رمان شازده کوچولو
رمان شازده کوچولو
پارت ۲۹
ارسلان: به کریم گفتم اسب و از اسطبل بیاره
دیانا: ارباب کمکم کرد تا سوار اسب بشم
ارسلان: نشستم پشتش و اسب و به حرکت درآوردم
دیانا: ارباب که از پشت کمی بهم چسبید داشتم ذوب میشدم
ارسلان: کمی جلو رفتیم که گفت
دیانا: ارباب میشه اینجا یه عکس بگیریم
ارسلان: اوهوم پیاده شدیم باهام عکس گرفتیم که ترانه رو از دور دیدم دختر عموم ازش نفرت دارم
ترانه:به ارباب مشتاق دیدار عروس خانومن دستمو دراز کردم
دیانا: انگشت ارباب و چفت انگشت کوچیکم کردم و پشت ارباب قایم شدم
ارسلان: پوزخندی زدم
ترانه: خوشحال شدم دیدمتون عروس خانم مبارکه
ارسلان: کاری نداری برو
دیانا: رفت منو ارباب سوار اسب شدیم و رفتیم سما کلبه
.. دقایقی بعد ..
دیانا: وای چقدر اینجا خوشگله
ارسلان: لبخندی زدم و در کلبه رو باز کردم
دیانا: خیلی قشنگه
دوتا پارت آخر شبی🥰
پارت ۲۹
ارسلان: به کریم گفتم اسب و از اسطبل بیاره
دیانا: ارباب کمکم کرد تا سوار اسب بشم
ارسلان: نشستم پشتش و اسب و به حرکت درآوردم
دیانا: ارباب که از پشت کمی بهم چسبید داشتم ذوب میشدم
ارسلان: کمی جلو رفتیم که گفت
دیانا: ارباب میشه اینجا یه عکس بگیریم
ارسلان: اوهوم پیاده شدیم باهام عکس گرفتیم که ترانه رو از دور دیدم دختر عموم ازش نفرت دارم
ترانه:به ارباب مشتاق دیدار عروس خانومن دستمو دراز کردم
دیانا: انگشت ارباب و چفت انگشت کوچیکم کردم و پشت ارباب قایم شدم
ارسلان: پوزخندی زدم
ترانه: خوشحال شدم دیدمتون عروس خانم مبارکه
ارسلان: کاری نداری برو
دیانا: رفت منو ارباب سوار اسب شدیم و رفتیم سما کلبه
.. دقایقی بعد ..
دیانا: وای چقدر اینجا خوشگله
ارسلان: لبخندی زدم و در کلبه رو باز کردم
دیانا: خیلی قشنگه
دوتا پارت آخر شبی🥰
- ۵.۸k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط