#ɬنویسندگیِآیریس
#ɬنویسندگیِآیریس
#BondـofـShadows
#lپیوندسایهها
#ᎮᏗᏒᏖ..⁴
ساعت حدودای ۳ نیمهشب بود. کل عمارت توی یه سکوت مرگبار فرو رفته بود، جوری که صدای تپش قلب آلیس توی گوشش میپیچید. آلیس که اصلاً آدمِ نشستن و صبر کردن نبود، پنجرهی بلند اتاقش رو باز کرد. یه ایوون سنگی باریک اونجا بود که میشد با کمی دقت از لبهاش رد شد و به داربستهای کنار عمارت رسید.
آلیس با خودش فکر کرد: «فکر کردی منو حبس کردی؟ کور خوندی ولکوف!»
با هر بدبختیای بود، با اون لباسهای سنگین، خودش رو از پنجره کشید بیرون. نفسنفس میزد و لبهی سنگی رو گرفته بود. چند قدم بیشتر نمونده بود که برسه به نقطهی کورِ دوربینها، اما درست همون لحظه، نورِ چراغقوهی یکی از نگهبانها مستقیم افتاد روی صورتش.
نگهبان فریاد زد: « اون داره فرار میکنه!»
آلیس که حسابی غافلگیر شده بود، خواست بپره پایین ولی قبل از اینکه پاش زمین رو لمس کنه، دو تا دست قوی از پشت، کمرش رو گرفتند و مثل یه کیسه برنج بلندش کردند. آلیس هرچی دست و پا زد و جیغ کشید، فایدهای نداشت. اونها اصلاً باهاش مهربون نبودند، فقط دستور داشتند که «بیارنش پیشِ نیکولاس».
وارد دفترِ کارِ نیکولاس که شدند، آلیس رو خیلی خشن انداختند روی کاناپهی چرمیِ وسط اتاق. نیکولاس پشت میز بزرگش نشسته بود و داشت با یه خودکارِ گرونقیمت روی یه سری سندِ محرمانه کار میکرد. حتی سرش رو هم بلند نکرد.
آلیس که موهاش به هم ریخته بود و از شدت حرص داشت میلرزید، بلند شد و با صدای بلند داد زد:
این کارات احمقانهست! فکر کردی میتونی منو مثل یه عروسک توی قفس نگه داری؟ من هیچکسِ تو نیستم، شنیدی؟ هیچکس! »
نیکولاس بالاخره خودکار رو گذاشت زمین. آروم سرش رو بلند کرد. نگاهش اینبار سرد نبود؛ یه جور خشمِ کنترلشده توش بود که حتی از سرمای قبلیش هم ترسناکتر به نظر میرسید.
نیکولاس با همون خونسردیِ روی مخش بلند شد، به سمت آلیس قدم برداشت و گفت: «اولین شبِ اقامتت، و تو سعی کردی فرار کنی؟ آلیس، تو واقعاً نمیدونی با کی طرفی.»
آلیس عقبعقب رفت تا اینکه خورد به میز و راه فراری نداشت. سرش رو بالا گرفت و با لجبازیِ تمام گفت: «میدونم با کی طرفم! با یه دیکتاتورِ روانی که فکر میکنه همه چیز دنیا دورِ اون میچرخه. برو گمشو، من هیچجا نمیمونم!»
نیکولاس دستش رو برد سمتِ گردنبندِ ظریفی که آلیس گردنش بود و با یه حرکت، زنجیرش رو پاره کرد. آلیس شوکه شد. نیکولاس با لحنی که از نزدیکیِ زیادش، پوستِ آلیس رو میسوزوند، زمزمه کرد:
تو هنوز نمیفهمی. فرار کردن از اینجا، یعنی اعلامِ جنگ به من. و من… هیچوقت به دشمنهام رحم نمیکنم، حتی اگه همسرم باشن.»
آرتور که تا اون لحظه کنار پنجره ایستاده بود و داشت با یه لیوان مشروب نگاهشون میکرد، یهو پرید وسط و با خنده گفت: «اوه، آروم باش نیکولاس! دختره فقط یه کم دلتنگِ خونهش شده بود. مگه نه آلیس؟»
آرتور یه چشمکِ حمایتی به آلیس زد، ولی نیکولاس اصلاً به حرف آرتور گوش نداد. تمام حواسش فقط به چشمهای آلیس بود که هنوز هم داشت بهش دهنکجی میکرد.
خواندن بدون لایک حرام است🚫
#پیوند_سایه_ها #فرار_ناموفق #نیکولاس_ولکوف #آلیس_تراسک #دنیای_مافیا #لجبازی_بی_پایان #تنش #رمان_عاشقانه_تاریک #darkromance #mafia #shadow_bond
#BondـofـShadows
#lپیوندسایهها
#ᎮᏗᏒᏖ..⁴
ساعت حدودای ۳ نیمهشب بود. کل عمارت توی یه سکوت مرگبار فرو رفته بود، جوری که صدای تپش قلب آلیس توی گوشش میپیچید. آلیس که اصلاً آدمِ نشستن و صبر کردن نبود، پنجرهی بلند اتاقش رو باز کرد. یه ایوون سنگی باریک اونجا بود که میشد با کمی دقت از لبهاش رد شد و به داربستهای کنار عمارت رسید.
آلیس با خودش فکر کرد: «فکر کردی منو حبس کردی؟ کور خوندی ولکوف!»
با هر بدبختیای بود، با اون لباسهای سنگین، خودش رو از پنجره کشید بیرون. نفسنفس میزد و لبهی سنگی رو گرفته بود. چند قدم بیشتر نمونده بود که برسه به نقطهی کورِ دوربینها، اما درست همون لحظه، نورِ چراغقوهی یکی از نگهبانها مستقیم افتاد روی صورتش.
نگهبان فریاد زد: « اون داره فرار میکنه!»
آلیس که حسابی غافلگیر شده بود، خواست بپره پایین ولی قبل از اینکه پاش زمین رو لمس کنه، دو تا دست قوی از پشت، کمرش رو گرفتند و مثل یه کیسه برنج بلندش کردند. آلیس هرچی دست و پا زد و جیغ کشید، فایدهای نداشت. اونها اصلاً باهاش مهربون نبودند، فقط دستور داشتند که «بیارنش پیشِ نیکولاس».
وارد دفترِ کارِ نیکولاس که شدند، آلیس رو خیلی خشن انداختند روی کاناپهی چرمیِ وسط اتاق. نیکولاس پشت میز بزرگش نشسته بود و داشت با یه خودکارِ گرونقیمت روی یه سری سندِ محرمانه کار میکرد. حتی سرش رو هم بلند نکرد.
آلیس که موهاش به هم ریخته بود و از شدت حرص داشت میلرزید، بلند شد و با صدای بلند داد زد:
این کارات احمقانهست! فکر کردی میتونی منو مثل یه عروسک توی قفس نگه داری؟ من هیچکسِ تو نیستم، شنیدی؟ هیچکس! »
نیکولاس بالاخره خودکار رو گذاشت زمین. آروم سرش رو بلند کرد. نگاهش اینبار سرد نبود؛ یه جور خشمِ کنترلشده توش بود که حتی از سرمای قبلیش هم ترسناکتر به نظر میرسید.
نیکولاس با همون خونسردیِ روی مخش بلند شد، به سمت آلیس قدم برداشت و گفت: «اولین شبِ اقامتت، و تو سعی کردی فرار کنی؟ آلیس، تو واقعاً نمیدونی با کی طرفی.»
آلیس عقبعقب رفت تا اینکه خورد به میز و راه فراری نداشت. سرش رو بالا گرفت و با لجبازیِ تمام گفت: «میدونم با کی طرفم! با یه دیکتاتورِ روانی که فکر میکنه همه چیز دنیا دورِ اون میچرخه. برو گمشو، من هیچجا نمیمونم!»
نیکولاس دستش رو برد سمتِ گردنبندِ ظریفی که آلیس گردنش بود و با یه حرکت، زنجیرش رو پاره کرد. آلیس شوکه شد. نیکولاس با لحنی که از نزدیکیِ زیادش، پوستِ آلیس رو میسوزوند، زمزمه کرد:
تو هنوز نمیفهمی. فرار کردن از اینجا، یعنی اعلامِ جنگ به من. و من… هیچوقت به دشمنهام رحم نمیکنم، حتی اگه همسرم باشن.»
آرتور که تا اون لحظه کنار پنجره ایستاده بود و داشت با یه لیوان مشروب نگاهشون میکرد، یهو پرید وسط و با خنده گفت: «اوه، آروم باش نیکولاس! دختره فقط یه کم دلتنگِ خونهش شده بود. مگه نه آلیس؟»
آرتور یه چشمکِ حمایتی به آلیس زد، ولی نیکولاس اصلاً به حرف آرتور گوش نداد. تمام حواسش فقط به چشمهای آلیس بود که هنوز هم داشت بهش دهنکجی میکرد.
خواندن بدون لایک حرام است🚫
#پیوند_سایه_ها #فرار_ناموفق #نیکولاس_ولکوف #آلیس_تراسک #دنیای_مافیا #لجبازی_بی_پایان #تنش #رمان_عاشقانه_تاریک #darkromance #mafia #shadow_bond
- ۳۲۶
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط