فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۳۳

می‌افتادن بر اسر ضربه های ر*ابطه برای یک دختر به سن کم خیلی زیادی بود تا حدی که از حال بره آن شب به صبح تبدیل میشد آن شب دردناک چجوری می‌گذشت واقعا تمومی داشت واقعا اون شب دردناک صبحی هم داشت آن ماه بالا سر اون گرگ و خرگوش کوچولو به پایین می‌رفت و میگذاشت خورشید طلوع کنه یا نه چه شب دردناک را تنهایی سپری کرد تنها و بی‌کس هیچ کس را نداشت.....
( میخواستم اسمات اینجا رو تو پی‌وی برای همه بفرستم ولی بعضی از شما بعد از دریافت اسمات تو پیوی به مادر و پدر خودتون نشون میدید و همون مادر و پدر شما مخصوصا به ویس میگه که پیچم رو مسدود کنه برای همین اسمات اینجا شو حذف میکنم خودتون یک اسمات وحشی تصور کنید )

با تیر خوردن زیر قلبش چشم هایش را باز کرد چرا تار می‌دید کمی چشم هایش را با پشت دستش مالید و به سختی رو تخت نشست باز هم درد وحشتناک زیر قلبش را گرفت دستش را گذاشت رو شکمش و در جاش لرزید به بدن برهنه خودش نگاه کرد دیشب ... دیشب رو یادش رفته بود یا نه ... زود ملافه را کشید رو بدن لختش با دیدن خون رو تخت دستو پا لرزاند به تاجه تخت رسید ( خدا یا این دیگه چیه.. نه نه چی شده چرا یادم نیست ها این خون چیه چرا درد دارم ) آب دهنش را قورت داد و گذاشت تا استرس را بیرون بکشه نفسی کشید و به حالت دیشب فکر کرد با خودش گفت( آخرین بار ) با یاد آوری فقد بغض سنگین تر شد و اشک هایش جاری رو گونه هایش چشم هایش دیگه تار میدید اون دختر تا حدی سن اش کم بود که نمی‌دانست چی شده چیکارش کرده بود که این درد را داشت و این خون رو تخت چی بود دختری که حتی از کیس تو سریال ها میترسید این چه بلایی بود سرش آورده بودن زانو هایش را سمته شکمش رو و سرش را گذاشت رو دست هاش فقد بی‌صدا گریه میکرد و هیچ کس صداش را نمیشید

از اینکه دال رفته بود یجورایی خوشحال بود با کلید اتاق حیمین تو دست سمته آسانسور می‌رفت با خودش زمزمه کرد ( اووف چوی میجی چه خوب تونستی این کلید رو از پرسنل هتل بگیری ولی اگه جیمین عصبانی بشه این وقت صبح میرم پیشش چی ... ولی کن باید بفهمم که چیکار میکنه ) از آسانسور بیرون آمد و بلخره به اتاق ۴۴۵ رسید به در اتاق نگاهی انداخت مشغول باز کردنش شد وقتی را باز کرد آروم وارد اتاق شد و در را هم بست از راه رو عبور کرد و دختری با جسم کوچیکش و بدن لختش که فقد ملافه را رو خودش کشیده بود و سرش را گذاشت رو زانو هایش ...
برای لحظه ای آب دهنش را قورت داد
بازو ها و کبودی های رو گردنش باعث بغض تو گلوش شد
میجی : کیم ات ؟
دیدگاه ها (۵)

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

پارت ۲۲

.....پارت ششم....

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

راز خون پارت سوم

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

....پارت بیستم....

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط