love Between the Tides
love Between the Tides⁴⁰
تهیونگ
زنگ زدم به دوهی
دوهی: الو دایی
تهیونگ: کجایی؟
دوهی: خوابگاه
تهیونگ: بیا بیرون خوابگاه
دوهی: این وقت شب اجازه نمیدن
تهیونگ: کار مهمی دارم
دوهی: فردا بگو
تهیونگ: همین الان
دوهی: نه نمیشه
تهیونگ: بیا
دوهی: دایی
تهیونگ: من که میدونم تو خوابگاه نیستی
دوهی: آره نیستم
تهیونگ: خب کجایی؟
دوهی: خونه دوستم هستم
تهیونگ: دوستت کیه؟
دوهی: ا/ت
تهیونگ: من باور نمیکنم گوشی رو به بهش باهاش صحبت کنم
دوهی: خوابیده
تهیونگ: دوهی به من دروغ نگو
دوهی: خب راستش خونه دوست پسرم هستم
تهیونگ: کجا؟
دوهی: دوست پسرم
تهیونگ: دوست پسرت کیه؟
دوهی: خونه خواهرشم سه نفری باهم هستیم
تهیونگ: واقعا؟
دوهی: آره خواهرش اینجاست میخواهی باهاش حرف بزنی؟
تهیونگ: نه ولی دوهی به من دروغ نگو
دوهی: ببخشید ولی مامانم نمیدونه میشه بهش نگی
تهیونگ: به دوست پسرت بگو فردا بیاد ببینمش
دوهی: باشه
تهیونگ: خب خدافظ
دوهی: خدافظ...
برگشتم
تهیونگ: ببخشید..
ا/ت: بریم؟
تهیونگ: آره
ا/ت: فکر کنم دوهی، داییش ازدواج نکرده چون خیلی درمورد داییش حرف میزنه ولی هیچوقت نگفته که ازدواج کرده فکر نکنم سن زیادی هم داشته باشه
تهیونگ: چی میگه؟
ا/ت: خیلی صمیمی هستن باهم دوهی میگه داییم خیلی خوب و خوشتیپه حتی قدش هم بلنده اما خیلی بداخلاقه
تهیونگ: تو چی فکر میکنی؟
ا/ت: چی؟ من؟ من که تاحالا دایی دوهی رو ندیدم ولی خیلی دوست دارم ببینمش چون دوهی میگه جذابه
تهیونگ: جذابه؟
ا/ت:آره حسودی میکنی؟
تهیونگ: نه چون جذاب تر از من نیست
ا/ت: آره نیست جذاب تر از تو ولی من تاحالا اورو ندیدم
تهیونگ: شغلش چیه؟
ا/ت: نمیدونم دوهی میگه بعضی وقت ها باهام صمیمی بعضی وقت ها بداخلاق
تهیونگ: عجیب بنظر میرسه
ا/ت: آره خب فراموشش کن ولی دوهی خیلی دوسش داره...
تهیونگ: خب رسیدیم
ا/ت: خیلی خوب شد رفتیم خرید من الان لباس دارم میتونم بپوشم برای خوابم
تهیونگ:اره
ا/ت: خب من اول برم دوش بگیرم میرم اتاقی که همیشه میرفتم
تهیونگ دستم رو گرفت
تهیونگ: ا/ت..
ا/ت: میدونم ما باهم وارد رابطه شدیم ولی زیاد نیست که باهم هستیم پس هنوز زوده...
تهیونگ: منظورت چیه؟
ا/ت: یعنی اینکه من برم اون اتاق
تهیونگ: آها نه نه من میخواستم بگم اون اتاق الان سرده اگر پتو خواستی بهم بگو
ا/ت: آها میخواستی این رو بگی باششه ممنون خب من میرم
تهیونگ: شب بخیر
ا/ت: شب بخیر
فردا
ا/ت
مکان: خوابگاه
ا/ت: سلام
دوهی: اومدی
چهیونگ: ا/ت نبودی دیروز کجا بودی؟
ا/ت: قرار داشتم
دوهی:قرار داشتی؟
ا/ت: آره
لیا: خب یه روز ما میخواهیم دوست پسرت رو ببینیم
ا/ت: باشه
دوهی: ا/ت دیشب باهاش بودی
ا/ت:آره
دوهی: خونه او خوابیدی؟
ا/ت: آره
چهیونگ: واقعا باهم بودید پس بگو دیشب...
ا/ت: دیشب؟ من تو اتاق مهمان خوابیدم
لیا: جدا بودید چرا؟
ا/ت: زیادی نیست که باهم قرار میذاریم
دوهی:این گردنبند...
چهیونگ: دوست پسرت بهت داده؟
ا/ت: آره
دوهی: احساس میکنم این گردنبند رو قبلا دیدم
ا/ت: این؟ شاید تو گردن خودم دیده باشی
دوهی: نه یادم نمیاد فراموشش کن خب بچه ها درس هاتون رو بخونید
چهیونگ: باشه
چند ماه بعد
دلینگ(زنگ)
تهیونگ: کیه؟
ا/ت: منم
تهیونگ: منم یعنی کی؟
ا/ت: یعنی دوست دخترت
تهیونگ: دوست دخترم کیه؟
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: تهیونگ کیه؟
ا/ت: درو باز میکنی؟ طبقه بالا با همسایه بالاییت بخوابم؟
درو باز کرد با عصبانیت نگاه کرد
تهیونگ: چی گفتی؟
ا/ت: غلط کردم
تهیونگ: طبقه بالا دختره
ا/ت: تو از کجا میدونی؟
تهیونگ: دوست صمیمیم هست
ا/ت: خب..
تهیونگ: شوخی کردم بیا داخل
ا/ت: اسمش چیه؟
تهیونگ: کی؟
ا/ت: طبقه بالایی؟
تهیونگ: نمیدونم؟
ا/ت: پس از کجا میدونی دختره؟
تهیونگ: چون فقط یه بار دیدم
ا/ت: خب باشه شام خریدم باهم بخوریم
تهیونگ: ممنون
ا/ت: فیلم پیدا کن تا من غذا رو آماده کنم
تهیونگ: چشم... عشقم
ا/ت: تهیونگ..
تهیونگ: جانم
ا/ت: نگرانم
تهیونگ: برای چی؟
ا/ت: من هرروز تورو تو دانشگاه میبینم حس میکنم کم میبینم ولی اگر سال بعد که دانشگاهم تموم شد چیکار کنم؟
تهیونگ: عشقم این که مشکلی نیست ازدواج میکنیم
ا/ت: چی؟
تهیونگ: ازدواج
ا/ت: ولی زیاد نیست باهم قرار میذاریم
تهیونگ: خب دانشگاه توهم هنوز تموم نشده عشقم وقتی تموم شد ازدواج میکنیم
ا/ت: راست میگی؟
تهیونگ: آره جشن فارغ التحصیلی از دانشگاهت ازت خاستگاری میکنم
ا/ت: باشه وایی خیلی خوشحال شدم عاشقتم
تهیونگ: منم همینطور عشقم
ا/ت: خب بیا شام بخوریم
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
تهیونگ
زنگ زدم به دوهی
دوهی: الو دایی
تهیونگ: کجایی؟
دوهی: خوابگاه
تهیونگ: بیا بیرون خوابگاه
دوهی: این وقت شب اجازه نمیدن
تهیونگ: کار مهمی دارم
دوهی: فردا بگو
تهیونگ: همین الان
دوهی: نه نمیشه
تهیونگ: بیا
دوهی: دایی
تهیونگ: من که میدونم تو خوابگاه نیستی
دوهی: آره نیستم
تهیونگ: خب کجایی؟
دوهی: خونه دوستم هستم
تهیونگ: دوستت کیه؟
دوهی: ا/ت
تهیونگ: من باور نمیکنم گوشی رو به بهش باهاش صحبت کنم
دوهی: خوابیده
تهیونگ: دوهی به من دروغ نگو
دوهی: خب راستش خونه دوست پسرم هستم
تهیونگ: کجا؟
دوهی: دوست پسرم
تهیونگ: دوست پسرت کیه؟
دوهی: خونه خواهرشم سه نفری باهم هستیم
تهیونگ: واقعا؟
دوهی: آره خواهرش اینجاست میخواهی باهاش حرف بزنی؟
تهیونگ: نه ولی دوهی به من دروغ نگو
دوهی: ببخشید ولی مامانم نمیدونه میشه بهش نگی
تهیونگ: به دوست پسرت بگو فردا بیاد ببینمش
دوهی: باشه
تهیونگ: خب خدافظ
دوهی: خدافظ...
برگشتم
تهیونگ: ببخشید..
ا/ت: بریم؟
تهیونگ: آره
ا/ت: فکر کنم دوهی، داییش ازدواج نکرده چون خیلی درمورد داییش حرف میزنه ولی هیچوقت نگفته که ازدواج کرده فکر نکنم سن زیادی هم داشته باشه
تهیونگ: چی میگه؟
ا/ت: خیلی صمیمی هستن باهم دوهی میگه داییم خیلی خوب و خوشتیپه حتی قدش هم بلنده اما خیلی بداخلاقه
تهیونگ: تو چی فکر میکنی؟
ا/ت: چی؟ من؟ من که تاحالا دایی دوهی رو ندیدم ولی خیلی دوست دارم ببینمش چون دوهی میگه جذابه
تهیونگ: جذابه؟
ا/ت:آره حسودی میکنی؟
تهیونگ: نه چون جذاب تر از من نیست
ا/ت: آره نیست جذاب تر از تو ولی من تاحالا اورو ندیدم
تهیونگ: شغلش چیه؟
ا/ت: نمیدونم دوهی میگه بعضی وقت ها باهام صمیمی بعضی وقت ها بداخلاق
تهیونگ: عجیب بنظر میرسه
ا/ت: آره خب فراموشش کن ولی دوهی خیلی دوسش داره...
تهیونگ: خب رسیدیم
ا/ت: خیلی خوب شد رفتیم خرید من الان لباس دارم میتونم بپوشم برای خوابم
تهیونگ:اره
ا/ت: خب من اول برم دوش بگیرم میرم اتاقی که همیشه میرفتم
تهیونگ دستم رو گرفت
تهیونگ: ا/ت..
ا/ت: میدونم ما باهم وارد رابطه شدیم ولی زیاد نیست که باهم هستیم پس هنوز زوده...
تهیونگ: منظورت چیه؟
ا/ت: یعنی اینکه من برم اون اتاق
تهیونگ: آها نه نه من میخواستم بگم اون اتاق الان سرده اگر پتو خواستی بهم بگو
ا/ت: آها میخواستی این رو بگی باششه ممنون خب من میرم
تهیونگ: شب بخیر
ا/ت: شب بخیر
فردا
ا/ت
مکان: خوابگاه
ا/ت: سلام
دوهی: اومدی
چهیونگ: ا/ت نبودی دیروز کجا بودی؟
ا/ت: قرار داشتم
دوهی:قرار داشتی؟
ا/ت: آره
لیا: خب یه روز ما میخواهیم دوست پسرت رو ببینیم
ا/ت: باشه
دوهی: ا/ت دیشب باهاش بودی
ا/ت:آره
دوهی: خونه او خوابیدی؟
ا/ت: آره
چهیونگ: واقعا باهم بودید پس بگو دیشب...
ا/ت: دیشب؟ من تو اتاق مهمان خوابیدم
لیا: جدا بودید چرا؟
ا/ت: زیادی نیست که باهم قرار میذاریم
دوهی:این گردنبند...
چهیونگ: دوست پسرت بهت داده؟
ا/ت: آره
دوهی: احساس میکنم این گردنبند رو قبلا دیدم
ا/ت: این؟ شاید تو گردن خودم دیده باشی
دوهی: نه یادم نمیاد فراموشش کن خب بچه ها درس هاتون رو بخونید
چهیونگ: باشه
چند ماه بعد
دلینگ(زنگ)
تهیونگ: کیه؟
ا/ت: منم
تهیونگ: منم یعنی کی؟
ا/ت: یعنی دوست دخترت
تهیونگ: دوست دخترم کیه؟
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: تهیونگ کیه؟
ا/ت: درو باز میکنی؟ طبقه بالا با همسایه بالاییت بخوابم؟
درو باز کرد با عصبانیت نگاه کرد
تهیونگ: چی گفتی؟
ا/ت: غلط کردم
تهیونگ: طبقه بالا دختره
ا/ت: تو از کجا میدونی؟
تهیونگ: دوست صمیمیم هست
ا/ت: خب..
تهیونگ: شوخی کردم بیا داخل
ا/ت: اسمش چیه؟
تهیونگ: کی؟
ا/ت: طبقه بالایی؟
تهیونگ: نمیدونم؟
ا/ت: پس از کجا میدونی دختره؟
تهیونگ: چون فقط یه بار دیدم
ا/ت: خب باشه شام خریدم باهم بخوریم
تهیونگ: ممنون
ا/ت: فیلم پیدا کن تا من غذا رو آماده کنم
تهیونگ: چشم... عشقم
ا/ت: تهیونگ..
تهیونگ: جانم
ا/ت: نگرانم
تهیونگ: برای چی؟
ا/ت: من هرروز تورو تو دانشگاه میبینم حس میکنم کم میبینم ولی اگر سال بعد که دانشگاهم تموم شد چیکار کنم؟
تهیونگ: عشقم این که مشکلی نیست ازدواج میکنیم
ا/ت: چی؟
تهیونگ: ازدواج
ا/ت: ولی زیاد نیست باهم قرار میذاریم
تهیونگ: خب دانشگاه توهم هنوز تموم نشده عشقم وقتی تموم شد ازدواج میکنیم
ا/ت: راست میگی؟
تهیونگ: آره جشن فارغ التحصیلی از دانشگاهت ازت خاستگاری میکنم
ا/ت: باشه وایی خیلی خوشحال شدم عاشقتم
تهیونگ: منم همینطور عشقم
ا/ت: خب بیا شام بخوریم
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
- ۹.۴k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط