{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 9

- خب ببین موضوع از اون موقعی شروع میشه که من ۱۲ سالم بود....
اون روز .. روز تولدم بود و پدر و مادرم قول داده بودن که برای تولدم به به پاریس بریم و یک روز قبلش به پاریس رفتیم.. بابام مافیا بود و جانشینش من بودم اون موقع که پاریس رفته بودیم یه جشن کوچیک گرفتیم ساعت ۸ شب بود دوستام اومده بودن همه منتظر بابام بودیم تا بیاد... یک ساعت دو ساعت سه ساعت همین جوری ساعت میگذشت مامانم به بابام هرچی زنگ میزد جواب نمیداد و این منو نگران میکرد اون موقع خیلی به پدرم علاقه داشتم و نگران بودم دوستام دیگه رفته بودن چون دیگه ساعت ۱۲شب بود ولی من نه تولد گرفتم نه بابام اومد... که ساعت ۱شب که شد یکی در خونمون رو زد مامانم از چشمی دید که دشمنای بابام هستن واسه همین منو برد تو اتاق خودشون و درو قفل کرد نیم ساعتی گذشته بود صدای داد و بیداد کل خونه رو برداشته بود که یهو صدای تفنگ اومد و بعد سکوت ولی خبری از مامانم نبود نگران شدم درم قفل بود تنها کسی که به ذهنم رسید دوستام بودن و شماره یکیشون رو گرفتم و زنگ زدم اونا هم اومدن ولی من تو اتاق بودم وارد خونه که شدن صدای جیغ پسرا اومد و با عجله اومدن در اتاقم رو باز کردن و منو سریع میخواستن ببرن که با چیزی که دیدم.......
دیدگاه ها (۰)

پارت8خودش بود بلخره هققققق...... گرفت همه رو زد ؟ هه تو دیگه...

به خاطر یکی از دوستان گذاشتم پارت 7ولی... یهو صدای در اومد ف...

وانشات فیک تهیونگ

غرق در موسیقی

یاد کلاس خودمون افتا_ وای یاد یکی از خاطرات امسال افتادم (گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط