پارت ۵
پارت ۵
اون شب تا دیروقت توی کافه موندم.
نه چون کار داشتم.
چون ذهنم بیش از حد شلوغ بود.
هرچی بیشتر سعی میکردم به جونگکوک فکر نکنم، بیشتر یاد نگاهش میفتادم.
اون مدل آدما خطرناکن.
اونایی که کم حرف میزنن ولی یه جملهشون تا ساعتها توی سرت میمونه.
*:
— هنوز اینجایی؟
سرمو بلند کردم.
جیوو کاپشنشو پوشیده بود و کلیداشو دور انگشتش میچرخوند.
+:
— آره، تو برو.
*:
— مطمئنی؟
+:
— جیوو من بیست و سه سالمه نه هشت.
لبشو جمع کرد.
*:
— باشه بابا. فقط اگه اون رئیس مافیا برگشت، اول به من زنگ بزن.
خندهم گرفت.
+:
— برو گمشو.
جیوو با خنده رفت بیرون و من دوباره تنها شدم.
صدای بارون هنوز میومد.
کافه نیمه تاریک شده بود و فقط نور زرد کوچیک بالای کانتر روشن بود.
داشتم لیوانا رو جمع میکردم که صدای در اومد.
اخم کردم.
کافه بسته بود.
سرمو بالا آوردم تا بگم بستهایم که حرف توی دهنم موند.
جونگکوک بود.
ولی این بار…
یه چیزی فرق داشت.
کت مشکیش خاکی شده بود.
موهاش بهم ریختهتر از همیشه بودن.
و یه خط خون خیلی نازک کنار دستش دیده میشد.
قلبم فرو ریخت.
ناخودآگاه از پشت کانتر اومدم بیرون.
+:
— تو زخمی شدی؟!
جونگکوک انگار تازه متوجه خون شد.
نگاهش کوتاه افتاد روی دستش.
-:
— چیزی نیست.
+:
— این "چیزی نیست" شما مردا یه روز همهتونو میکشه.
آروم نفسشو بیرون داد.
انگار خستهتر از اون بود که بحث کنه.
در کافه رو بست و چند قدم اومد داخل.
اون لحظه تازه فهمیدم چقدر قدبلنده.
و چقدر وقتی ساکته، حضورش سنگینه.
+:
— بشین.
-:
— لازم نیست.
+:
— من پرسیدم؟
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
بعد… نشست.
نمیدونستم چرا قلبم تند شده بود.
شاید چون برای اولین بار، اون مرد ترسناک جلوی چشمام خسته به نظر میرسید.
رفتم جعبه کمکهای اولیه رو آوردم.
وقتی برگشتم، جونگکوک سیگاری بین لباش گذاشته بود.
اخم کردم.
+:
— جدی الان وقت اینه؟
فندکشو درآورد.
قبل اینکه روشنش کنه، سیگار رو از لبش کشیدم.
جونگکوک آروم نگام کرد.
-:
— داری زیادی بهم دستور میدی.
+:
— و تو زیادی خودتو نابود میکنی.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
اون مدل نگاههایی که آدمو عصبی میکنن چون نمیدونی طرف چی توی سرشه.
بعد خیلی آروم سیگار رو از دستم گرفت و گذاشت کنار.
و لعنتی…
نمیدونستم چرا همین حرکت کوچیک باعث شد قلبم بلرزه.
نشستم روبهروش و آروم دستشو گرفتم.
همون لحظه حس کردم بدنش خیلی کوتاه سفت شد.
انگار عادت نداشت کسی اینجوری لمسش کنه.
دستاش گرم بودن.
خشن.
و پر از رد زخمهای قدیمی.
بیاختیار آروم گفتم:
+:
— تو دقیقاً تو چه جور زندگیای هستی…؟
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگام کرد.
و برای چند ثانیه، اون دیوار سردی که همیشه دور خودش کشیده بود، ترک برداشت.
خیلی کم.
ولی من دیدمش.
پنبه رو آروم روی زخم دستش گذاشتم.
همون لحظه جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— نباید باهام مهربون باشی.
دستم متوقف شد.
+:
— چرا؟
نگاهش از روی صورتم پایین نیومد.
-:
— چون آخرش پشیمون میشی.
نمیدونستم چرا…
ولی اون جمله یه جوری توی دلم نشست که انگار از قبل، تهش رو میدونستم.
و بدتر از همه؟
این بود که با وجود ترسیدن…
دلم نمیخواست ازش فاصله بگیرم.
اون شب تا دیروقت توی کافه موندم.
نه چون کار داشتم.
چون ذهنم بیش از حد شلوغ بود.
هرچی بیشتر سعی میکردم به جونگکوک فکر نکنم، بیشتر یاد نگاهش میفتادم.
اون مدل آدما خطرناکن.
اونایی که کم حرف میزنن ولی یه جملهشون تا ساعتها توی سرت میمونه.
*:
— هنوز اینجایی؟
سرمو بلند کردم.
جیوو کاپشنشو پوشیده بود و کلیداشو دور انگشتش میچرخوند.
+:
— آره، تو برو.
*:
— مطمئنی؟
+:
— جیوو من بیست و سه سالمه نه هشت.
لبشو جمع کرد.
*:
— باشه بابا. فقط اگه اون رئیس مافیا برگشت، اول به من زنگ بزن.
خندهم گرفت.
+:
— برو گمشو.
جیوو با خنده رفت بیرون و من دوباره تنها شدم.
صدای بارون هنوز میومد.
کافه نیمه تاریک شده بود و فقط نور زرد کوچیک بالای کانتر روشن بود.
داشتم لیوانا رو جمع میکردم که صدای در اومد.
اخم کردم.
کافه بسته بود.
سرمو بالا آوردم تا بگم بستهایم که حرف توی دهنم موند.
جونگکوک بود.
ولی این بار…
یه چیزی فرق داشت.
کت مشکیش خاکی شده بود.
موهاش بهم ریختهتر از همیشه بودن.
و یه خط خون خیلی نازک کنار دستش دیده میشد.
قلبم فرو ریخت.
ناخودآگاه از پشت کانتر اومدم بیرون.
+:
— تو زخمی شدی؟!
جونگکوک انگار تازه متوجه خون شد.
نگاهش کوتاه افتاد روی دستش.
-:
— چیزی نیست.
+:
— این "چیزی نیست" شما مردا یه روز همهتونو میکشه.
آروم نفسشو بیرون داد.
انگار خستهتر از اون بود که بحث کنه.
در کافه رو بست و چند قدم اومد داخل.
اون لحظه تازه فهمیدم چقدر قدبلنده.
و چقدر وقتی ساکته، حضورش سنگینه.
+:
— بشین.
-:
— لازم نیست.
+:
— من پرسیدم؟
نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند.
بعد… نشست.
نمیدونستم چرا قلبم تند شده بود.
شاید چون برای اولین بار، اون مرد ترسناک جلوی چشمام خسته به نظر میرسید.
رفتم جعبه کمکهای اولیه رو آوردم.
وقتی برگشتم، جونگکوک سیگاری بین لباش گذاشته بود.
اخم کردم.
+:
— جدی الان وقت اینه؟
فندکشو درآورد.
قبل اینکه روشنش کنه، سیگار رو از لبش کشیدم.
جونگکوک آروم نگام کرد.
-:
— داری زیادی بهم دستور میدی.
+:
— و تو زیادی خودتو نابود میکنی.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
اون مدل نگاههایی که آدمو عصبی میکنن چون نمیدونی طرف چی توی سرشه.
بعد خیلی آروم سیگار رو از دستم گرفت و گذاشت کنار.
و لعنتی…
نمیدونستم چرا همین حرکت کوچیک باعث شد قلبم بلرزه.
نشستم روبهروش و آروم دستشو گرفتم.
همون لحظه حس کردم بدنش خیلی کوتاه سفت شد.
انگار عادت نداشت کسی اینجوری لمسش کنه.
دستاش گرم بودن.
خشن.
و پر از رد زخمهای قدیمی.
بیاختیار آروم گفتم:
+:
— تو دقیقاً تو چه جور زندگیای هستی…؟
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگام کرد.
و برای چند ثانیه، اون دیوار سردی که همیشه دور خودش کشیده بود، ترک برداشت.
خیلی کم.
ولی من دیدمش.
پنبه رو آروم روی زخم دستش گذاشتم.
همون لحظه جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— نباید باهام مهربون باشی.
دستم متوقف شد.
+:
— چرا؟
نگاهش از روی صورتم پایین نیومد.
-:
— چون آخرش پشیمون میشی.
نمیدونستم چرا…
ولی اون جمله یه جوری توی دلم نشست که انگار از قبل، تهش رو میدونستم.
و بدتر از همه؟
این بود که با وجود ترسیدن…
دلم نمیخواست ازش فاصله بگیرم.
- ۱۶۰
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط