پدر ناتنی من
پدر ناتنی من...
part:¹⁵
اون لحظه...خیلی دوست داشتم...اون صحنه رو نگه میداشتم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:این همه کیک رو چطوری بخوریم...؟(خنده)
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:میخوریم دیگه...
بردمش به سمت میزی که از یه هفته پیش تو تراس کافه رزرو کرده بودم...ویوش کل سئول بود و این ویوی خیلی دست نیافتنی ای بود...
صندلی رو براش عقب اوردم و گذاشتم بشینه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:واییی جیمین...اینجا...واقعا...خیلی قشنگه...بعدش...خیلی پولش زیاده...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:کاری به پولش نداشته باش...
اروم زمزمه کردم:
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:من یه مافیای پولدارم...
خنده هاش مسکن دردام بودن...با حرفم انگار خندش گرفته بود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ییااااا...منم...اوم...جئونم پولداره...
حتی بعد اون کارش...بازم مهربونه و صداش میکنه...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:باشه...(خنده)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:میگم تو از بچگیت...یا...نمیدونم...کلا خاطره ای داری...؟
سوالش عجیب بود...اره داشتم...ولی کم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اره دارم...یادمه وقتی بچه بودم..یه همبازی داشتم به اسم جنا...ولی...دیگه هیچی یادم نیست...خیلی برام عجیبه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جنا کی بوده...؟...یادمه جئونم زیر لب اسمشو صدا میزد...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:فکر کنم...خواهر کوچیکه ی یونگی بود...اره درسته...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:همون دشمنتون...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:درسته...خواهرش طی یه تصادف خیلی بزرگ...جونشو از دست میده...بعد یه مدت معلوم میشه...همین جئون خودمون...باعث و بانی تصادف بوده...و دنبال انتقامه....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ج...جئون...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:ولی...جئون...میگه که اون نبوده و پاپوش براش درست کردن...چیز زیادی درمورد این موضوع نمیدونم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:...اوم...عکس بچه گیات رو داری...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:داشته باشمم بهت نشون نمیدم...(خنده)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چرا...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اونجوری نگام نکن...مجبورم نکن...
با اون چشمای عسلیش بهم نگاه میکرد...نتونستم جلوی خودمو بگیرم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:باشه باشه...قبوله...نشونت میدم...
صندلیمو کنار جی یونگ گذاشتم...گوشیمو دراوردم و یه عکس(اسلاید دوم)از بچگیم بهش نشون دادم...فقط این عکسو داشتم...خیلیم ازش بدم میومد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:واییی خدا چقددد گوگولیییی🎀😭🛐
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:چقد شبیهم..؟
گوشیو گذاشت کنار صورتم...دستاشو هر جا که شبیهش بود میزاشت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چشمات...لپات...دماغت...صورتت...
دستشو گذاشت رو لبم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ل...ل..لب...ات...
دستشو میخواست برداره که با دستم نگهش داشتم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:برش ندار...لبا...مو لم*س کن...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جیمین...ولی...
کmرش رو گرفتم و و گذاشتمش رو پام...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:میخوایش...یا نه...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چی...چیو...؟...کدومو...؟
مغز منhرفشو...پایینیه که عمرا...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:همونی که دستت روشه...!میخوایش یا نه...؟
حرکتی انجام داد که حتی فکرش رو هم میکردم...
اون منو...بوsید...؟
دستاشو دو طرف sورتم قاب کرد و لbاشو محکم کبوند رو لbام و مiک میزد...کmرش رو گرفتم و به خودم نزدیکش کردم و گذاشتمش روی .... که عملا داشت از شلوار میزد بیرون...خودم کردم که لعنت بر خودم باد...ولش...و متقابل بوsیدم...زیبایی و اون حس اون لحظه...؟تکرار نشدنی...و غیر قابل توصیف...
بعد از ۵ مین جی یونگ کم اورد ولی من بازم میخواستم...۱۰ مین بعد ولش کردم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:حرکتت بی نظیر بود بیب...!
که دستمو گذاشتم رو دهنم...اون چی بود گفتم...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:(خنده)منم...یه حسی دارم بهت...ولی فعلا اسمشو نمیزارم عشق...ولی یه حس عجیبی هم نسبت به کوک دارم...
ها...؟مگه میشه...؟...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اعتراف بود...ولی یعنی چی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بزار رو راست باشم...هر وقت کوک رو میبینم...قلبم ضربانش میره بالا...که وقتی تورو همم دیدم شد...و اون شب...من...به طرز خیلی عجیبی...هم درد...هم لذت داشتم...و الان که تو این موقعیتم فک کنم...خ...خی... شدم...
چقد سریع هو**//**رنی شد این دختر...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:هر چقدرم که خیس شده باشی...باید بر گردونمت پیش جئون...و منم خیلی نیازت دارم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴(نمیدونستم...باید چیکار کنم... من میخوامش...بدجورم میخوامش...)یه راند...تو ماشین...به کثیف ترین حالت ممکن...نمیشه...؟
چی...چی گفت...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:به هیچ وجه...نمیخوام بهت اسیب برسونم...یا اینکه عذاب جدان داشته باشم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من مطمئنم جیمین...!
اگه خودش میخواد...نمیتونم جلوشو بگیرم...خودمم که عرق کرده بودم و تب داشتم...برای اینکه بفهمم چقد هور**//**نیه که اصن لازم هست یا نه...
اسم//ات دوستا بیاین وسط...دوباره اسم//اته...😭
part:¹⁵
اون لحظه...خیلی دوست داشتم...اون صحنه رو نگه میداشتم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:این همه کیک رو چطوری بخوریم...؟(خنده)
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:میخوریم دیگه...
بردمش به سمت میزی که از یه هفته پیش تو تراس کافه رزرو کرده بودم...ویوش کل سئول بود و این ویوی خیلی دست نیافتنی ای بود...
صندلی رو براش عقب اوردم و گذاشتم بشینه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:واییی جیمین...اینجا...واقعا...خیلی قشنگه...بعدش...خیلی پولش زیاده...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:کاری به پولش نداشته باش...
اروم زمزمه کردم:
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:من یه مافیای پولدارم...
خنده هاش مسکن دردام بودن...با حرفم انگار خندش گرفته بود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ییااااا...منم...اوم...جئونم پولداره...
حتی بعد اون کارش...بازم مهربونه و صداش میکنه...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:باشه...(خنده)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:میگم تو از بچگیت...یا...نمیدونم...کلا خاطره ای داری...؟
سوالش عجیب بود...اره داشتم...ولی کم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اره دارم...یادمه وقتی بچه بودم..یه همبازی داشتم به اسم جنا...ولی...دیگه هیچی یادم نیست...خیلی برام عجیبه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جنا کی بوده...؟...یادمه جئونم زیر لب اسمشو صدا میزد...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:فکر کنم...خواهر کوچیکه ی یونگی بود...اره درسته...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:همون دشمنتون...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:درسته...خواهرش طی یه تصادف خیلی بزرگ...جونشو از دست میده...بعد یه مدت معلوم میشه...همین جئون خودمون...باعث و بانی تصادف بوده...و دنبال انتقامه....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ج...جئون...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:ولی...جئون...میگه که اون نبوده و پاپوش براش درست کردن...چیز زیادی درمورد این موضوع نمیدونم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:...اوم...عکس بچه گیات رو داری...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:داشته باشمم بهت نشون نمیدم...(خنده)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چرا...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اونجوری نگام نکن...مجبورم نکن...
با اون چشمای عسلیش بهم نگاه میکرد...نتونستم جلوی خودمو بگیرم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:باشه باشه...قبوله...نشونت میدم...
صندلیمو کنار جی یونگ گذاشتم...گوشیمو دراوردم و یه عکس(اسلاید دوم)از بچگیم بهش نشون دادم...فقط این عکسو داشتم...خیلیم ازش بدم میومد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:واییی خدا چقددد گوگولیییی🎀😭🛐
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:چقد شبیهم..؟
گوشیو گذاشت کنار صورتم...دستاشو هر جا که شبیهش بود میزاشت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چشمات...لپات...دماغت...صورتت...
دستشو گذاشت رو لبم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ل...ل..لب...ات...
دستشو میخواست برداره که با دستم نگهش داشتم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:برش ندار...لبا...مو لم*س کن...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جیمین...ولی...
کmرش رو گرفتم و و گذاشتمش رو پام...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:میخوایش...یا نه...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چی...چیو...؟...کدومو...؟
مغز منhرفشو...پایینیه که عمرا...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:همونی که دستت روشه...!میخوایش یا نه...؟
حرکتی انجام داد که حتی فکرش رو هم میکردم...
اون منو...بوsید...؟
دستاشو دو طرف sورتم قاب کرد و لbاشو محکم کبوند رو لbام و مiک میزد...کmرش رو گرفتم و به خودم نزدیکش کردم و گذاشتمش روی .... که عملا داشت از شلوار میزد بیرون...خودم کردم که لعنت بر خودم باد...ولش...و متقابل بوsیدم...زیبایی و اون حس اون لحظه...؟تکرار نشدنی...و غیر قابل توصیف...
بعد از ۵ مین جی یونگ کم اورد ولی من بازم میخواستم...۱۰ مین بعد ولش کردم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:حرکتت بی نظیر بود بیب...!
که دستمو گذاشتم رو دهنم...اون چی بود گفتم...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:(خنده)منم...یه حسی دارم بهت...ولی فعلا اسمشو نمیزارم عشق...ولی یه حس عجیبی هم نسبت به کوک دارم...
ها...؟مگه میشه...؟...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اعتراف بود...ولی یعنی چی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بزار رو راست باشم...هر وقت کوک رو میبینم...قلبم ضربانش میره بالا...که وقتی تورو همم دیدم شد...و اون شب...من...به طرز خیلی عجیبی...هم درد...هم لذت داشتم...و الان که تو این موقعیتم فک کنم...خ...خی... شدم...
چقد سریع هو**//**رنی شد این دختر...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:هر چقدرم که خیس شده باشی...باید بر گردونمت پیش جئون...و منم خیلی نیازت دارم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴(نمیدونستم...باید چیکار کنم... من میخوامش...بدجورم میخوامش...)یه راند...تو ماشین...به کثیف ترین حالت ممکن...نمیشه...؟
چی...چی گفت...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:به هیچ وجه...نمیخوام بهت اسیب برسونم...یا اینکه عذاب جدان داشته باشم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من مطمئنم جیمین...!
اگه خودش میخواد...نمیتونم جلوشو بگیرم...خودمم که عرق کرده بودم و تب داشتم...برای اینکه بفهمم چقد هور**//**نیه که اصن لازم هست یا نه...
اسم//ات دوستا بیاین وسط...دوباره اسم//اته...😭
- ۱۶.۵k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط