{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگهان جونگکوک احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بست. نقطه‌ی سب

ناگهان جونگکوک احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بست. نقطه‌ی سبز روی صفحه لرزید چند ثانیه در یک نقطه‌ی پرت و دورافتاده ثابت ماند و بعد... در یک چشم به هم زدن، خاکستری شد. : خاموش شد...
صدای جونگکوک چنان ضعیف و لرزان بود که به سختی شنیده می‌شد. جیهوپ بدون اینکه نگاهش را از جاده بگیرد، پرسید: چی؟ کی خاموش شد؟
جونگکوک با چشم‌هایی گشاد شده از وحشت، به نقشه‌ای نگاه می‌کرد که حالا هیچ علامتی روی آن نبود. فریاد زد: نگه دار هیونگ! همین الان نگه دار!
جیهوپ با وحشت پایش را روی ترمز کوبید و ماشین با صدای وحشتناکِ کشیده شدن لاستیک‌ها روی آسفالت، درست لبه‌ی یک جاده‌ی کوهستانی متوقف شد. جونگکوک در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید، گوشی را به سمت جیهوپ گرفت. نقطه‌ی خاموشیِ گوشی ته درست روی منحنیِ تندِ یک پرتگاه عمیق بود جایی که هیچ جاده‌ی فرعی یا استراحتگاهی وجود نداشت.
سکوت مرگباری ماشین را فرا گرفت. آوا از پشت سر، با ترس به صفحه گوشی خیره شد. در تاریکیِ بیرون صدای باد مثل ضجه‌ی ممتد می‌پیچید. جونگکوک با لرزشی که تمام بدنش را گرفته بود، زمزمه کرد: نه... نه... گوشی ته خاموش شد... درست همون‌جا... لبه‌ی دره...
داخل ماشین سنگینیِ سکوت فقط با صدای تندِ برف‌پاک‌کن‌ها و نفس‌های نامنظم جونگکوک شکسته می‌شد. جیهوپ با تمام سرعت رانندگی می‌کرد و چشمانش را به جاده‌ی تاریک دوخته بود، در حالی که سو‌آه و آوا در صندلی عقب، با نگرانی به نیم‌رخ منجمد شده‌ی جونگکوک نگاه می‌کردند.
هوا سرد بود اما سرمایی که جونگکوک حس می‌کرد از بیرون نبود انگار تمام خون بدنش به یک‌باره یخ زد. جیهوپ ماشین را با شتاب کنار جاده متوقف کرد و همگی سراسیمه بیرون پریدند. باد تندی لای لباس‌هایشان می‌پیچید، اما هیچ‌کس متوجه سرما نبود.
در لبه‌ی پرتگاه، نور زرد و چرخان ماشین‌های امداد و صدای ناهنجار زنجیرهای جرثقیل، سکوت وحشتناک کوهستان را می‌شکست. جونگکوک قدمی به جلو برداشت پاهایش چنان سست بودند که انگار روی هوا راه می‌رود. جیهوپ بازوی او را گرفت تا سقوط نکند، اما جونگکوک حتی متوجه حضور برادرش هم نبود.
چشم‌های درشت و لرزانش روی جرثقیلی قفل شده بود که داشت چیزی سنگین و درهم‌شکسته را از اعماق تاریک و خیس دره بالا می‌کشید. وقتی سقف مچاله شده و براق ماشینِ آشنای پدرش از میان مه و تاریکی نمایان شد، تمام جهان برای جونگکوک در سکوت مطلق فرو رفت. قطرات آب مثل اشک از بدنه‌ی فلزی و پاره‌پاره‌ی ماشین پایین می‌ریخت.
او خشکش زده بود. نه فریادی نه اشکی فقط نگاهی که در آن روح زنده بودن دیده نمی‌شد. خاطره‌ی چند ساعت پیش مثل خنجر در ذهنش چرخید صورت گریان مادر سکوت سرد پدر و دست‌های کوچک ته که آستین مادر را گرفته بود... و حالا، آن ماشین که روزی پناهگاه خانواده‌اش بود مثل یک تکه آهن‌پاره‌ی بی‌ارزش از زنجیر آویزان بود.
آوا و سو‌آه عقب‌تر ایستاده بودند و هق‌هق گریه‌شان در صدای باد گم می‌شد، اما جونگکوک فقط تماشا می‌کرد. او به جرثقیل خیره بود، به آن آهن‌های مچاله شده، در حالی که در ذهنش هنوز صدای مادرش می‌پیچید که می‌گفت: کاش هیچ‌وقت به دنیا نمی‌آوردمت...
این آخرین حرفی بود که شنیده بود، و حالا شاید دیگر هرگز فرصتی برای شنیدن حرف دیگری نبود.
جیهوپ با صدایی که از گریه شکسته بود، نام او را صدا زد: کوک... جونگکوک... نگاه نکن...
اما جونگکوک انگار سنگ شده بود. قلبش در سینه فرو ریخته بود و تنها چیزی که می‌دید تاریکیِ عمیق دره‌ای بود که خانواده‌اش را در خود بلعیده بود.
جیهوپ، برادری که همیشه تکیه‌گاه بود حالا گویی تمام استخوان‌هایش زیر بار این فاجعه درهم شکسته بود. او بی‌فریاد، لرزان و ناتوان، روی آسفالت سرد و خیس جاده نشست.
و هق‌هق‌هایش در میان باد وحشی کوهستان می‌پیچید. سو‌آه کنارش روی زمین زانو زد بازوی جیهوپ را محکم گرفت و سرش را روی شانه او گذاشت هردوی آن‌ها در سکوتی پر از شیون، به نقطه‌ای خیره شده بودند که تمام خاطرات کودکی‌شان در آن مچاله شده بود.
آوا، در حالی که تمام بدنش از ترس و اضطراب می‌لرزید، با بغضی که گلویش را چنگ می‌زد به سمت جونگکوک رفت. دست‌های سرد او را گرفت و با صدایی لرزان صدایش زد: جونگکوک... جونگکوک، نگاه کن به من! نفس بکش...
او سعی می‌کرد با فشار دادن دست‌های جونگکوک، او را از آن خلسه‌ی مرگبار بیرون بکشد، اما دست‌های جونگکوک مثل قطعه‌ای سنگ، بی‌حس و یخ‌زده بودند.
دیدگاه ها (۱)

جونگکوک مثل یک شکار محبوس با قدم‌های تند و عصبی طول و عرض ات...

ساعت ها گذشت صبح آن روز تبدیل به ظهر شد ساکت و آرام بدون هیچ...

صدای چرخش کلید و باز شدن ناگهانی در، مثل انفجار سکوت اتاق را...

ماشین روبروی عمارت سنگی و سرد پدرش ایستاد، اما هیچ‌کدام حرکت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط