنت‌هاوس بزرگ با پنجره‌های تمام‌قد که رو به شهر بود.

شبِ نقل مکان، ما روی سقف پنت‌هاوس نشستیم. شهر زیر پای ما می‌درخشید.
یونگی دستم رو گرفت و یه حلقه ظریف رو توی انگشت دستم گذاشت.
- ا.ت... من نمی‌خوام فقط همسایه‌ت باشم. من می‌خوام هر صبح که بیدار می‌شی، اولین چیزی که ببینی، من باشم. می‌خوای با من زندگی کنی؟ نه به عنوان یه مستأجر، بلکه به عنوان همه‌ی زندگی من؟

من با اشک‌های شوق، سر برید و گفتم:
- بله یونگی... هزار بار بله.

اون شب، زیر نور ستاره‌ها و در میان سکوتِ زیبای شهر، ما فهمیدیم که عشق، مثل یه جراحی پیچیده است؛ گاهی دردناک و خطرناک، اما وقتی درست انجام بشه، زندگی رو دوباره به جریان می‌اندازه.

ما از اون خونه‌ی کوچیک شروع کردیم، و حالا توی دنیایی بزرگتر، با هم قدم می‌زنیم. لیا هم هر چند وقت یه بار میاد پیشمون و با دیدن خوشبختی ما، لبخند می‌زنه.

💜پایان💜
دیدگاه ها (۰)

🏠پسر همسایه🏠گیتار زدن شوگا

ویو ا.تدر تاریکی مطلق، فقط صدای نفس‌های آروم یونگی و صدای با...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

🏠پسر همسایه🏠 🪐P6🪐ویو ا.تاون شب رو با کلی فکر خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط