رمان شازده کوچولو

رمان شازده کوچولو

پارت ۲۷


ارسلان: هع چه حقی عفریته چند ساله چن بره زدی رو زندگیم اون مامان .‌.. نیست ولی تو ریدی به زندگیم برو گمشو بیرون

دیانا: داشت میرفت از دستم بشکون محکمی گرفت که مثل بچه ها زدم زیره گریه که ارباب فهمید منو بشکون گرفته

ارسلان: جاشو نوازش کردم دستشو میشکنم عوضی

دیانا :آروم گریه میکردم ارباب رفت منم با گريه رفتم تو اتاق

ارسلان: بعد چند دقیقه رفتم تو اتاق محکم گفتم چرا گریه میکنی

دیانا: با گريه نگاهش کردم و گفتم ببخشید

ارسلان: دلم براش رفت برا لحن ناز و بغضیش دستی به سرش کشیدم و با صدای خش دار گفتم چرا

دیانا: ببخشید که باعث شدم عصابتون بهم بریزه ببخشید که باعث با خواهرتون دعوا کنید یه نگاه مظلوم بهش انداختنم

ارسلان: دلم میخواست ب*خ*و*ر*م*ش ( اوخی ارسلان دلش قنج رفته)
سرشو نوازش کردم و گفتم فدا سرت

دیانا: چشای اشکیمو چند بار پشت سر هم باز و بسته کردم

ارسلان: هرلحظه داشت بیشتر حساسم میکرد

۲ تا پارت اکلیلی🥰
دیدگاه ها (۹)

رمان شازده کوچولو پارت ۲۸... ساعاتی بعد ...ارسلان: حواست به ...

رمان شازده کوچولو پارت ۲۹ارسلان: به کریم گفتم اسب و از اسطبل...

رمان شازده کوچولو پارت ۲۶... فردا ...ارسلان: حق این عسل و با...

رمان شازده کوچولو پارت ۲۵ارسلان: خوردی؟دیانا: با خجالت لب زد...

رمان بغلی من پارت ۵۷ارسلان: از اینه نگاهی به عقب کردم روی صن...

رمان بغلی من پارت۱۰۹و۱۱۰و۱۱۱ ارسلان: لبخند خبیثی رو لبم نشست...

رمان بغلی من پارت ۸۵ارسلان: داشتم با تلفن صحبت می‌کردم که در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط