{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با شنیدن صدای اذان قرآن رو بستم و دراز کشیدم میخواستم چند

با شنیدن صدای اذان قرآن رو بستم و دراز کشیدم میخواستم چند دقیقه دیگه بلند شم که خواب سنگینی پلک‌هام رو بست‌
با صدای وحشتناکی سریع چشم‌هام رو بازکردم صدا خیلی بلند و نزدیک بود
با خودم گفتم حتما موشکه و داره میوفته رو خونه‌مون
تپش قلبم باعث‌شده بود دست و پاهام بلرزن به زحمت بلند شدم رفتم‌حیات که برادرم بهم گفت برو تو چیزی نیست جنگنده بود برو تو
اونم ترسیدع بود و از خواب بیدار شده بود رنگش به سفیدی گچ بود
همیشه آرزوی مرگ شهادت رو داشتم و هیچ ترسی‌ازش نداشتم ولی تو اون لحظه واقعا ترسیده‌بودم نمیدونم چرا ولی الان میدونم
من اون لحظه فقط یه آروز داشتم که میخواستم بهش برسم
دیدن اعضای Bts من میخوام اونارو ببینم و فعلا مرگ رو نمیخوام ولی هرچیزی که قسمتم باشه قبوله
دیدن اعضا تنها آرزوم هستش که هنوز برآورده نشده پس میخوام زنده بمونم و زندگی کنم💜
دیدگاه ها (۲۰)

دستاش همیشه خسته بوداز چشم‌هاش میشد همه‌چیز رو فهمیدسختی های...

فول کن فول میکنم چه بغض بدی آسمان داشت تمام روز و چه غم‌انگی...

غم عجیبی خانه مان را در بر گرفت اشک های مادرم بغض خواهرم حیر...

و چه سکوته عجیبی در مغزم ایجاد شد وقتی که در آسمان همیشه امن...

#چندپارتی #استری_کیدز#لی‌نو{My enemy}Part².....ویو ا.ت ساعت ...

part 14عشق پنهان 《ویو ات》 داشتم ظرفا رو میشتم که صدای اهنگ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط