آوا با وحشت به قامت لرزان جونگکوک نگاه کرد که بالای آن پی
آوا با وحشت به قامت لرزان جونگکوک نگاه کرد که بالای آن پیکر بیجان ایستاده بود. او میدانست که اگر جونگکوک آن پارچه را کنار بزند، تصویری را خواهد دید که تا آخر عمر از ذهنش پاک نمیشود؛ تصویری که ممکن است آخرین بقایای روح شکستهاش را هم خاکستر کند.
با قدمهایی تند و نامتعادل به سمت او دوید. بغضش شکست و با صدایی که از ترس و گریه خفه شده بود، فریاد زد: نه! جونگکوک، نه... نگاه نکن
او بازوی جونگکوک را با تمام قدرت گرفت و سعی کرد او را به عقب بکشد. دستهایش میلرزید و صورتش از اشک خیس بود. آوا خودش هم از دیدن آن صحنه وحشت داشت، اما در آن لحظه تمام وجودش غریزهای شده بود برای محافظت از مردی که حتی با او صمیمی نبود.
خواهش میکنم...
آوا هقهقکنان سرش را به بازوی جونگکوک تکیه داد، انگار میخواست با وزن بدنش مانع حرکت او شود. او نمیخواست جونگکوک شاهد پایانِ تلخِ آن خانوادهای باشد
جونگکوک بهآرامی انگار که بخواهد کسی را از خواب بیدار نکند، دست آوا را از روی بازویش کنار زد. آوا که از شدت گریه و ترس توانش را از دست داده بود، همانجا در حاشیه جاده زانو زد و چشمانش را بست.
جونگکوک با انگشتانی که دیگر نمیلرزیدند
چرا که از شدت درد، بیحس شده بودند
لبهی ملحفه را گرفت و عقب کشید.
چهرهی پدرش نمایان شد. هیچ شباهتی به آن مردِ مقتدر و سردی که چند ساعت پیش با چمدان از پلهها پایین آمده بود، نداشت. پیشانیاش کبود و چشمانش برای همیشه بسته شده بود.
جونگکوک نه فریادی کشید و نه اشکی ریخت. سکوت او از تمام شیونهای جیهوپ سنگینتر بود. او فقط همانطور ایستاده بود و به صورت بیجانِ کسی نگاه میکرد که آخرین حرفش به او، سکوتی سرشار از تنفر بود. در ذهن جونگکوک، تصویر پدرش که با پوشهای از دروغهای دیگران، او را قضاوت کرده بود، با این چهرهی آرام و سنگی در هم میآمیخت.
او با لحنی که از فرط غصه تهی شده بود، زیر لب زمزمه کرد: حتی... حتی نذاشتی بهت بگم که اشتباه میکردی بابا... رفتی و این سکوت رو تا ابد برام گذاشتی؟
او خم شد و برای آخرین بار، دست سرد پدر را لمس کرد. آن لحظه، آوا از دور فقط قامتی را میدید که زیر بارِ غمی که هیچکس نمیتوانست درک کند، مچاله شده بود. جونگکوک در آن لحظه نه تنها پدرش، بلکه فرصتِ بخشیده شدن را هم برای همیشه از دست داده بود.
جیهوپ که تا آن لحظه با ناباوری به زمین خیره بود، با دیدن چهرهی بیجان پدر زیر آن ملحفه، گویی ناگهان تمام دردهای عالم در سینهاش منفجر شد. او با زانوان لرزان خودش را به سمت پیکر پدر کشاند و با فریادی که سکوت کوهستان را پاره کرد، نام او را صدا زد: «
بابا... نه! بلند شو... تو رو خدا بلند شو
برخلاف سکوت مرگبار و نگاه مسخشدهی جونگکوک، جیهوپ با تمام وجود ضجه میزد. او شانههای سرد پدر را در آغوش گرفت و سرش را روی سینهی بیحرکت او گذاشت. صدای هقهقهای بلندش با نالههای باد گره خورده بود. او با مشتهای گرهکرده به زمین کوبید و فریاد زد: چرا اینطوری رفتین؟ چرا با اون کینهها؟ قرار نبود اینجوری تموم بشه!
صورت جیهوپ از اشک خیس و سرخ شده بود او مثل کودکی که در تاریکی گم شده باشد، هذیانوار حرف میزد و التماس میکرد که این فقط یک کابوس باشد. سوآه که از دور شاهد این صحنهی جانکاه بود، خودش را به جیهوپ رساند و سعی کرد او را از پیکر پدر جدا کند، اما جیهوپ با قدرتی ناشی از جنون، به پیراهن پدر چنگ زده بود و ول نمیکرد.
با قدمهایی تند و نامتعادل به سمت او دوید. بغضش شکست و با صدایی که از ترس و گریه خفه شده بود، فریاد زد: نه! جونگکوک، نه... نگاه نکن
او بازوی جونگکوک را با تمام قدرت گرفت و سعی کرد او را به عقب بکشد. دستهایش میلرزید و صورتش از اشک خیس بود. آوا خودش هم از دیدن آن صحنه وحشت داشت، اما در آن لحظه تمام وجودش غریزهای شده بود برای محافظت از مردی که حتی با او صمیمی نبود.
خواهش میکنم...
آوا هقهقکنان سرش را به بازوی جونگکوک تکیه داد، انگار میخواست با وزن بدنش مانع حرکت او شود. او نمیخواست جونگکوک شاهد پایانِ تلخِ آن خانوادهای باشد
جونگکوک بهآرامی انگار که بخواهد کسی را از خواب بیدار نکند، دست آوا را از روی بازویش کنار زد. آوا که از شدت گریه و ترس توانش را از دست داده بود، همانجا در حاشیه جاده زانو زد و چشمانش را بست.
جونگکوک با انگشتانی که دیگر نمیلرزیدند
چرا که از شدت درد، بیحس شده بودند
لبهی ملحفه را گرفت و عقب کشید.
چهرهی پدرش نمایان شد. هیچ شباهتی به آن مردِ مقتدر و سردی که چند ساعت پیش با چمدان از پلهها پایین آمده بود، نداشت. پیشانیاش کبود و چشمانش برای همیشه بسته شده بود.
جونگکوک نه فریادی کشید و نه اشکی ریخت. سکوت او از تمام شیونهای جیهوپ سنگینتر بود. او فقط همانطور ایستاده بود و به صورت بیجانِ کسی نگاه میکرد که آخرین حرفش به او، سکوتی سرشار از تنفر بود. در ذهن جونگکوک، تصویر پدرش که با پوشهای از دروغهای دیگران، او را قضاوت کرده بود، با این چهرهی آرام و سنگی در هم میآمیخت.
او با لحنی که از فرط غصه تهی شده بود، زیر لب زمزمه کرد: حتی... حتی نذاشتی بهت بگم که اشتباه میکردی بابا... رفتی و این سکوت رو تا ابد برام گذاشتی؟
او خم شد و برای آخرین بار، دست سرد پدر را لمس کرد. آن لحظه، آوا از دور فقط قامتی را میدید که زیر بارِ غمی که هیچکس نمیتوانست درک کند، مچاله شده بود. جونگکوک در آن لحظه نه تنها پدرش، بلکه فرصتِ بخشیده شدن را هم برای همیشه از دست داده بود.
جیهوپ که تا آن لحظه با ناباوری به زمین خیره بود، با دیدن چهرهی بیجان پدر زیر آن ملحفه، گویی ناگهان تمام دردهای عالم در سینهاش منفجر شد. او با زانوان لرزان خودش را به سمت پیکر پدر کشاند و با فریادی که سکوت کوهستان را پاره کرد، نام او را صدا زد: «
بابا... نه! بلند شو... تو رو خدا بلند شو
برخلاف سکوت مرگبار و نگاه مسخشدهی جونگکوک، جیهوپ با تمام وجود ضجه میزد. او شانههای سرد پدر را در آغوش گرفت و سرش را روی سینهی بیحرکت او گذاشت. صدای هقهقهای بلندش با نالههای باد گره خورده بود. او با مشتهای گرهکرده به زمین کوبید و فریاد زد: چرا اینطوری رفتین؟ چرا با اون کینهها؟ قرار نبود اینجوری تموم بشه!
صورت جیهوپ از اشک خیس و سرخ شده بود او مثل کودکی که در تاریکی گم شده باشد، هذیانوار حرف میزد و التماس میکرد که این فقط یک کابوس باشد. سوآه که از دور شاهد این صحنهی جانکاه بود، خودش را به جیهوپ رساند و سعی کرد او را از پیکر پدر جدا کند، اما جیهوپ با قدرتی ناشی از جنون، به پیراهن پدر چنگ زده بود و ول نمیکرد.
- ۳۰۵
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط