{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاجری ، زنی خوشگل داشت بنام زهره. عزم سفر کرد و برای زهره

تاجری ، زنی خوشگل داشت بنام زهره. عزم سفر کرد و برای زهره،
لباس سفیدی خرید و ظرف پر از رنگ و نیل به خادم داد و گفت:
هر وقت از زهره حرکت بدی سر زد، یک انگشت ،رنگ نیلی به او بزن ،
تا بعد از اومدنم ، از اعمالش با خبر شم.
بعد از مدتی خادم به بازرگان نوشت:

گر ز آمدن خواجه درنگی باشد
تا آمدنش زهره ، پلنگی باشد
دیدگاه ها (۵)

بازرگانی زنی زیبـا روی بنام زهره داشت. روزی بازرگان عزم سفر ...

حکایت های عبید زاکانی : بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت ...

سلام صبح بخیر....اول صبحی یاد یه خاطره چیزو کرمونی افتادم گف...

#میم #مذاکره #عراقچی #وفاق #فرقه_وفاق #اسلام_آباد #پاکستان #...

@morteza_dalvand#طنز#خنده#خنده_دار#خنددار#خنده_بازار#شوخی#شا...

سرکار بیرانوند روز اول خدمت سربازیش از فرمانده خیابانی مرخصی...

#طنز_شاد_خنده_دار😜😁 #amd_msn11

نخیر امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه... میدونی چَرا؟😬🤣🤣🤣🤣🤪😉

بیرانوند روز اول خدمت سربازیش🤦🏻😅😅😅👍

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط