جادوی عشق par ۹
جادوی عشق par ۹
افشین-نچ... دلم درد میکنه..
رفتم جلوش و تند لپاشو کشیدم
.....
اره اسمیت بابا رايان عزيزم حتي فاميليش رو بهم
بود.
تاكسي جلوي سالن رقصم وایستاد.
سريع
داده
حساب کردم و به راننده تاکسی که مرد مسني بود
مهربون :گفتم در ضمن پیرهنتون خيلي بهتون میاد.. حس خوب دادن به ادمهاي اطرافم رو دوست داشتم.. و در مقابل نگاه متعجب راننده به پیرهنش پیاده شدم و ساکم رو روي دوشم انداختم و تند از پله ها دویدم بالا.. روي پله ها از کنار مرد جوانی رد شدم که داشت با وسواس خيلي شديدي موتورش رو میسابید.
تصويري از ذهنم گذشت...
اینده..
لبخند خاصي زدم و بدون وایستادن شیطون گفتم: مواظب
موتورت باش.
تند نگاهي به موتورش و بعد به من انداخت و گفت:چي میگی اسگل؟
اهمیتی ندادم و همونجور بي تفاوت به راهم ادامه دادم که یهو پشت سرم دعواي بدي شد و صداي داد و فریاد بلند
شد.
برگشتم به پشتم نگاه کردم.
دونفر یقه هم دیگه رو گرفته بودن و یکیشون اون يکي رو
انا
دو تفريقه هم دید رو گرفته بودن و یکیسور
هل داد که طرف افتاد روي همون موتور..
طرف حسابي سنگین وزن بود و موتور به وضوح له شد و بعد از روي پله ها سرخورد و افتاد پایین
دقیقا همونطور که دیده بودم.
نیشخندي زدم.
صاحب موتور شوكه و وحشت زده سرشو توي دستش گرفت و داد زد: واااي موتورم..موتورم..
لبخند عميقي زدم که به خنده تبدیل شد و شونه بالا
انداختم.
بهش
گفته بودم
باید به حرفم گوش میداد.
چرخي زدم و به راهم ادامه دادم.
رفتم داخل و باز تند پله ها رو طي کردم که صدای مردونه اي نگهم داشت: اووه کجا با این همه عجله؟نکنه دلت براي
من تنگ شده که انقدر با عجله اومدي؟
کلافه نفسم رو بیرون دادم و با غیض برگشتم سمتش.
موهاي طلايي خيلي ،روشن پوست سفید و چشماي عسلي با چندتا رد زخم صورتي روي صورتش..
منفورترین فرد دور و برم
با لبخند گشاد و کريهي زل زده بود بهم.
براي حرص دادنش با لبخند گشادی گفتم: به نظرت قحطي ادم اومده؟ چون فقط در صورتي من دلتنگ تو میشم که تموم ادمهاي روي زمين يك جا از بین برن و هیچ کس جز تو وجود نداشته باشه..
لبخندش محو شد و با غیض زل زد بهم و گفت: بالاخره
مجبور ميشي بهم فك كني
لبخندم رو گشادتر کردم و گفتم هر وقت نسل انسان منقرض شد حتما بهت فك ميكنم
و براش دست تکون دادم و سریع رفتم بالا بلند گفت: بالاخره عاشقم ميشي.. مطمينم تایکا.. -عیب نداره تو اينطوري فك كن... خودشيفتگي هم عالمي
داره..
و رفتم سر کلاسم.
افشین-نچ... دلم درد میکنه..
رفتم جلوش و تند لپاشو کشیدم
.....
اره اسمیت بابا رايان عزيزم حتي فاميليش رو بهم
بود.
تاكسي جلوي سالن رقصم وایستاد.
سريع
داده
حساب کردم و به راننده تاکسی که مرد مسني بود
مهربون :گفتم در ضمن پیرهنتون خيلي بهتون میاد.. حس خوب دادن به ادمهاي اطرافم رو دوست داشتم.. و در مقابل نگاه متعجب راننده به پیرهنش پیاده شدم و ساکم رو روي دوشم انداختم و تند از پله ها دویدم بالا.. روي پله ها از کنار مرد جوانی رد شدم که داشت با وسواس خيلي شديدي موتورش رو میسابید.
تصويري از ذهنم گذشت...
اینده..
لبخند خاصي زدم و بدون وایستادن شیطون گفتم: مواظب
موتورت باش.
تند نگاهي به موتورش و بعد به من انداخت و گفت:چي میگی اسگل؟
اهمیتی ندادم و همونجور بي تفاوت به راهم ادامه دادم که یهو پشت سرم دعواي بدي شد و صداي داد و فریاد بلند
شد.
برگشتم به پشتم نگاه کردم.
دونفر یقه هم دیگه رو گرفته بودن و یکیشون اون يکي رو
انا
دو تفريقه هم دید رو گرفته بودن و یکیسور
هل داد که طرف افتاد روي همون موتور..
طرف حسابي سنگین وزن بود و موتور به وضوح له شد و بعد از روي پله ها سرخورد و افتاد پایین
دقیقا همونطور که دیده بودم.
نیشخندي زدم.
صاحب موتور شوكه و وحشت زده سرشو توي دستش گرفت و داد زد: واااي موتورم..موتورم..
لبخند عميقي زدم که به خنده تبدیل شد و شونه بالا
انداختم.
بهش
گفته بودم
باید به حرفم گوش میداد.
چرخي زدم و به راهم ادامه دادم.
رفتم داخل و باز تند پله ها رو طي کردم که صدای مردونه اي نگهم داشت: اووه کجا با این همه عجله؟نکنه دلت براي
من تنگ شده که انقدر با عجله اومدي؟
کلافه نفسم رو بیرون دادم و با غیض برگشتم سمتش.
موهاي طلايي خيلي ،روشن پوست سفید و چشماي عسلي با چندتا رد زخم صورتي روي صورتش..
منفورترین فرد دور و برم
با لبخند گشاد و کريهي زل زده بود بهم.
براي حرص دادنش با لبخند گشادی گفتم: به نظرت قحطي ادم اومده؟ چون فقط در صورتي من دلتنگ تو میشم که تموم ادمهاي روي زمين يك جا از بین برن و هیچ کس جز تو وجود نداشته باشه..
لبخندش محو شد و با غیض زل زد بهم و گفت: بالاخره
مجبور ميشي بهم فك كني
لبخندم رو گشادتر کردم و گفتم هر وقت نسل انسان منقرض شد حتما بهت فك ميكنم
و براش دست تکون دادم و سریع رفتم بالا بلند گفت: بالاخره عاشقم ميشي.. مطمينم تایکا.. -عیب نداره تو اينطوري فك كن... خودشيفتگي هم عالمي
داره..
و رفتم سر کلاسم.
- ۴۹۸
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط