{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند. پنجره های اتاق

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند. پنجره های اتاق باز نمی شد، نیمه شب احساس خفگی کرد، و در تاریکی به سوی پنجره رفت، اما نمی توانست آن را
باز کند.


با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید. صبح روز بعد، فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است، و تمام شب، پنجره بسته بوده است!


او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود.


یادمان باشد که افکار، از جنس انرژی اند، و انرژی، کار انجام می دهد.
دیدگاه ها (۹)

آغوشم رابرایت کنار گذاشته امحتی بوسه هایم راشاید در عصر آغوش...

.صبح استچه بی تابانه می خواهمتو برای گفتن دوستت دارملحظه شم...

برای دیدن تو، اگر رودخانه بودم، بر میگشتم، اگر کوه بودم، می‌...

سکوت، خودش خوبه. سکوتی که قرار بوده سکوت نباشه، بده!

شبی، شاهزاده در جنگلی به نام «مونولیت» قدم می‌زد. قدم‌هایش ب...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:8صبحِ روز بعد، ا/ت تصمیم گرفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط