« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Paer 29
ویوی لیانا:
انگار تمام صداهای دنیا قطع شده بود.
فقط یک جمله در سرم تکرار میشد.
«پدرت آخرین کسی بود که مادرت رو زنده دید.»
نگاهم روی صورت پدرم قفل شده بود.
نمیتوانستم نفس بکشم.
بیست سال...
بیست سال بود که فکر میکردم مادرم در یک تصادف جانش را از دست داده.
اما حالا...
همه چیز داشت تغییر میکرد.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که ناگهان خاطرهای قدیمی به ذهنم برگشت.
سالها پیش، وقتی بچه بودم، یک بار شنیده بودم که خدمتکارهای خانه پچپچ میکردند.
«اون شب آقا هم توی ماشین بوده...»
آن موقع چیزی نفهمیده بودم.
اما حالا...
قلبم به درد آمد.
نه...
نکنه...
نگاهم به پدرم دوخته شد.
لیانا: اون شب...
صدایم میلرزید.
لیانا: تو توی ماشین بودی؟
پدرم سکوت کرد.
و همین سکوت کافی بود.
اشک در چشمانم جمع شد.
لیانا: جواب بده!
پدرم آرام چشمهایش را بست.
پدر: آره.
احساس کردم دنیا دور سرم چرخید.
لیانا: نه...
یک قدم عقب رفتم.
تمام بدنم یخ کرده بود.
لیانا: یعنی...یعنی تو همون کسی بودی که باعث تصادف شد؟
پدرم ناگهان سرش را بلند کرد.
پدر: لیانا
اما دیگر نمیشنیدم.
بیست سال بود که از او متنفر بودم.
بیست سال بود که هیچ محبتی از او ندیده بودم.
هیچوقت کنارم نبود.
هیچوقت درباره مادرم حرف نزد.
هیچوقت توضیحی نداد.
و حالا ذهنم فقط یک نتیجه میگرفت.
لیانا: تو کشتیش...
صدایم شکست.
لیانا: تو مادرم رو کشتی...
دوشیک فوراً گفت:
دوشیک: نه!
اما دیگر دیر شده بود.
اشک روی گونههایم جاری شد.
لیانا: برای همین هیچوقت نتونستی توی چشمام نگاه کنی؟
برای همین هیچوقت ازش حرف نزدی؟
برای همین از من فرار میکردی؟
پدرم برای اولین بار در عمرم درمانده به نظر میرسید.
پدر: حقیقت این نیست.
لیانا: پس چیه؟!
صدای عربده ام در انبار پیچید.
همه ساکت شدند.
حتی افراد مینهیوک.
پدرم چند لحظه به من نگاه کرد.
و بعد آرام گفت:
پدر: اون شب من راننده بودم.
نفسم بند آمد.
اشکهایم بیاختیار سرازیر شدند.
تمام چیزی که میترسیدم بشنوم...
همان بود.
دستهایم میلرزید.
لیانا: پس واقعاً...
پدر: ولی تصادف اتفاقی نبود.
سکوت.
همه خشکشان زد.
اخم کردم.
پدر ادامه داد:
پدر: یه ماشین دنبالمون میکرد.
از چند کیلومتر قبل.
فکر میکردم میتونم از دستشون فرار کنم.
اما نتونستم.
دوشیک آرام سرش را پایین انداخت.
انگار این بخش از داستان را از قبل میدانست.
پدرم با صدایی گرفته گفت:
پدر: بهمون کوبیدن.
ماشین از جاده خارج شد.
وقتی به هوش اومدم...
مادرت کنارم نبود.
اشکهایم بیصدا میریخت.
پدر: تمام این سالها خودمو مقصر میدونستم.
چون پشت فرمون من بودم.
چون نتونستم نجاتش بدم.
چون زنده موندم و اون نه.
برای اولین بار صدایش شکست.
پدر: و هر بار که بهت نگاه میکردم...
صورت اون رو میدیدم.
سکوت سنگینی حاکم شد.
من هنوز نمیدانستم حرفهایش را باور کنم یا نه.
اما برای اولین بار...
در چهره مردی که تمام عمرم از او متنفر بودم...
درد واقعی را دیدم.
و درست در همان لحظه، مینهیوک آرام خندید.
همه به طرفش برگشتیم.
مینهیوک لبخند مرموزی روی لب داشت.
مینهیوک: جالبه...
پدر با خشم نگاهش کرد.
مینهیوک ادامه داد:
مینهیوک: هنوزم فکر میکنین اون شب فقط یه ماشین دنبالتون بود؟
قلبم فرو ریخت.
دوشیک ناگهان رنگش پرید.
مینهیوک نگاهش را روی همه ما چرخاند.
و آرام گفت:
مینهیوک: چون ماشینی که بهشون زد...
هیچوقت پیدا نشد.
اما رانندهاش هنوز زندهست.
نفسم بند آمد.
لیانا: چی...؟
مینهیوک لبخند زد.
لبخندی که مو به تنم سیخ کرد.
مینهیوک: و اون آدم...
خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنین.
در همان لحظه صدای شلیک از بیرون انبار بلند شد.
بنگ!
و یکی از افراد مینهیوک روی زمین افتاد.
همه شوکه برگشتیم.
اما چیزی که دیدم...
باعث شد خون در رگهایم یخ بزند.
چون مردی که از تاریکی بیرون آمد...
اسلحه به دست داشت.
و مستقیم به سمت مینهیوک نشانه رفته بود.
مردی که باید سالها پیش مرده میبود...
کانگ دوشیک نبود.
بلکه برادر گمشده دوشیک بود.
کسی که هیچکس حتی نمیدانست وجود دارد.
( پارت هدیه )
Paer 29
ویوی لیانا:
انگار تمام صداهای دنیا قطع شده بود.
فقط یک جمله در سرم تکرار میشد.
«پدرت آخرین کسی بود که مادرت رو زنده دید.»
نگاهم روی صورت پدرم قفل شده بود.
نمیتوانستم نفس بکشم.
بیست سال...
بیست سال بود که فکر میکردم مادرم در یک تصادف جانش را از دست داده.
اما حالا...
همه چیز داشت تغییر میکرد.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که ناگهان خاطرهای قدیمی به ذهنم برگشت.
سالها پیش، وقتی بچه بودم، یک بار شنیده بودم که خدمتکارهای خانه پچپچ میکردند.
«اون شب آقا هم توی ماشین بوده...»
آن موقع چیزی نفهمیده بودم.
اما حالا...
قلبم به درد آمد.
نه...
نکنه...
نگاهم به پدرم دوخته شد.
لیانا: اون شب...
صدایم میلرزید.
لیانا: تو توی ماشین بودی؟
پدرم سکوت کرد.
و همین سکوت کافی بود.
اشک در چشمانم جمع شد.
لیانا: جواب بده!
پدرم آرام چشمهایش را بست.
پدر: آره.
احساس کردم دنیا دور سرم چرخید.
لیانا: نه...
یک قدم عقب رفتم.
تمام بدنم یخ کرده بود.
لیانا: یعنی...یعنی تو همون کسی بودی که باعث تصادف شد؟
پدرم ناگهان سرش را بلند کرد.
پدر: لیانا
اما دیگر نمیشنیدم.
بیست سال بود که از او متنفر بودم.
بیست سال بود که هیچ محبتی از او ندیده بودم.
هیچوقت کنارم نبود.
هیچوقت درباره مادرم حرف نزد.
هیچوقت توضیحی نداد.
و حالا ذهنم فقط یک نتیجه میگرفت.
لیانا: تو کشتیش...
صدایم شکست.
لیانا: تو مادرم رو کشتی...
دوشیک فوراً گفت:
دوشیک: نه!
اما دیگر دیر شده بود.
اشک روی گونههایم جاری شد.
لیانا: برای همین هیچوقت نتونستی توی چشمام نگاه کنی؟
برای همین هیچوقت ازش حرف نزدی؟
برای همین از من فرار میکردی؟
پدرم برای اولین بار در عمرم درمانده به نظر میرسید.
پدر: حقیقت این نیست.
لیانا: پس چیه؟!
صدای عربده ام در انبار پیچید.
همه ساکت شدند.
حتی افراد مینهیوک.
پدرم چند لحظه به من نگاه کرد.
و بعد آرام گفت:
پدر: اون شب من راننده بودم.
نفسم بند آمد.
اشکهایم بیاختیار سرازیر شدند.
تمام چیزی که میترسیدم بشنوم...
همان بود.
دستهایم میلرزید.
لیانا: پس واقعاً...
پدر: ولی تصادف اتفاقی نبود.
سکوت.
همه خشکشان زد.
اخم کردم.
پدر ادامه داد:
پدر: یه ماشین دنبالمون میکرد.
از چند کیلومتر قبل.
فکر میکردم میتونم از دستشون فرار کنم.
اما نتونستم.
دوشیک آرام سرش را پایین انداخت.
انگار این بخش از داستان را از قبل میدانست.
پدرم با صدایی گرفته گفت:
پدر: بهمون کوبیدن.
ماشین از جاده خارج شد.
وقتی به هوش اومدم...
مادرت کنارم نبود.
اشکهایم بیصدا میریخت.
پدر: تمام این سالها خودمو مقصر میدونستم.
چون پشت فرمون من بودم.
چون نتونستم نجاتش بدم.
چون زنده موندم و اون نه.
برای اولین بار صدایش شکست.
پدر: و هر بار که بهت نگاه میکردم...
صورت اون رو میدیدم.
سکوت سنگینی حاکم شد.
من هنوز نمیدانستم حرفهایش را باور کنم یا نه.
اما برای اولین بار...
در چهره مردی که تمام عمرم از او متنفر بودم...
درد واقعی را دیدم.
و درست در همان لحظه، مینهیوک آرام خندید.
همه به طرفش برگشتیم.
مینهیوک لبخند مرموزی روی لب داشت.
مینهیوک: جالبه...
پدر با خشم نگاهش کرد.
مینهیوک ادامه داد:
مینهیوک: هنوزم فکر میکنین اون شب فقط یه ماشین دنبالتون بود؟
قلبم فرو ریخت.
دوشیک ناگهان رنگش پرید.
مینهیوک نگاهش را روی همه ما چرخاند.
و آرام گفت:
مینهیوک: چون ماشینی که بهشون زد...
هیچوقت پیدا نشد.
اما رانندهاش هنوز زندهست.
نفسم بند آمد.
لیانا: چی...؟
مینهیوک لبخند زد.
لبخندی که مو به تنم سیخ کرد.
مینهیوک: و اون آدم...
خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنین.
در همان لحظه صدای شلیک از بیرون انبار بلند شد.
بنگ!
و یکی از افراد مینهیوک روی زمین افتاد.
همه شوکه برگشتیم.
اما چیزی که دیدم...
باعث شد خون در رگهایم یخ بزند.
چون مردی که از تاریکی بیرون آمد...
اسلحه به دست داشت.
و مستقیم به سمت مینهیوک نشانه رفته بود.
مردی که باید سالها پیش مرده میبود...
کانگ دوشیک نبود.
بلکه برادر گمشده دوشیک بود.
کسی که هیچکس حتی نمیدانست وجود دارد.
( پارت هدیه )
- ۹۱۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط