{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 39

پارت 39
صبح با صدای سارا بیدار شدم
سارا:امسا امساا
رفتم بیرون مامان و بابا پشت در اتاقش بودن
من:چی شده
مامان:امسا کیه صدا میزنه
سارا:امسا مگه نگفتم پرده بکش نور اذیتم می کنه هاا دلت می خواهد یه تیر بزنمت
من:خب امسا خدمتکار ساراس
بابا:سارا کیه
من:اسم ایرانی اناست
مامان:برو تو ببین چی می خواهد
رفتم تو
من:اه بابا سارا امسا اینجا نیستش اینجا ایرانه عزیزم
سارا:وات اه بابا هنوز عادت نکردم ببخشید سر صدا زیاد کردم
چشاشو مثل بچه ها می خاروند بعد خمیازع می کشید
من:اخه لعنتی چرا اینقدر جذابی تو
پریدم رو تخت
کنار ش دراز کشیدم با موهام ور می رفتش انگار تازه یاد یه چیزی میوفته سریع پا میشه
سارا:برو بیرون همین حالا
من:چرا
سارا:از دیروز ظهر منو اینجا کاشتی رفتی اون اداره مسخرت ها مگه قرار نبود بریم خرید چی شد اصلا امی و دنیکا کوش ها بگو بیان برگردم اصلا اشتباه کردم اومدم ایران
من:اه بابا سارا ولش کن دیگه بببخشید
سارا:تو رو خدا یکی نیست بگه تو ترکیه همه چیز داشتی ازادی هر جور لباس دلت می خواست می پوشیدی موتور سواری مبازه تیر اندازه مسخره کردن اتا وای خدا چه خر بودم من
من:هی خدا هنوز یک روزه که اومدی قور قورت شروع شده
سارا:من لباس چی بپوشم الان جلو پدرت ها تاپ بپوشم با شروارک یا شروار با سوتین یا مایو یا کوفت و درد هاااااا بنال ده
من:سرم رفت چه خبرته اخه پرنسس من هاا خانواده من رو حجاب زیاد گیر نیستن تو شروع کردی
سارا:ببین سرم داد می زنی حتی
من:وای سارا تو چرا اینقدر لوس شدی هااا بی نمک
سارا:گمشو پایین
من:نچ
یهو اومد دستمو پیچ داد گوشمو گرفت با پاش در باز کرد با قیافه مامان و بابا بر خوردیم
من:سلام
سارا:صبح بخیر
مامان:انا جان دای چیکار می کنی با رایان
سارا:رو سرم داد زده
بابا:چه اشتباهی رو سر عروس من داد زدی
محکم زد پشت گردنم پرتم کرد پایین
من:دستات چقدر سنگین ساراا
سارا:وقتی به انی گزارشتو دادم می فهمی که من واجب تر از اون پایگاه مسخرتم فهمیدی
بعد سریع رفت تو انگار تازه فهمید با چه لباسی اومده بیرون
مامان:نه بابا خوشم اومدش
بابا:مانتونستیم ادمش کنیم اما این دختر می تونه
من:ممنونم از کمکتون
مامان:برم میز صبحونه به چینم
بعد رفتن
وای خداا من از دست این دختر کچل نشم صلواتت
رمان از زبان سارا*&*
خوشم اومد از کارم اما پشیمونم جلوی خانواده رایان ایشش
یه شروار سفیدگشاد برداشتم پوشیدم بایه بلیز زرد که پاپیون بزرگ کنار گردنم داشت با استینای گشاد بعد یه شال سفید برداشتم یکم رمل و رژ صورتی زدم تمام موهامم بافم از جلوی سرم تمام
رفتم پایین رایان و باباو مامان نشسته بودن
من:سلام
مامان:سلام عزیزم
من:معذرت می خواهم بابت رفتار صبحم
رایان:من عادت کردم
من:منظورم با بابا رامین و مامان نرگسه نه تو
دیدگاه ها (۲)

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

پارت. ۲۸

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣22🦋)✥(ویو لوین کاترین)بیخیال افکارم شدم و یه ظ...

رمان :قرار داد سر نوشت

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط