{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد. انگار نه آوا را می‌دید و نه

جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد. انگار نه آوا را می‌دید و نه صدای لرزان او را می‌شنید. چشمانش روی ملحفه‌ی سفیدی که کمی دورتر روی زمین پهن شده بود و پیکری بی‌حرکت را می‌پوشاند، قفل شده بود.
او به آرامی بدون اینکه نگاهش را از آن نقطه بگیرد، دستش را از میان دستان آوا بیرون کشید. آوا لرزید و یک قدم به عقب رفت. جونگکوک با قدم‌هایی نامطمئن و سنگین، انگار که هر قدمش کیلومترها وزن داشت، به سمت آن پیکر رفت. هر چه نزدیک‌تر می‌شد، صدای باد در گوشش به جیغ تبدیل می‌شد.
او بالای سر جسد رسید. لبه‌ی ملحفه با باد تکان می‌خورد. جونگکوک همان‌جا ایستاد. حالا حتی جیهوپ و سو‌آه هم ساکت شده بودند و با وحشت به او نگاه می‌کردند. تمام دنیا در آن لحظه متوقف شد. جونگکوک خم شد تا ببیند زیر آن پارچه‌ی سفید، کدام یک از عزیزترین‌هایش، با آخرین کلماتِ تلخی که در گوشش مانده بود، برای همیشه آرام گرفته است



های من برگشتم ..
من نویسنده قدیمی هستم و فیک های زیادی گذاشتم همیشه با فیک های جونگکوک خیلی معروف میشدم ولی حالا اصلا اینجوری نیست انکار فن های جونگکوک رفتن یا بایسشون رو عوض کردند
حمایت یادتون نره 💫
دیدگاه ها (۱)

ناگهان جونگکوک احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بست. نقطه‌ی سبز ر...

جونگکوک مثل یک شکار محبوس با قدم‌های تند و عصبی طول و عرض ات...

سایه های کلاغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط