{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ɬنویسندگیِ‌آیریس

#ɬنویسندگیِ‌آیریس
#BondـofـShadows
#lپیوند‌سایه‌ها
#ᎮᏗᏒᏖ..⁵

نیکولاس یه لحظه ساکت موند. بعد با همون نگاهِ سرد و بی‌رحمش، به آلیس اشاره کرد به صندلیِ روبه‌روی میز.
بشین.»
آلیس دست‌هاش رو مشت کرد.
چی؟!»
نیکولاس حتی پلک هم نزد.
گفتم بشین.»
آلیس می‌خواست دوباره لج کنه، ولی نگاهِ نیکولاس جوری بود که انگار هر ثانیه‌ی اضافه برای بحث کردن، فقط به ضررش تموم می‌شد. با حرص رفت و روی صندلی نشست و پاهاش رو روی هم انداخت.
نیکولاس چندتا پرونده‌ی قطور از کشوی میزش بیرون کشید و جلوی آلیس گذاشت.
پرونده‌ها سنگین بودن، پر از اسم، عکس، معامله، خیانت، قتل، و آدم‌هایی که هیچ‌وقت نباید اسمشون توی هیچ سندی می‌اومد.
آلیس با تردید بهشون نگاه کرد.
این دیگه چیه؟»
نیکولاس گفت: «دنیای من.»
بعد بدون اینکه حتی ذره‌ای احساس توی صداش باشه، ادامه داد:
از امشب، تا وقتی من بخوام، این پرونده‌ها رو می‌خونی. تک‌تک اسم‌ها. تک‌تک خیانت‌ها. تک‌تک کسایی که یه روزی فکر کردن می‌تونن منو زمین بزنن.»
آلیس اخم کرد.
من پرستارِ اعصاب خوردیِ تو نیستم.»
نیکولاس خیلی آروم تکیه داد به میز.
نه. ولی از این به بعد قراره شاهد چیزی باشی که قبل از من هیچ‌وقت ندیدی. می‌خوای توی این عمارت زنده بمونی؟ پس باید یاد بگیری کی دشمنه، کی دوستِ ظاهریه، و کی فقط منتظره یه لحظه ضعف از تو ببینه.»
آلیس با لجبازی پرونده‌ی اول رو باز کرد، ولی بعد از چند ثانیه چشم‌هاش روی اسم‌ها ثابت موند.
بعضی از عکس‌ها خشن بودن. بعضی از توضیح‌ها از چیزی که تصور می‌کرد هم بدتر بود.
با این حال، آلیس نمی‌خواست نشون بده ترسیده.
فکر کردی با این کارا می‌تونی منو بترسونی؟»
آلیس اینو گفت، اما صدای خودش هم اون‌قدر مطمئن نبود که دلش می‌خواست.
نیکولاس نگاهش رو از روی پرونده برداشت و مستقیم بهش زل زد.
نه. من می‌خوام بفهمی که اینجا، هر اشتباه کوچیکی می‌تونه به قیمت جونت تموم بشه.»
بعد یکی از پرونده‌ها رو باز کرد و عکس یه مرد رو نشون داد.
این، کسیه که دو ماه پیش خواست یکی از آدم‌هام رو بخره.
این یکی، برای کشتن من قرارداد بسته.
و این آخری…»
مکث کرد.
…یه آدمه که اسمش رو اگه از روی کاغذ پاک نکنی، یه جنگ واقعی راه می‌افته.»
آلیس ناخودآگاه کمی جلوتر خم شد.
کیه؟»
نیکولاس جواب نداد. فقط پرونده رو بست و گفت:
فعلاً لازم نیست بدونی. تو هنوز فقط یه نفر هستی که فرار کرد و گیر افتاد.»
آلیس با حرص نگاهش کرد.
تو واقعاً از این لذت می‌بری، نه؟ اینکه منو عصبانی کنی.»
نیکولاس خیلی کوتاه، خیلی کم، انگار فقط برای خودش، لبخند زد.
بیشتر از چیزی که باید.»
آرتور که از گوشه‌ی اتاق شاهد ماجرا بود، آروم خندید و زیر لب گفت:
این دو تا اگه همین‌طور ادامه بدن، کل عمارت رو منفجر می‌کنن.»
نیکولاس بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
آرتور، اگه هنوز می‌خوای زنده بمونی، بهتره ساکت باشی.»
آرتور دست‌هاش رو بالا برد و عقب رفت.
باشه، باشه. من فقط شاهدِ بی‌گناهم.»
آلیس پرونده‌ی بعدی رو باز کرد، اما این بار دیگه اخمش کمتر شد.
نه چون تسلیم شده بود؛
چون داشت می‌فهمید دنیایی که واردش شده، خیلی خطرناک‌تر از چیزیه که فکر می‌کرد.
و نیکولاس، درست همون لحظه، با دقت نگاهش می‌کرد…
انگار منتظر بود ببینه آلیس، قبل از اینکه بشکنه، تا کجا دوام میاره

خواندن بدون لایک؟ نچ نچ🩴

#پیوند_سایه_ها #نیکولاس_ولکوف #آلیس_تراسک #پرونده_های_سایه #تنش_روانی #رمان_مافیایی #darkromance #shadow_bond #لجبازی #عمارت_ولکوف
دیدگاه ها (۸)

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁶صبح ...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁷درها...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁴ساعت...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..³عمار...

#Ꮧنویسندگیِ‌آیریس#Bond_of_Shadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..¹#مرا...

𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆الیس چشماشو بست و روی تخت نشست _یعنی! اگه سنم بالـا ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط