حکایت های عبید زاکانی :
حکایت های عبید زاکانی :
بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت عزم سفری کرد از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود
پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که
کاری نکند زهره که ننگی باشد بر جامه او زنیل رنگی باشد
خادم باز نوشت که
گر درسفرخواجه درنگی باشد تاماه دگرزهره پلنگی باشد
بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت عزم سفری کرد از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود
پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که
کاری نکند زهره که ننگی باشد بر جامه او زنیل رنگی باشد
خادم باز نوشت که
گر درسفرخواجه درنگی باشد تاماه دگرزهره پلنگی باشد
- ۲.۱k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۰۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط