تاجری ، زنی خوشگل داشت بنام زهره. عزم سفر کرد و برای زهره
تاجری ، زنی خوشگل داشت بنام زهره. عزم سفر کرد و برای زهره،
لباس سفیدی خرید و ظرف پر از رنگ و نیل به خادم داد و گفت:
هر وقت از زهره حرکت بدی سر زد، یک انگشت ،رنگ نیلی به او بزن ،
تا بعد از اومدنم ، از اعمالش با خبر شم.
بعد از مدتی خادم به بازرگان نوشت:
گر ز آمدن خواجه درنگی باشد
تا آمدنش زهره ، پلنگی باشد
لباس سفیدی خرید و ظرف پر از رنگ و نیل به خادم داد و گفت:
هر وقت از زهره حرکت بدی سر زد، یک انگشت ،رنگ نیلی به او بزن ،
تا بعد از اومدنم ، از اعمالش با خبر شم.
بعد از مدتی خادم به بازرگان نوشت:
گر ز آمدن خواجه درنگی باشد
تا آمدنش زهره ، پلنگی باشد
- ۲.۰k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط