ماجرا های ریوکی در UA
ماجرا های ریوکی در UA
پارت دوم
بهم گفتین اگه ادامه داره بنویسم و بزارم و اینو بگم که هر پارت یه داستان جدا داره
گفتم چون شرایط زندگی پردردسر کامل نشده اینو بدم
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
ویو نویسنده
امروز یکی از روز های تعطیل در UA بود و همه بچه ها حوصله شون پکیده بود🗿😂
که فرشته ... نه چیز شرمنده آیزاوا وارد خوابگاه میشه
ریوکی که داشت بستنی می خورد: میخوری سنسه
آیزاوا: نه ( کوتاه مختصر مفید🤌 )
ریوکی: میخوردی هم نمیدادم ( بچه پرو مثل داداشمه 😂 )
آیزاوا با تیک عصبی: بچه ها همه جمع شید یه خبری دارم
تنیا: بچه ها شنیدین!؟ زود جمع شید سنسه خبر آورده
ریوکی: کَر نیستیم که خودمون شنیدیم
تنیا: من نماینده کلاس هستم و وظیفه....
ریوکی: ولی اینجا کلاس نیست
ایزوکو: ایدا کون من باهاش حرف می زنم آروم باش
تنیا: خیلی ممنون میدوریا
ایزوکو: خواهش می کنم چیزی نیست که
آیزاوا: اگه صحبت تون تموم شد منم یه چیزی بگم
ایزوکو/تنیا: ببخشید سنسه
آیزاوا: همه وسایل تون رو جمع کنید قراره برای ساعت ۱۰ با اتوبوس بخاطر تعطیلات بریم کنار رودخونه( جمله بندیم فقط 🗿 )
همه جز آیزاوا و باکوگو و ایزوکو: هوراااااااا
ایزوکو: سنسه اگه میشه من نیام
آیزاوا: مشکلی پیش اومده ؟
ایزوکو: نه در واقع آخه من خاطره خوشی از رودخونه ندارم
آیزاوا: اتفاقی نمی افته نگران نباش
ایزوکو: باشه
بعد بچه ها رفتن اتاقاشون بار و بَندیل شون رو جمع کردن تا ساعت ۱۰ شد ( حقیقت این است که نویسنده گشاد است)
ساعت ۱۰ جلوی در
همه منتظر اتوبوس بودن که از شانسمون تنیا باز شروع کرد به وِراجی
تنیا: بچه ها زود باشید تو صف های جدا گونه وایسید دخترا سمت راست پسرا سمت چپ
یائویوروزو: تنیا انقدر سخت نگیر
ریوکی: راست میگه اگه بخوای وقتی رفتیم اونجا هم هی مانع خوش گذرونی ما بشی من نمیام
آیزاوا کیسه خواب به دست اومد پیش بچه ها
آیزاوا: چه خبر شده UA رو گذاشتید رو سرتون
ریوکی مثل بچه های ۵ ساله رفت گوشهی لباس آیزاوا رو گرفت
ریوکی: سنسه ، سنسه تنیا به ما زور میگه
تنیا: 🗿...
آیزاوا: به بچه زور نگو😐( من دارم پاره میشم🤣🤣🤣)
ریوکی میره پشت آیزاوا و به تنیا زبون درازی می کنه
اتوبوس میرسه و بچه ها سوار میشن
ریوکی میره پیش آیزاوا میشینه( چون آیزاوا ریوکی رو مثل دخترش میبینه )
اتوبوس حرکت می کنه و حدود ۲ ساعت بعد به رود خونه میرسن
بچه ها به چند دسته تقسیم میشن
بعضی ها میرم دنبال چوب برای روشن کردن آتیش
بعضی ها چادر می زدن چون قراره شب رو هم اونجا بمونن
بعد از جمع کردن چوب و زدن چادر دخترا مشغول پختن ناهار شدن
یائویوروزو: آخخخ
هاگاکوره: چی شد یائویوروزو
یائویوروزو: دستم رو بریدم
که باکوگو سرآشپز وارد میشود
باکوگو: شما نفله ها دارین چی کار میکنید حتی بلد نیستید غذا بپزین زود باش اون چاقو رو بده به من
مینا: بیا بگیرش
باکوگو: تماشا کنید و یاد بگیرید
که باکوگو خیلی سریع کارا رو تموم کرد و بدون گفتن چیزی رفت تو چادر
« پرش به ساعت ۴ »
اوراراکا ، مینا ، هاگاکوره ، کامیناری ، سرو ، شوجی تو رود خونه در حال آب بازی بودن
ایزوکو هم کنار رود خونه نشسته بود و به بچه ها نگاه می کرد
ریوکی اومد پیش ایزوکو و نشست پیشش: ایزوکو تو نمیری پیش بچه ها
ایزوکو: نه فعلا
ریوکی: باشه اونجا رو نگاه کن اون چیه
ایزوکو: اِ اون که یه لاکپشته
ریوکی: بیا بریم ببینیمش
ریوکی دست ایزوکو رو گرفت و با هم رفتن پیش لاک پشت
ریوکی: آخی چه خوشگله
لاک پشت بی محل ما هم همین جوری رد شد و رفت
ریوکی: خداحافظ آقای لاک پشت ( از کجا معلوم خانم لاک پشت نباشه)
ریوکی: خب دیگه بیا ما هم بریم ایزوکو 😊
ایزوکو: باشه
( بچه ها از این جا به بعد این پارت برای من اتفاق افتاده )
ایزوکو: ریوکی چان دفترم کنار رودخونه جا مونده میرم بیارمش
ریوکی: باش برو
ویو ایزوکو
رفتم کنار رودخونه دفترم رو برداشتم ولی یهو پام لیز خورد افتادم تو رودخونه🤦
«ویو نویسنده»
ایزوکو افتاده بود داخل رودخونه و چون آب زیاد بود نمی تونست شنا کنه
ویو باکوگو
داشتم آب میوه می خوردن و به رود خونه نگاه می کردم که دیدم اون دکوی نفله افتاده تو رودخونه کاری از دست من بر نمیاد پس همین جوری به اون دکو نگاه می کردم
ویو نویسنده
اوراراکا و بچه های دیگه که داشتن بازی می کردن ایزوکو رو دیدن که تو آب افتاده و نجاتش دادن
ایزوکو بیچاره هم انقدر سردش شده بود پتو رو پیچیده بود دور خودش و شب هم خوابش نبرد
بچه ها این تقریباً برای من اتفاق افتاده بود اگه
داداشم رو ایزوکو در نظر بگیرید
منم باکوگو در نظر بگیرید
اوراراکا و بقیه رو پسر عموم در نظر بگیرید
داستان واقعی در میاد 😂
پارت دوم
بهم گفتین اگه ادامه داره بنویسم و بزارم و اینو بگم که هر پارت یه داستان جدا داره
گفتم چون شرایط زندگی پردردسر کامل نشده اینو بدم
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
ویو نویسنده
امروز یکی از روز های تعطیل در UA بود و همه بچه ها حوصله شون پکیده بود🗿😂
که فرشته ... نه چیز شرمنده آیزاوا وارد خوابگاه میشه
ریوکی که داشت بستنی می خورد: میخوری سنسه
آیزاوا: نه ( کوتاه مختصر مفید🤌 )
ریوکی: میخوردی هم نمیدادم ( بچه پرو مثل داداشمه 😂 )
آیزاوا با تیک عصبی: بچه ها همه جمع شید یه خبری دارم
تنیا: بچه ها شنیدین!؟ زود جمع شید سنسه خبر آورده
ریوکی: کَر نیستیم که خودمون شنیدیم
تنیا: من نماینده کلاس هستم و وظیفه....
ریوکی: ولی اینجا کلاس نیست
ایزوکو: ایدا کون من باهاش حرف می زنم آروم باش
تنیا: خیلی ممنون میدوریا
ایزوکو: خواهش می کنم چیزی نیست که
آیزاوا: اگه صحبت تون تموم شد منم یه چیزی بگم
ایزوکو/تنیا: ببخشید سنسه
آیزاوا: همه وسایل تون رو جمع کنید قراره برای ساعت ۱۰ با اتوبوس بخاطر تعطیلات بریم کنار رودخونه( جمله بندیم فقط 🗿 )
همه جز آیزاوا و باکوگو و ایزوکو: هوراااااااا
ایزوکو: سنسه اگه میشه من نیام
آیزاوا: مشکلی پیش اومده ؟
ایزوکو: نه در واقع آخه من خاطره خوشی از رودخونه ندارم
آیزاوا: اتفاقی نمی افته نگران نباش
ایزوکو: باشه
بعد بچه ها رفتن اتاقاشون بار و بَندیل شون رو جمع کردن تا ساعت ۱۰ شد ( حقیقت این است که نویسنده گشاد است)
ساعت ۱۰ جلوی در
همه منتظر اتوبوس بودن که از شانسمون تنیا باز شروع کرد به وِراجی
تنیا: بچه ها زود باشید تو صف های جدا گونه وایسید دخترا سمت راست پسرا سمت چپ
یائویوروزو: تنیا انقدر سخت نگیر
ریوکی: راست میگه اگه بخوای وقتی رفتیم اونجا هم هی مانع خوش گذرونی ما بشی من نمیام
آیزاوا کیسه خواب به دست اومد پیش بچه ها
آیزاوا: چه خبر شده UA رو گذاشتید رو سرتون
ریوکی مثل بچه های ۵ ساله رفت گوشهی لباس آیزاوا رو گرفت
ریوکی: سنسه ، سنسه تنیا به ما زور میگه
تنیا: 🗿...
آیزاوا: به بچه زور نگو😐( من دارم پاره میشم🤣🤣🤣)
ریوکی میره پشت آیزاوا و به تنیا زبون درازی می کنه
اتوبوس میرسه و بچه ها سوار میشن
ریوکی میره پیش آیزاوا میشینه( چون آیزاوا ریوکی رو مثل دخترش میبینه )
اتوبوس حرکت می کنه و حدود ۲ ساعت بعد به رود خونه میرسن
بچه ها به چند دسته تقسیم میشن
بعضی ها میرم دنبال چوب برای روشن کردن آتیش
بعضی ها چادر می زدن چون قراره شب رو هم اونجا بمونن
بعد از جمع کردن چوب و زدن چادر دخترا مشغول پختن ناهار شدن
یائویوروزو: آخخخ
هاگاکوره: چی شد یائویوروزو
یائویوروزو: دستم رو بریدم
که باکوگو سرآشپز وارد میشود
باکوگو: شما نفله ها دارین چی کار میکنید حتی بلد نیستید غذا بپزین زود باش اون چاقو رو بده به من
مینا: بیا بگیرش
باکوگو: تماشا کنید و یاد بگیرید
که باکوگو خیلی سریع کارا رو تموم کرد و بدون گفتن چیزی رفت تو چادر
« پرش به ساعت ۴ »
اوراراکا ، مینا ، هاگاکوره ، کامیناری ، سرو ، شوجی تو رود خونه در حال آب بازی بودن
ایزوکو هم کنار رود خونه نشسته بود و به بچه ها نگاه می کرد
ریوکی اومد پیش ایزوکو و نشست پیشش: ایزوکو تو نمیری پیش بچه ها
ایزوکو: نه فعلا
ریوکی: باشه اونجا رو نگاه کن اون چیه
ایزوکو: اِ اون که یه لاکپشته
ریوکی: بیا بریم ببینیمش
ریوکی دست ایزوکو رو گرفت و با هم رفتن پیش لاک پشت
ریوکی: آخی چه خوشگله
لاک پشت بی محل ما هم همین جوری رد شد و رفت
ریوکی: خداحافظ آقای لاک پشت ( از کجا معلوم خانم لاک پشت نباشه)
ریوکی: خب دیگه بیا ما هم بریم ایزوکو 😊
ایزوکو: باشه
( بچه ها از این جا به بعد این پارت برای من اتفاق افتاده )
ایزوکو: ریوکی چان دفترم کنار رودخونه جا مونده میرم بیارمش
ریوکی: باش برو
ویو ایزوکو
رفتم کنار رودخونه دفترم رو برداشتم ولی یهو پام لیز خورد افتادم تو رودخونه🤦
«ویو نویسنده»
ایزوکو افتاده بود داخل رودخونه و چون آب زیاد بود نمی تونست شنا کنه
ویو باکوگو
داشتم آب میوه می خوردن و به رود خونه نگاه می کردم که دیدم اون دکوی نفله افتاده تو رودخونه کاری از دست من بر نمیاد پس همین جوری به اون دکو نگاه می کردم
ویو نویسنده
اوراراکا و بچه های دیگه که داشتن بازی می کردن ایزوکو رو دیدن که تو آب افتاده و نجاتش دادن
ایزوکو بیچاره هم انقدر سردش شده بود پتو رو پیچیده بود دور خودش و شب هم خوابش نبرد
بچه ها این تقریباً برای من اتفاق افتاده بود اگه
داداشم رو ایزوکو در نظر بگیرید
منم باکوگو در نظر بگیرید
اوراراکا و بقیه رو پسر عموم در نظر بگیرید
داستان واقعی در میاد 😂
- ۹.۰k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط