فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۳۵
جیمین باز میجی را محکم گرفت و هولش داد سمته در
جیمین: به تو هیچ ربطی نداره چوی میجی گمشو برو
میجی با هول خوردنش تا حدی بود که موهای رو صورتش ریخته و سمته جیمین نگاه کرد .... میجی از چی عصبی بود از اینکه جیمین سر آن دختر ۱۶ ساله اون بلایی آورده یا اینکه بجای میجی به اون دختر نزدیک شده بود
میجی گوشه ای از چشمش اشک اش سرازیر شد و موهایش را مرتب کرد با قدم های سریع سمته ات رفت درست روبه روش نشست با بغض گفت
میجی: تو تنها نیستی ات
جیمین: چوی میجی گورت رو گم کن دیگه...
میجی بدونه توجه به حرفهای جیمین .. هودی به رنگ مشکی که نشان دهنده پیراهن جیمین بود از رو زمین برداشت اش و دوباره رو تخت نشست جیمین از دست عصبی بودن خودش مشتش را محکم گرفت و به دیوار با زور خودش زد سمته در قدم برداشت و بعد از بیرون رفتنش میجی نفسی کشید
دختری که مثل روح شده و دیگه بدونه گریه به میجی نگاه کرد
میجی : من به تو نگاه نمیکنم فقد کمکت میکنم این پیراهن رو بپوشی باشه
دختره سری تکون داد و میجی پیراهن را به پشت اش گرفت دختره بعد از انداخت ملافه از رو خودش یک دستش را وارد آستین کرد و بعدش دومی میجی مشغول بستن چندیدن تا از دکمه هایش شد ...
میجی : پاشو
با کمک میجی از رو تخت بلند شد و سمته حمام رفتن وارد حمام شدن و میجی با کشیدن چهارپایه رو زمین روبه ات کرد
میجی.: رو این بشین تا وان رو آماده کنم باید دوش بگیری تا بدنت تمیز شه ... رو زمین یک پاش جلو دختره نشست آب دهنش را قورت داد و گفت
میجی: تو هیچی از راب*طه متوجه نمیشی نه ... باید خودت دوش بگیری و بدنت تمیز بشه .... بعدش درد شکمت هم کم میشه
برایش گفتن این حرف های خیلی سخت بود از رو زمین بلند شد و بعد از آماده کردن وان از حمام خارج شد به در پشت اش تکیه داد کم کم خیز شده رو زمین نشست.. ( این دیگه چی بود این دیگه چه فاجعه ای بود جیمین خودت رو بد بخت کردی تو ... هم خودت رو انداخت تو چاه هم این دختر رو ولی اون دختر فقط یک قربانی هستش ) زود خودش را جمعوجور کرد سمته تخت رفت بعد از خبر کردن خدمتکار ها و مشغول تمیز کردن اتاق شدن درست بود که قربانی این داستان و درد سختی را ات به دوش کشیده و از این به بعد میکشید ولی میجی تنها راز داره ات بود و همچنین یک دوست جدید !
پارت ۲۳۵
جیمین باز میجی را محکم گرفت و هولش داد سمته در
جیمین: به تو هیچ ربطی نداره چوی میجی گمشو برو
میجی با هول خوردنش تا حدی بود که موهای رو صورتش ریخته و سمته جیمین نگاه کرد .... میجی از چی عصبی بود از اینکه جیمین سر آن دختر ۱۶ ساله اون بلایی آورده یا اینکه بجای میجی به اون دختر نزدیک شده بود
میجی گوشه ای از چشمش اشک اش سرازیر شد و موهایش را مرتب کرد با قدم های سریع سمته ات رفت درست روبه روش نشست با بغض گفت
میجی: تو تنها نیستی ات
جیمین: چوی میجی گورت رو گم کن دیگه...
میجی بدونه توجه به حرفهای جیمین .. هودی به رنگ مشکی که نشان دهنده پیراهن جیمین بود از رو زمین برداشت اش و دوباره رو تخت نشست جیمین از دست عصبی بودن خودش مشتش را محکم گرفت و به دیوار با زور خودش زد سمته در قدم برداشت و بعد از بیرون رفتنش میجی نفسی کشید
دختری که مثل روح شده و دیگه بدونه گریه به میجی نگاه کرد
میجی : من به تو نگاه نمیکنم فقد کمکت میکنم این پیراهن رو بپوشی باشه
دختره سری تکون داد و میجی پیراهن را به پشت اش گرفت دختره بعد از انداخت ملافه از رو خودش یک دستش را وارد آستین کرد و بعدش دومی میجی مشغول بستن چندیدن تا از دکمه هایش شد ...
میجی : پاشو
با کمک میجی از رو تخت بلند شد و سمته حمام رفتن وارد حمام شدن و میجی با کشیدن چهارپایه رو زمین روبه ات کرد
میجی.: رو این بشین تا وان رو آماده کنم باید دوش بگیری تا بدنت تمیز شه ... رو زمین یک پاش جلو دختره نشست آب دهنش را قورت داد و گفت
میجی: تو هیچی از راب*طه متوجه نمیشی نه ... باید خودت دوش بگیری و بدنت تمیز بشه .... بعدش درد شکمت هم کم میشه
برایش گفتن این حرف های خیلی سخت بود از رو زمین بلند شد و بعد از آماده کردن وان از حمام خارج شد به در پشت اش تکیه داد کم کم خیز شده رو زمین نشست.. ( این دیگه چی بود این دیگه چه فاجعه ای بود جیمین خودت رو بد بخت کردی تو ... هم خودت رو انداخت تو چاه هم این دختر رو ولی اون دختر فقط یک قربانی هستش ) زود خودش را جمعوجور کرد سمته تخت رفت بعد از خبر کردن خدمتکار ها و مشغول تمیز کردن اتاق شدن درست بود که قربانی این داستان و درد سختی را ات به دوش کشیده و از این به بعد میکشید ولی میجی تنها راز داره ات بود و همچنین یک دوست جدید !
- ۱۶.۴k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط