وقتی بچدار نمیشدی پارت
وقتی بچدار نمیشدی پارت4:
اون جونگ کوک بود.
به صورتش برگشتم لبخندی زدم و دوباره برگشتم.
کنترل بغلش بور تلوزیون رو روشن کرد داشت فیلم سینمای<<شکارچیان ویران شهر>>رو میداد.
(بچه ها حتما ببینید خیلی قشنگه)
1ساعت بعد.....
فیلم تمک شد ساعت 11بود دیگه کم کم باید میرفتیم بخوابیم..من رفتم دستشویی کاز های لازم رو انجام دادم اومدم بیرون بعد از من جونگ کوک رفت.
رفتم تو اتاق لباس خوابمو پوشیدم آرایشم و پاک کردم وقتی موهای بلندگو باز کردمتاشونه کنم جونگ کوک در زد منگفتم:بیا تو.
داخل شد من فعمیدم محو مو های من شده آخه موهای منبلند،پر و خوشرنگ بود.
موهامو که شونه کردم بافتم.
ما هنوز آنقدر راحتنیستیم که جلوی هم لبلس عوض کنیم وجونگ کوک تماماین مدت داشت کار های اضافی میکردم من هم به بهونه ی آب رفتم بیرون و در رو بستم.
جونگ کوک:
به محض اینکه سریع لباسمو عوض کردم و من هم به بهونه ی برداشتن گوشیم و زدن تو شارژ بیرون رفتم.
یونا:
رفتم تو اتاق چراغ خواب رو روشن کردم و چراِ اتاق رو خاموش پرده رو که کشیده شده بود از هم وا کردم.
سریع رفتم تو تختم.
جونگ کوک وارد اتاق شد اومد بغل آرو خواید بعد از چند دقیقه احساس کردم دست فردی دور کمرم حلقه زده که جونگ کوکبود.
برنگشتم و در همون حالت بودم.
جونگکوکآروم لبشو اورد دمگوشم و گفت:یونا؟.
من گفتم:بله
جونگ کوک گفت:اتفاقی افتاده؟
یونا:نه چه اتفاقی
جونگ کوک:دروغ نگو اگه اتفاقی افتاده له من بگو.
یونا گفت:خب راستش......اوممممم....من هنوز حامله نیستم.
چونگ کوک گفت:خب فدا سرت.
یونا گفت؛آخه....نکنه نتونم لجدار شم.
جونگکوک با خندهگفت:اوه عزیزم این فکر ها پیه ؟.توحالمه میشی بهت قول میدم.
یونا:قول
جونگ کوک سرشوتکون داد.
و تو بغل هم خوابیدن.
لطفا عکس هارو چککنید😘
اون جونگ کوک بود.
به صورتش برگشتم لبخندی زدم و دوباره برگشتم.
کنترل بغلش بور تلوزیون رو روشن کرد داشت فیلم سینمای<<شکارچیان ویران شهر>>رو میداد.
(بچه ها حتما ببینید خیلی قشنگه)
1ساعت بعد.....
فیلم تمک شد ساعت 11بود دیگه کم کم باید میرفتیم بخوابیم..من رفتم دستشویی کاز های لازم رو انجام دادم اومدم بیرون بعد از من جونگ کوک رفت.
رفتم تو اتاق لباس خوابمو پوشیدم آرایشم و پاک کردم وقتی موهای بلندگو باز کردمتاشونه کنم جونگ کوک در زد منگفتم:بیا تو.
داخل شد من فعمیدم محو مو های من شده آخه موهای منبلند،پر و خوشرنگ بود.
موهامو که شونه کردم بافتم.
ما هنوز آنقدر راحتنیستیم که جلوی هم لبلس عوض کنیم وجونگ کوک تماماین مدت داشت کار های اضافی میکردم من هم به بهونه ی آب رفتم بیرون و در رو بستم.
جونگ کوک:
به محض اینکه سریع لباسمو عوض کردم و من هم به بهونه ی برداشتن گوشیم و زدن تو شارژ بیرون رفتم.
یونا:
رفتم تو اتاق چراغ خواب رو روشن کردم و چراِ اتاق رو خاموش پرده رو که کشیده شده بود از هم وا کردم.
سریع رفتم تو تختم.
جونگ کوک وارد اتاق شد اومد بغل آرو خواید بعد از چند دقیقه احساس کردم دست فردی دور کمرم حلقه زده که جونگ کوکبود.
برنگشتم و در همون حالت بودم.
جونگکوکآروم لبشو اورد دمگوشم و گفت:یونا؟.
من گفتم:بله
جونگ کوک گفت:اتفاقی افتاده؟
یونا:نه چه اتفاقی
جونگ کوک:دروغ نگو اگه اتفاقی افتاده له من بگو.
یونا گفت:خب راستش......اوممممم....من هنوز حامله نیستم.
چونگ کوک گفت:خب فدا سرت.
یونا گفت؛آخه....نکنه نتونم لجدار شم.
جونگکوک با خندهگفت:اوه عزیزم این فکر ها پیه ؟.توحالمه میشی بهت قول میدم.
یونا:قول
جونگ کوک سرشوتکون داد.
و تو بغل هم خوابیدن.
لطفا عکس هارو چککنید😘
- ۱.۱k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط