برادر ناتنی شیرین من
🦋برادر ناتنی شیرین من🦋
🌑پارت4
کوک:اسمت چیه(به چشماش خیره شدم.اون...زیادی زیبا بود مثل فرشته ها بود)
ا.ت:من ا.ت...کیم ا.ت...و تو؟
کوک:جئون جونگ کوک..میتونی کوکی یا جی کی صدام کنی
ا.ت:کوکی...کوکیی(خنده)
کوک:(اون خنده هاش..عالی و کشنده بود)مامان..فکر کنم ا.ت هم گشنشه شام داریم؟
م.ک:آره بیایین بخوریم
ا.ت:آخه من...کیفم و لباسای داخلش خیسن...
کوک:از لباسای من بپوش
ا.ت:و..واقعا؟
کوک:آره واقعا
ا.ت:روت رو برگردون
کوک:باشه(پشتش رو به من کرد ولی من نگاهش کردم..اون...بدن سفیدش که روش کبودی های بزرگی بود.زخم های روی بدنش بزرگ بودن کاش میتونستم روی اون زخم ها بوسه بزنم.کم کم نزدیکش شدم بعد این که لباس رو پوشید از پشت آروم بغلش کردم)
ا.ت:کوک...چیکار..میکنی
کوک:ب..ببخشید...ی لحظه..دلم خواست بغلت کنم..
ا.ت:(بغلش کردم و سرم رو به سینش تکیه دادم.ضربان قلبش بالا بود)
🌑پارت4
کوک:اسمت چیه(به چشماش خیره شدم.اون...زیادی زیبا بود مثل فرشته ها بود)
ا.ت:من ا.ت...کیم ا.ت...و تو؟
کوک:جئون جونگ کوک..میتونی کوکی یا جی کی صدام کنی
ا.ت:کوکی...کوکیی(خنده)
کوک:(اون خنده هاش..عالی و کشنده بود)مامان..فکر کنم ا.ت هم گشنشه شام داریم؟
م.ک:آره بیایین بخوریم
ا.ت:آخه من...کیفم و لباسای داخلش خیسن...
کوک:از لباسای من بپوش
ا.ت:و..واقعا؟
کوک:آره واقعا
ا.ت:روت رو برگردون
کوک:باشه(پشتش رو به من کرد ولی من نگاهش کردم..اون...بدن سفیدش که روش کبودی های بزرگی بود.زخم های روی بدنش بزرگ بودن کاش میتونستم روی اون زخم ها بوسه بزنم.کم کم نزدیکش شدم بعد این که لباس رو پوشید از پشت آروم بغلش کردم)
ا.ت:کوک...چیکار..میکنی
کوک:ب..ببخشید...ی لحظه..دلم خواست بغلت کنم..
ا.ت:(بغلش کردم و سرم رو به سینش تکیه دادم.ضربان قلبش بالا بود)
- ۳.۷k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط