{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۸

ایزاوا : سریع خودت رو برسون به بیمارستان

*ایزاوا گوشی رو قعط کرد باکوگو استرس گرفت و سریع لباس پوشید و رفت بیمارستان ایزاوا جلوی اوتاق ایزوکو وایساده بود باکوگو با عجله رفت سمت آیزاوا *

باکوگو : چی شده ! اتفاقی برا دکو افتاده ؟!

ایزاوا : هنوز بی هوش ولی همش داره میگه کاچان ببخشید

باکوگو : منظورت چیه ؟

ایزاوا : برو داخل و خودت ببین

*باکوگو با استرس در رو باز کرد و رفت داخل رفت سمت ایزوکو ایزوکو بیهوش بود ولی یچیز رو اروم زمزمه میکرد*

باکوگو : ایزوکو حالت خوبه ؟ به هوش اومدی ؟ چیزی می خوایی بگی ؟

ایزوکو : کاچان منو ببخش.......منو ببخش......من بهت آسیب زدم....منو ببخش (با صدای بی حال و خیلی خیلی اروم)

*باکوگو دست ایزوکو رو گرفت*

باکوگو : دکو من حالم خوبه اروم باش به هوش بیا من اینجام لطفا بیدار شو خواهش میکنم به هوش بیا من....من....من بدون تو نمیتونم ادامه بدم !

*باکوگو اشک تو چشماش جمع و محکم دست ایزوکو رو فشرد ایزاوا با دیدن اینکه باکوگو چقدر احساسی داره رفتار میکنه متعجب بود ایزوکو چشماش رو نیمه باز کرد دقیق نمی‌دید دستش رو ارم گذاشت پشت سرش یکم تونست بلند شه باکوگو به خودش اومد سرش رو بالا برد و ایزوکو که به هوش اومده بود رو دید*

ایزوکو : ک..کاچان دستم !

باکوگو د..د....دکو !!!

*باکوگو محکم ایزوکو رو بغل کرد*

ایزوکو : چی..چیشده

باکوگو : فک کردم دیگه ازدستت دادم ترسید نفله

ایزوکو : هی من چرا بیمارستانم چی شده ؟

*کاچان با تعجب رفت عقب*

باکوگو : ایزوکو چیزی یادت نمیاد واقعا ؟

ایزوکو : مگه چی شده ؟

باکوگو : خب تو رفته بودی سمت لیگ و بعد ما امیدیم دنبالت و تو رفتی رو پشت‌بوم و یچیز گفتی و بعد....پریدی

*ایزوکو یهو سرش درد گرفت دستش رو گذاشت رو صورتش همه چیز یادش اومد رنگش پرید اشک ریخت*

ایزوکو : ی...یعنی....و..واقعا اون کار هارو کردم....!؟

باکوگو : دکو چی شد حالت خوبه ؟؟؟

ایزوکو : کاچان و...واقعا ببخشید که انقدر نگرانت کردم واقعا باید میمردم اگه...اگه......

*باکوگو یه سیلی زد تو گوش ایزوکو رفت نزدیکش*

باکوگو : اگه چییییی ؟ واقعا فک کردی اگه میمردی چیزی عوض میشد اگر میمردی همه ناراحت میشدن هم شرور ها هم قهرمان ها تو برا همه عزیزی اگه میمردی همه همو میکشتن چرا چون تو برای همه عزیزی مخصوصا من !!!!!

*ایزوکو یه نگاه تو چشمای باکوگو انداخت باکوگو اشک تو چشماش جمع شده بود بخاطر اینکه خیلی نگران ایزوکو بود ایزوکو به خودش اومد*

ایزوکو : ب...ببخشید که نگرانت کردم

*باکوگو محکم ایزوکو رو بغل کرد*

باکوگو : انقد عذر خواهی نکن نفله

دکتر : امروز رو ایزوکو باید اینجا بمونه و استراحت کنه ولی فردا میتونه مرخص بشه

باکوگو : یعنی حالش خوبه ؟

دکتر : اره

باکوگو : من تا صبح همینجا میمونم

ایزاوا : نیازی نیست خودم حواسم بهش هست

باکوگو : نیازی نیست تو حواست به دکو ی من باشه (با عصبانیت)

*دکتر و ایزاوا از اوتاق رفتن باکوگو یه سندلی کنار تخت ایزوکو گذاشت و نشست*

ایزوکو : کا..کاچان

باکوگو : بله ؟

ایزوکو : چند وقته بی هوشم ؟

باکوگو : حدودا ۱۱ ماه

ایزوکو : چ..چییییییی؟ یعنی الان مدرسه تموم شده و تو یه قهرمان حرفه ای هستی ؟!
دیدگاه ها (۱۱)

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۹باکوگو : اره حالا ...

(شاهزاده و شوالیه) پارت ۴ایزاوا(مسئول مسابقه و مشاور پادشاه)...

(شاهزاده و شوالیه) پارت ۳باکوگو : نخیرمممممم میرم به همه ی ا...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۷دکتر : ایزوکو متاس...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۲*باکوگو خواطرات دو...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۷باکوگو : یعنی چی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط