{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 31


ویوی لیانا:
همه جا پر از دود شده بود.
صدای فریادها و شکستن چوب‌ها در انبار می‌پیچید.
نامه مادرم هنوز در دستم بود.
اما ناگهان صدای جونگ‌کوک را شنیدم.
جونگ‌کوک: لیانا!
سرم را بلند کردم.
و همان لحظه متوجه شدم سقف انبار آتش گرفته است.
تکه‌های شعله‌ور یکی پس از دیگری سقوط می‌کردند.
همه در حال فرار بودند.
اما پای من میان تخته‌های شکسته گیر کرده بود.
هرچه تلاش می‌کردم، آزاد نمی‌شدم.
ترس تمام وجودم را گرفت.
لیانا: جونگ‌کوک!
در میان دود او را دیدم.
بدون لحظه‌ای تردید به سمتم دوید.
جونگ‌کوک: تکون نخور!
چند نفر از پشت سر فریاد زدند:
«بیا بیرون! سقف داره می‌ریزه!»
اما او اهمیتی نداد.
کنارم زانو زد و با تمام نیرو تخته سنگین را کنار زد.
در همان لحظه صدای مهیبی بلند شد.
بخشی از سقف فرو ریخت.
جونگ‌کوک مرا در آغوش کشید و روی بدنش خم شد.
بوم!
ضربه شدیدی وارد شد.
فریاد زدم.
جونگ‌کوک تکان نخورد.
فقط دندان‌هایش را روی هم فشار داد.
خون از کنار پیشانی‌اش سرازیر شد.
لیانا: جونگ‌کوک!
جونگ‌کوک با صدایی ضعیف گفت:
جونگ‌کوک: گفتم که...
نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته...
اشک در چشمانم جمع شد.
چند ثانیه بعد بالاخره توانست مرا از میان آوار بیرون بکشد.
اما وقتی به در خروجی رسیدیم...
پاهایش سست شد.
و روی زمین افتاد.

( پرش زمانی به سه روز بعد )
بیمارستان.
بوی دارو همه جا پیچیده بود.
به دستگاه‌های کنار تخت خیره شده بودم.
سه روز ...
سه روز بود که جونگ‌کوک چشم‌هایش را باز نکرده بود.
پزشک‌ها می‌گفتند خطر رفع شده.
اما هنوز به هوش نیامده بود.
دستم را دور دستش حلقه کردم.
دستی که همیشه محکم و گرم بود.
حالا بی‌حرکت روی تخت افتاده بود.
اشک‌هایم بی‌صدا روی صورتم می‌لغزید.
لیانا: احمق...
سرم را پایین انداختم.
لیانا: چرا این کارو کردی؟
سکوت.
فقط صدای منظم دستگاه شنیده می‌شد.
لبخند تلخی زدم.
لیانا: همیشه فکر می‌کردم ازت متنفرم.
نفسم لرزید.
لیانا: ولی هر وقت نبودنت رو تصور کردم...
ترسیدم.
اشک روی دستش چکید.
لیانا: نمی‌خوام از دستت بدم.
دستم را محکم‌تر گرفت.
البته فکر کردم خیالاتی شده‌ام.
برای همین ادامه دادم.
لیانا: شاید هیچ‌وقت جرأت نمی‌کردم بگم...
اما دوستت دارم.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
اشک‌هایم بند نمی‌آمد.
لیانا: پس لطفاً...
برگرد.
خواهش می‌کنم.
سرم را روی تخت کنار دستش گذاشتم.
و بی‌صدا گریه کردم.
ویوی کالیرا ( نویسنده ) :

چند دقیقه بعد...
وقتی لیانا از اتاق خارج شد تا کمی استراحت کند...
مردی که سه روز بیهوش به نظر می‌رسید...
آرام چشم‌هایش را باز کرد.
جونگ‌کوک به سقف خیره شد.
گوشه لبش لرزید.
تمام حرف‌ها را شنیده بود.
تک‌تکشان را.
چند ثانیه بعد به در بسته اتاق نگاه کرد.
و خیلی آرام زمزمه کرد:
جونگ‌کوک: منم همینطور...
لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.
جونگ‌کوک: خیلی وقته که دوستت دارم، لیانا...
و برای اولین بار بعد از روزها...
چشم‌هایش را با آرامش بست.

( پارت اصلی )
شرایط پارت بعدی :
۳۷ لایک
۲۷ کامنت
۱۲ بازنشر
( بانو ها این پارت خوب شد ؟ چون واقعا فکر می کنم دارم بد می نویسم نظرتون رو بگید راجبش )
دیدگاه ها (۲۸)

« ازدواج به اجبار » Part 30 ویوی لیانا:همه خشکشان زده بود.مر...

« ازدواج به اجبار »Paer 29 ویوی لیانا:انگار تمام صداهای دنیا...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط