{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنهادرتاریکی

#تنها_در_تاریکی
#part4
افتاب بیرون اومد و همه جا رو روشن کرد اروم اروم چشماشو باز کرد و تلاش کرد به نور افتاب عادت کنه به خودش اومد و رفت یه چیزی خورد به زخما نگاه کرد بعضی های اون ها خوب شده بودن بیخیال زخم ها شد و رفت یونیفرم سپاه رو پوشید و به سمت جنگل رفت تا یکم پیاده روی کنه
چند دقیقه بعد
کانزابورو 《 قار ... قار .. ماموریت داری ...قار ... ماموریت مشترک با کانروجی میتسوری ... قار ..به سمت شرق.... یک روستا .... قار ... مورد حمله یگ رده بالا قرار گرفته شده ... قار 》
گیو اهی کشید و به سمت شرق حرکت کرد میتسوری رو دید و به سمتش رفت
گیو 《 کنیچیوا کانروجی سان 》
میتسوری ناچار رو خودش رو به اون طرف کرد و طوری رفتار کرد انگار چیزی نشنیده و به راه خودش ادامه داد
گیو [ یعنی از دستم عصبانی هست ]
گیو هنوز متوجه نشده بود چرا اینجوری رفتار میشه باهاش پس بیخیال شد و به راه خودش ادامه داد
چند دقیقه بعد
صدایی گوش خراش میومد صدای فریاد ، صدایی که درخواست کمک میکرد
میتسوری و گیو باهم با سرعت زیاد به سمت صدا حرکت کردند و شیطاتی رو دیدن که بر روی چشمانش نوشته بود " رده بالای پنجم "
گیو اهسته نفسی عمیق کشید و گفت
گیو 《 تنفس اب فرم دوم چرخش افقی اب 》
و به سمت شیطان رفت یه چرخش افقی زد و با کاتانا دست شیطان رده بالا رو برید
شیطان یه پوزخند زد و گفت
کوروی《 من کوروی هستم رده بالای پنجم از اشنایی باهات خوشبختم هاشیرای باکا 》
میتسوری از پشت بهش حمله کرد و کوروی متوجه شد
کوروی 《 هنر خون اهریمنی سیاهی مطلق 》
همه جا سیاه شد و هیچ چیزی معلوم نبود میتسوری و گیو کاتانا های خودشون رو گرفته بودن و هرکدوم منتظر بودن که این شیطان که خودش رو کوروی نامیده بود پیدا بشه
ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۰)

منم از اینا هیهی

اوسیم۷ ساعتتتتت چخبرهههههههه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط