{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بر روی دستم غیر خاکستر نیاوردم

بر روی دستم غیر خاکستر نیاوردم

شرمنده ام حالا که بال و پر نیاوردم

تو بی محلی کردی و من ریختم در خود

اما صدایش را همیشه در نیاوردم

من به شما یک جان ناقابل بدهکارم

چیزی از این بهتر نبود آخر نیاوردم

از چه مرا در پشت این در معطلم کردی

اصلاً شما گفتید سر من سر نیاوردم؟!

کار خودش را کرد آن یکبار دل دادن

یک بار دل آوردم و دیگر نیاوردم

تکلیف دیوانه بلاتکلیفی اش باشد

من نیز تکلیفی از این بهتر نیاوردم

من هر که را آوردم اینجا از غلامان شد

یعنی در این خانه بجز نوکر نیاوردم

این خانواده نوکرانش محترم هستند

من بی طهارت نامی از قنبر نیاوردم

کوه گناهی را به کاهی گاه میبخشند

آخر من از کار شما سر در نیاوردم

خیلی دلش میخواست یک شب کربلا باشم

من آرزوی مادرم را بر نیاوردم...
دیدگاه ها (۹)

جان سنفورد، کتاب "یار پنهان"تفاوت آدمها و انسانها :آدم‌ها زن...

. بخشش را "بخش کن"... محبت را "پخش کن" ...غضب "پریشانی" است....

دلِ من پشـــت ســـرتکاســه ی آبی شـــد و ریختــــــ ...می آی...

مسیح هم که باشی نمیتوانی دل شکسته را احیا کنیآنچه در دستت ام...

ادامه پارت ۷

پارت ۶با دل درد شدید از خواب بیدار شدی تهیونگ نبودرفتی مسکن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط