FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part:15
───
یک ماه از اون شب گذشته بود.
ما دیگه همکار نبودیم. ولی کاپیتان لی هنوز نمیدونست. تهیونگ گفته بود وقتشه، ولی من التماسش کردم که صبر کنه. «یک ماه دیگه. بعد از ماموریتِ بعدی.»
چون میدونستم که اگه کاپیتان لی بفهمه، ما رو از هم جدا میکنه. و من نمیخواستم از تهیونگ جدا بشم.
ولی این ماه، پر از ماموریتهای سخت بود. ماموریتهایی که هر کدوممون باید تنهایی انجام میدادیم.
من رفتم توی یه کافه با یه جاسوسِ خارجی حرف زدم. تهیونگ رفت توی یه انبارِ مخفی و مدارک رو دزدید. هر بار، با هم تماس میگرفتیم. هر بار، صدای هم رو میشنیدیم. ولی دیگه نقشِ زن و شوهر رو بازی نمیکردیم. فقط دو تا مامور که عاشق هم بودن.
تا اینکه کاپیتان لی من رو صدا کرد.
«الینا، یه ماموریتِ جدید داری. اینبار تنهایی.»
پرونده رو گذاشت جلوم. عکسِ یه مردِ جوان با چهرهای که انگار از روی مجلهی مدلینگ اومده بود. موهای مشکی، چشمهای بادامی، لبخندی که دخترا براش میمردن.
«جئون جونگکوک. ۲۴ ساله. یکی از اعضای اصلیِ باندِ مافیا توی منطقهی جنوب. ولی برخلاف بقیه، خیلی باهوشه. با پول و زرنگی کار میکنه، نه با زور.»
با ناراحتی گفتم: «من باید چیکار کنم؟»
«باید بری توی یه بارِ که اون مالکشه. به عنوان یه دخترِ معمولی. باهاش آشنا بشی. و بهش نزدیک بشی. اون عاشقِ دخترایِ جدید و مرموزه. باید توی دوتا هفته، اون رو به خودت علاقهمند کنی. طوری که بهت اعتماد کنه.»
قلبم تند زد.
«تا کجا باید پیش برم؟»
کاپیتان لی نگاهم کرد.
«تا جایی که لازمه. شاید مجبور بشی باهاش بری اتاق. ولی تا اونجا که بتونی جلوش رو بگیری.»
و پرونده رو محکم بست.
«این ماموریت خطرناکه. ولی تو بلدی.»
───
دو روز بعد.
توی بارِ جئون جونگکوک نشسته بودم. لباسِ کوتاهِ مشکی، موهای باز، آرایشِ سنگین. یه دخترِ معمولی که برای خوشگذرونی اومده بود.
جئون از پشتِ بار بهم نگاه کرد. با اون لبخندِ کشندهاش. وقتی سفارش دادم، خودش برام نوشیدنی آورد.
«نوشیدنی رو مهمونِ من. برای یه خانمِ زیبا.»
نگاهش کردم. با لبخندی که مصنوعی بود ولی امیدوارم طبیعی به نظر میرسید.
«ممنون. شما صاحبِ اینجایید؟»
«جئون جونگکوک. و تو؟»
«مینا.»
لبخند زد.
«مینا... اسمِ قشنگیه.»
و شروع کرد به حرف زدن. دربارهی موسیقی، دربارهی بار، دربارهی زندگی. من هم جواب میدادم. با یه لبخند. با یه نگاه. با یه خندهی ساختگی.
در طول دو هفته، هر شب به بار میرفتم. جئون هر بار با من حرف میزد. هر بار، نزدیکتر. هر بار، دستش رو بیشتر روی من میگذاشت. شونم، کمرم، دستم.
و من اجازه میدادم. چون ماموریت اینو میخواست.
تهیونگ از این ماموریت خبر نداشت. فقط میدونست که من یه ماموریتِ تنهایی دارم. و وقتی شبها به خونه برمیگشتم، با من حرف نمیزد.
چون میدونست سوال کردن یعنی ضعیف بودن.
و تهیونگ ضعیف نبود...
Part:15
───
یک ماه از اون شب گذشته بود.
ما دیگه همکار نبودیم. ولی کاپیتان لی هنوز نمیدونست. تهیونگ گفته بود وقتشه، ولی من التماسش کردم که صبر کنه. «یک ماه دیگه. بعد از ماموریتِ بعدی.»
چون میدونستم که اگه کاپیتان لی بفهمه، ما رو از هم جدا میکنه. و من نمیخواستم از تهیونگ جدا بشم.
ولی این ماه، پر از ماموریتهای سخت بود. ماموریتهایی که هر کدوممون باید تنهایی انجام میدادیم.
من رفتم توی یه کافه با یه جاسوسِ خارجی حرف زدم. تهیونگ رفت توی یه انبارِ مخفی و مدارک رو دزدید. هر بار، با هم تماس میگرفتیم. هر بار، صدای هم رو میشنیدیم. ولی دیگه نقشِ زن و شوهر رو بازی نمیکردیم. فقط دو تا مامور که عاشق هم بودن.
تا اینکه کاپیتان لی من رو صدا کرد.
«الینا، یه ماموریتِ جدید داری. اینبار تنهایی.»
پرونده رو گذاشت جلوم. عکسِ یه مردِ جوان با چهرهای که انگار از روی مجلهی مدلینگ اومده بود. موهای مشکی، چشمهای بادامی، لبخندی که دخترا براش میمردن.
«جئون جونگکوک. ۲۴ ساله. یکی از اعضای اصلیِ باندِ مافیا توی منطقهی جنوب. ولی برخلاف بقیه، خیلی باهوشه. با پول و زرنگی کار میکنه، نه با زور.»
با ناراحتی گفتم: «من باید چیکار کنم؟»
«باید بری توی یه بارِ که اون مالکشه. به عنوان یه دخترِ معمولی. باهاش آشنا بشی. و بهش نزدیک بشی. اون عاشقِ دخترایِ جدید و مرموزه. باید توی دوتا هفته، اون رو به خودت علاقهمند کنی. طوری که بهت اعتماد کنه.»
قلبم تند زد.
«تا کجا باید پیش برم؟»
کاپیتان لی نگاهم کرد.
«تا جایی که لازمه. شاید مجبور بشی باهاش بری اتاق. ولی تا اونجا که بتونی جلوش رو بگیری.»
و پرونده رو محکم بست.
«این ماموریت خطرناکه. ولی تو بلدی.»
───
دو روز بعد.
توی بارِ جئون جونگکوک نشسته بودم. لباسِ کوتاهِ مشکی، موهای باز، آرایشِ سنگین. یه دخترِ معمولی که برای خوشگذرونی اومده بود.
جئون از پشتِ بار بهم نگاه کرد. با اون لبخندِ کشندهاش. وقتی سفارش دادم، خودش برام نوشیدنی آورد.
«نوشیدنی رو مهمونِ من. برای یه خانمِ زیبا.»
نگاهش کردم. با لبخندی که مصنوعی بود ولی امیدوارم طبیعی به نظر میرسید.
«ممنون. شما صاحبِ اینجایید؟»
«جئون جونگکوک. و تو؟»
«مینا.»
لبخند زد.
«مینا... اسمِ قشنگیه.»
و شروع کرد به حرف زدن. دربارهی موسیقی، دربارهی بار، دربارهی زندگی. من هم جواب میدادم. با یه لبخند. با یه نگاه. با یه خندهی ساختگی.
در طول دو هفته، هر شب به بار میرفتم. جئون هر بار با من حرف میزد. هر بار، نزدیکتر. هر بار، دستش رو بیشتر روی من میگذاشت. شونم، کمرم، دستم.
و من اجازه میدادم. چون ماموریت اینو میخواست.
تهیونگ از این ماموریت خبر نداشت. فقط میدونست که من یه ماموریتِ تنهایی دارم. و وقتی شبها به خونه برمیگشتم، با من حرف نمیزد.
چون میدونست سوال کردن یعنی ضعیف بودن.
و تهیونگ ضعیف نبود...
- ۲۴۱
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط