{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم( شب دردناک )

فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۳۲


با داد حرفش را گفت و خواست دختره تایید کنه ولی ات بشتر از این میترسید
جیمین دستش را بلند کرد و سیلی محکمی رو صورت نازم دختره زد که باعث افتادنش رو زمین شد دختره فقد با گریه میتونست این کار رو حل کنه مثل هر بار
جیمین با فروع بردن دستش تو موهای کوتاه دختره بزور سمته تخت کشوند دختره با گریه و التماس نگاهش میکرد نمیتونست داد بزنه نمیتونست بگه ( نکن ترو خدا میترسم ) فقد همین رو میگفت ولی این اجازه رو نداشت
جیمین با عصبانیت دختره رو از رو زمین بلند کرد و انداختن اش رو تخت و مشغول باز کردن کمربندش شد
جیمین: گفته بودم وقته تصفیه حسابه کیم ات از دختر بودن سوجین پشیمونت میکنم
رو دختره خی*مه زد و سرش را تو گردن دختره فروع برد باز هم همان بوی شیرین خیلی این بو را دوست داشت ولی نمیخواست باور کنه که عاشقش شده کم کم این بو کشیدن به بو*سه های نرم تبدیل شد دختره که بدنش مور مور میکرد حس گرمایی بهش دست میداد حس میکرد دیگه هیچی از بدنش نمیمونه با هر گ*از گرفتن از گرد*نش دختره گریه هایش بیشتر می‌شد...
جیمین سرش را بلند کرد و لباس تو ت*ن دختر را در می‌آورد...
جیمین: تو اصلا میدونی این لباس رو کی برات فرستاده که پوشیدی آره
وقتی آن پیراهن رنگی را از تو ت*ن دختره کشید دستش را تو موهایش برد و سفت بین انگشت هایش گرفت و به سمته راست کشید تا حدی که دختره فکر می‌کرد پوست سرش کنده میشده ...
جیمین: داد بزن کمک بخواه زود باش لعنتی
دختره به سمته چپ خیره بود چون دیگه چشمی نداشت که نگاهش کنه با بدن برهنه زیر آن بدن ورزیده از خجالت چشم نداشت و قرمز شدن لپ هایش باعث بستن چشم هایش شد ...
جیمین عصبی تر از قلب مشغول گذاشت کی*س ما*رک به رنگ ب*نفش شد گرفتن آن پوست نازک گ*ردن و ترقوه هایش فقد مزه خون رو در دهنش حس میکرد بازم لباش رو برداشت و این بار سیلی محکمی رو صورت نازک دختره زد که باعث ریختن موهایش رو صورتش شد
جیمین: زود باش معیوب لال بدبخت تو هیچی نیستی فهمیدی زود باش کمک بخواه
دختره گریه هایش زیاد تر شد جیمین با دستش فک دختره رو گرفت و صورتش را سمته خودش چرخاند و بوسه وحشیانه را شروع کرد کشیدن لب پایین با وجود دندون های مثل دندان های گرگی خودش باعث زخمی شدن اش میشد لب هایش را از رو لب ها زخمی دختره برداشت و رو بازو کوچیک و به رنگ سفید گذاشت گا*ز گرفتن آن بدن سفید کم کم براش هیجان می‌آورد با یک دست دیگه دکمه های پیراهنش را باز میکرد
گوشه تخت لباس ات بود و هر گوشه دیگیه تخت کم کم لباس های هر دو به سمته زمین
دیدگاه ها (۲)

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۳۳می‌افتادن بر اسر ضربه های ر*ابط...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۳۴دختره با شنیدن صدا آشنا سرش را ب...

های برای حمایت دمتون گرم ... ببینید تک نویسنده برگشته

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۳۰ موهایش را کمی حالت داده و رژ ل...

ادامهٔ part 13جیمین اینو گفت و از روی صندلی بلند شد. آروم از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط